ديدار ١٣٨١

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احد قربانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديدار ١٣٨١

 

 

 

 

 

احد قربانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتشارات ماز

١٣٨١

گوتنبرگ

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قربانی، احد

ديدار ۱۳۸۱

چاپ نخست: ويرايش نخست ۱۳۸۱، ويرايش دوم ۱۳۸۳

حق چاپ محفوظ است.

شمار: ۱۰۰

آدرس: Ahad_Ghorbani@gmail.com

عکس روی جلد: منظره ای از دهنار، عکس از هرمز قبادی

 

 


 

 

 

ديدار ١٣٨١

هوای کوی تو از سر نمی رود ما را

غريب را دل سر گشته با وطن باشد

«حافظ»

 

ساعت ٤ بعد از ظهر روز سه شنبه ١٠ ارديبهشت ١٣٨١ (٣٠ آوريل ٢٠٠٢) هواپيمای بوئينگ ٧٠٧ از گوتنبرگ به سوی تهران به پرواز در آمد. من با ناباوری تمام در ميان مسافران نشسته ام. در اوج. در بهت. در اشتياق. دلهره، شعف و انتظار در همه سلول هايم موج می زند.

سه سال اخير مرتب: شب و روز، گاه و بی گاه، سر کار، توی خيابان، نصف شب، وسط جلسه، وقتی دارم نتيجه کامپايل کمپيلاتور را می خوانم، توی اتوبوس، وسط صحبت با مريم، ناگاه از سوئد و گوتنبرگ به کوه های دهنار، کوچه های قائمشهر، خيابان های تهران پرتاب می شوم. نمی توانم باور کنم بار ديگر پايم را بر خاک ايران می گذارم. از هوايش استنشاق می کنم، پيشاني پدرم را می بوسم، دست مادرم را در دستم می گذارم. مثل گذشته های دور، آنها آرام زير گوشم نجوا می کنند.فاميل و خانواده ام را می بينم. دست در دست همشهريانم می گذارم، در مغازه ها چانه می زنم، صبحانه، نان بربری گرم با پنير تازه تبريز می خورم . . . .

ياد ايران و مرور هر روزه خاطرات, در تمام دوران مهاجرت با من بود، ولی اين سه سال اخير شدتی بی سابقه يافت. اين شدت از روزی که بليط هواپيما را رزو کردم روز به روز افزايش يافت. امروز دوشنبه نقطه اوج هيجان، دلهره و اشتياق من است. تلفيق فشرده ده ها احساس ژرف و بی سابقه، حال مرا به شدت دگرگون کرده است. بسته به اينکه کدام احساس غلبه دارد روحيه ام تغيير می کند. گاه دستم توان برداشتن حتی يک ليوان را از روی ميز ندارد، گاه بازوان و زانوان من سرشار از انرژی است. گاه خاطرات خوش وجودم را سرشار می کند. گاه کابوس ها و فجايع کمرم را می شکند. از سوئی شوق ديدار ياران و دوستان در وطن گونه هايم را گلگون می کند، از ديگر سوی ياد يارانی که به سفری بی بازگشت رفته اند، عرق سرد بر پيشانی ام می نشاند. من در امواج بلند پرتلاطم شعف ديدار و داغ ياران بی بازگشت در نوسانم . . . !     

آخرين روزهايم در تهران، آخرين ديدار با خانواده و ياران، آخرين منظره از دهنار، قائم شهر و تهران، بر روی صفحه تلويزيون حافظه من جلو و عقب می شود. ١٩ تير ماه ١٣٦٤ روزی که از ايران خارج شدم، به ويژه ساعت ١٠ شب که از مرز «بيل سوار» گذشتم از همه پررنگ تر است و بيش از ديگر خاطرات تکرار می شود. دخترک يک ساله من، خطر دستگيری، تاريکی، اضطراب، دلشوره و تن دادن به هجران نامشخص.

همين که سوار هواپيما شدم، ايران را احساس کردم. ناگاه خانم ها مانتو ايرانی به برکردند و بلندگو پياپی دعوت به حفظ حجاب می کند. پيش از رسيدن به خاک ايران، وارد فضای اسلامی ايران شدم.

پنج ساعت پرواز به بازنگری گذشته گذشت. از اولين روزهای کودکی که به ياد دارم تا امروز. دهنار، همشهری ها از تار تا دليچای، کشاورزی و دامداری در دهنار، دبستان، دبيرستان، مغازه خواربار فروشی پدرم در شاهی،  اولين عشق، دانشگاه تهران و دانشکده فنی تهران، کوی دانشگاه در امير آباد، کوهنوردی و قله های پرشکوه ايران دماوند، الوند، . . . ، انقلاب، زندگی مخفی، جنگ، تولد دخترم مريم، بمباران های تهران، مهاجرت، باکو، گوتنبرگ، دانشگاه فني چالمرز، استکهلم، کار، اريکسون، دوبلين، رم . . . . هميشه به فردا فکر می کنم. فردا هيچگاه مجال انديشدن به ديروز را نمی دهد. اما، اين پنج ساعت ميان زمين و آسمان، تنم به سوی ايران می رفت و فکرم سفری پرتلاش به گذشته داشت.

گاه اين پرواز به ديروز با پيش پنداری کوتاه و ياداياد قطع می شد: چه کسانی به پيشواز می آيند؟ آيا من آنها را می شناسم؟ آنها مرا می شناسند؟ هنوز احساس و عاطفه ای باقی است؟ آيا ١٨ سال فاصله زمانی و ۴۵۰۰ کيلومتر فاصله مکانی عشق را خاموش نکرد؟ مسئولين فرودگاه چه برخوردی می کنند؟ گير می دهند؟

شايد فرار از اين دل نگرانی و دل شوره ها مرا به سفر ديروز می برد. دهنار، قائمشهر و تهران. سه عشق، سه خاطره، سه زندگی. تکيه محله، تپه سر، اوخاره، عبور دخانيات، مجاور محله، گونی بافی، شيرمرد، سه راه آذری، روبروی دانشگاه، دريا، دماوند، توچال.

هرچه به تهران نزديک تر می شوم گذشته کم رنگ تر می شود و سؤال و جواب و برخورد ماموران فرودگاه پررنگ تر.

 

فرودگاه

هواپيما ساعت بيست دقيقه به دوازده نيمه شب بدون تأخير در فرودگاه مهر آباد به زمين می نشيند. توی اين همه مشغوليات ذهنی به هادی خرسندی فکر می کنم که می گويد ما ملتی هستيم با تمدن هفت هزار ساله با ۲۰ دقيقه تأخير. به او می گويم تئوری تو غلط است. برای اثبات يک تئوری بايد هزاران دليل بياوری ولی برای رد هر تئوری تنها يک مورد کافی است.

رويا است مثل تمام اين ۱۸ سال، يا واقعيت؟ نه ديگر رويا نيست اين تهران خاطرات من است که در ميان مليون ها لامپ چنين زيبا و پر هيبت غنوده است. از پنجره کوچک هواپيما تا چشم کار می کند تهران ادامه دارد. هواپيما نرم و آرام بر خاک ايران می نشيند. در دل به خلبان دست مريزاد می گويم. دره را می گشايند. هوای گرم به داخل هواپيما هجوم می آورد و من پای بر خاک ايران می گذارم. حس غريبی است بغض گره خورده در گلو همراه با شعف وصال.

توی صف ايستاده ام. عبدل، دوست دوران کودکی ام که تعلق ما به گروه های مختلف سياسی جوانی ما را از هم جدا کرده بود، قول داده بود که می آيد فرودگاه و اگر مسئله ای پيش بيايد کمک می کند. آخرين بار عبدل را احتمالاًً سال ۱۳۶۲ نزديکی پل چوبی ديدم. اوايل دوران زندگی مخفی من بود. او می دانست من مخفی شدم. او مرا نديد. علی رغم مخالفت با تعلق سياسی اش او را دوست داشتم. اينکه چکار می کند خبر نداشتم. هاله ای از ابهام او را از من جدا می کرد. هاله آنقدر ضخيم بود که من ديگر خنده های مسری و پر سر وصدايش را نمی شنيدم. برايم تحليل و پيش بينی بر خورد او در آن زمان کوتاه ممکن نبود. بهتر دانستم شناسائی ندهم. ولی «اسنپ شوت» (عکس لحظه) نيمرخ و دستانش بر فرمان و حالت آماده حرکت او روی موتور قرمز رنگ پشت چراغ قرمز نزديکی پل چوبی هميشه در ذهنم بود. دوستی توام با رقابت دوران کودکی من با عبدل و محمود بارها فکرم را به خود مشغول کرد. من با علاقه شديد آن ها را ملاقات می کردم. کدام جنبه آن ها برايم جالب بود: هوش و پشتکار آنها يا دوستی و صداقت؟ راستی کدام جنبه من برای آنها جذاب بود؟ اينها دوست من بودند يا رقيب من؟ پدرم هميشه به من هشدار می داد می گفت: "برا، وشون دوس ناونه." (برادر آنها دوست نمی شوند.)

هنوز توی صف بودم که عبدل آمد. ظاهرش کمی عوض شد ولی لبخندش که تا آستانه خنده پيشروی می کند، عوض نشد. فکر کردم بگذار امتحان کنم، ببينم مرا می شناسد. از پهلويم گذشت و دنبال من می گشت. داشت برمی گشت که به اش گفتم: "کجه شونی عبدل؟" (کجا می روی عبدل؟) همديگر را بوسيديم. آنقدر ذوق زده بودم که اصلاً يادم نمی آيد چه گفتم و چه شنيدم. ديدار بعد از اينهمه سال. دست عبدل را لمس می کنم. رويا است يا واقعيت؟ بعد از مدتی به ميز کنترل رسيديم.

من اصولاً خوشبين هستم. اين خوشبينی نه فقط در عرصه سياسی اجتماعی با من هست، بلکه حتی توی کار فنی هم ادامه می يابد و اکثراً مسائل تکنيکی را با خوشبينی تخمين می زنم و تقريباً در همه پروژه ها زمان واقعی انجام کار از تخمين من طولانی تر می شود. يک آن خوشبينی بر من مسلط می شود. فکر می کنم چند دقيقه ديگر عزيزانم را به آغوش می کشم. اين خوشبينی در من زمينه داشت. زيرا وقتی که برای گرفتن پاسپورت به سفارت ايران در استکهلم مراجعه کردم گفتند اگر ممنوع خروج هستيد همينجا کارتان را درست کنيد. تا ديگر آنجا به دردسر نيفتيد. ما که اصلاً از دردسر خوشمان نمی آيد، گفتيم باشه آقا. چکار بايد بکنيم؟ گفتند آقا ساده است: شما ۲۰۰۰ کرون سوئدی بدهيد ما همه کارها را درست می کنيم. ما هم ۲۰۰۰ کرون سوئدی سخت ماليات بسته را تقديم آقايان کرديم و يک جفت ورود و خروج مکرر با شماره سری دريافت کرديم که در پاسپورت درج شد. متخصصان امور "رفت و آمد به ايران" در گوتنبرگ وقتی اين شماره سری و خروج مکرر را ديدند به دست و پا داشتنم تحسين گفتند و اطمينان دادند که ديگر موی لای درز اين خروج مکرر نمی رود.

خلاصه نوبت من شد. مأمور کنترل مشخصاتم را به کامپيوتر داد و گفت: آقا شما ممنوع خروج و ممنوع الورود هستيد. برويد پيش برادر فلانی. اولين چيزی که به فکرم خطور کرد اين بود: حيف که اون پول بی زبون را به اونا دادم. اون پول اينجا بهتر خرج می شد.

رفتيم پيش برادر فلانی. فرم مفصلی پر کردم از علت خروج و اينکه خارج چکار می کنم و هدف از سفر به ايران چيست. می خواهم بپرسم: آقا برای بازگشت به خانه ات، برای بوسيدن خاک زادگاهت، برای ديدن پدرت و مادرت که ترا با جوانی و خون جگر خويش بزرگ کردند، برای ديدن برادر و خواهرت، خانواده و فاميل و ياران بعد از ۲۰ سال، انسان بايد دليل داشته باشد؟ بر خودم مسلط می شوم و به سوالات پاسخ رسمی می دهم. پاسپورت را می گيرند و می گويند برويد بعداً از اداره گذرنامه بگيريد.

فکر می کردم کار تمام شد. رضا را که آمده بود توی فرودگاه شناختم. اولين فاميل. مي خواهم به سويش پر بکشم. فردی برای گمرک جلويم را می گيرد. پاسپورت می خواهد. برگه رسيد پاسپورت را نشان مي دهم. مي پرسد: سياسي هستي؟ نمی دانم چه جواب بدهم. عبدل کمکم می کند می گويد: نه برادر. مي پرسد: پس چرا پاسپورت ترا گرفتند؟ می گويم: من به سوالات برادرت قبلاً مفصل جواب دادم. از زبان درازی من رنجيده می شود. دستور می دهد: چمدونت را ببر پيش آن برادر باز کن. برادر چمدان و کارتن را باز می کند و برای شورت و زيرپوش و کامپيوتر پرتابل من، که در واقع دفترچه يادداشت من است، ۸۰۰ دلار گمرک می برد. گفتم اولاً از کی تا حالا واحد پول ايران دلار شد؟ در ثانی همه اين وسائل ۸۰۰ دلار نمی ارزد. بگير همه اين ها مال تو و جداً می خواستم بروم. در آن لحظه، يک ثانيه زودتر ديدن عزيزان را با تمامی دنيا عوض نمی کردم. وقتی ديد مصمم هستم پرسشم را بی جواب گذاشت و گفت: آقا بيا اين چمدانت را ببند و ببر.

 

ديدار پس از بيست سال

در زندگی لحظاتی وجود دارد که شدت و عظمت احساسات و عاطفه به حدی است که مدت ها طول می کشد که آن همه احساسات و عواطف را هضم، جذب و درک کنی. برای من لحظاتی چند از زندگی با احساسات عظيمی همراه بود و هنوز هم وقتی به آن لحظات فکر می کنم، هجوم بهمن سای احساسات تمامی وجودم را تسخير می کند. وقتی خبر مرگ خواهرم را شنيدم، وقتی که خبر قبولی خودم را در کنکور سراسری خواندم، وقتی دخترم به دنيا آمد، وقتی خبر بمباران کردستان را شنيدم، وقتی خبر آغاز جنگ ايران و عراق را شنيدم، وقتی خبر اعدام ابوتراب باقرزاده و خسرو لطفی را شنيدم، زمانی که از ايران خارج شدم، لحظاتی از عمرم است که شدت ضربه موج بلند عاطفه و احساس مرا چنان شوکه کرده که تا مدتی ارتباطم با محيط اطرافم قطع شده و تمام وجودم تحت تاثير احساس خوش يا بد آن پديده قرار گرفته بود.

راستش نمی دانستم مأموران امنيتی چقدر گير می دهند. هرچند چندين بار افرادی از نهاد رياست جمهوری زنگ زدند و اطمينان دادند که ما در خط رئيس جمهور هستيم و می خواهيم همه ايرانی ها به وطن شان حد اقل رفت و آمد کنند. از اين رو به خانواده ام گفتم فقط خودتان به فرودگاه بيائيد ، لازم نيست الان به فاميل و دوستان خبر بدهيد. اما، بيش از صد نفر از فاميل و دوستان دم در فرودگاه منتظر بودند. عزيزانی که با تک تک آنها صدها خاطره دارم.

شرح فراق، هجران و وصال بسيار شنيده ام، خوانده ام و انديشيده ام. اما جدائی و دوری را بيشتر تجربه کرده ام تا پيوند را. ۲۰ سالی است که اين عزيزان را نديده ام. شايد سخت ترين دوران فراق روزگار زندگی مخفی در تهران بود. از دور و با رابطه بسيار محدود از زندگی عزيزانم خبر داشتم ولی امکان ملاقات با آنها را نداشتم. عمويم در بيمارستان بستری بود ولی من قادر نبودم به ملاقاتش بروم. نوروز می آمد و تو در همان شهری سر می کنی که عزيزانت زندگی می کنند ، ولی نمی توانی به ديدارشان بروی؟ دخترت به دنيا می آيد ولی پدر و مادرت نمی توانند نوه خودشان را ببيند و ببوسند.

می گويند اسکيمو ها بيش از بيست واژه برای برف دارند. من سعی می کنم لحظه ديدار عزيزانم در فرودگاه مهرآباد را بيان کنم ولی واژه گويا برای آن لحظات اوج، برای آن خلجان و انفجار احساس و عاطفه، آن وجد و خلسه بی منتها،  برای آن جذبه بيکران، اشتياق سوزان نمی يابم. بغض گلويم را می فشارد. زبانم بند می آيد. اشک سرور من با اشک عزيزانم در می آميزد. چشمان از شادمانی و سعادت برق می زنند. موج بلند هيجان تلخ و شيرين اقيانوس وصال مرا به اين سو و آن سو پرتاب می کند. هلهله شادی و گرمای چگال لمس پس از فراق ممتد مرا سرشار از وجد می کند. کوبش ضربه احساس و عاطفه بقدری عظيم و ژرف است که حس خودم را از دست می دهم. نمی دانم خوابم يا بيدار، مدهوشم يا هوشيار. صورتشان را می بوسم. دستشان را در دستم می گيرم. در چشمانشان نگاه می کنم. می بويمشان. انگشتانم را چون شانه در موهای آنها می کشم. بوسه و اشک. بغض شکسته در گلو. لب های داغ و چشمان در اشک الماس شده. آه، که من از چه نعمتی محروم بودم.

وقتی از فرودگاه بيرون آمدم ساعت يک و نيم بامداد شده بود. پدر و مادرم در قائمشهر منتظر بودند. راه افتاديم، چندين ماشين سواری و حتی کاميون کاروانی شديم به سوی قائمشهر. حال فرصت کردم تک تک فاميل و ياران را لمس کنم. ببوسمشان. حضورشان را درک کنم. عطرشان را استنشاق کنم. صدای شان را بشنوم. جوانانی که من حتی امکان خداحافظی از آنها را نداشتم الان مردان و زنانی مجرب و دنيا ديده شدند. کودکانی که مرا به خاطر ندارند جوانانی پرشور هستند. کودکانی که بعد از مهاجرت من دنيا آمدند جرقه های نگاه شان مرا جادو می کند. بعد از سال ها صدا و تصويرهای اين عزيزان برايم ماديت پيدا می کند. وقتی خوب در آنها دقيق می شوم، احساس می کنم حس زنده و ناب جوانی در مه کدری از غم کتمان شده است. در اولين برخورد از ميان شادی ديدار, بغض گره خورده در گلو حس می شود. هراس پنهان و نشناخته در چشمان موج می زند. من غم و هراس را در واژه های آن ها که با وسواس برگزيده می شود تا ژرفای آنچه بر آن ها گذشت بر من آشکار نشود، می خوانم. همچنين از دست پاچگی آنها که هر چه زودتر از اينجا برويم. تهران را نديده راهی شاهی می شويم. تمامی راه به تعريف خاطرات و آواز خوانی می گذرد. (خانواده و دوستانم می دانند که من چقدر آوازهای بومی ايران به ويژه آوازهای شاد مازندرانی را دوست دارم.)  از اين ماشين به آن ماشين می روم. تمام راه برايم آواز می خوانند. آواز های مازندرانی زبان گويای مردم ديارم. ابزار موثر بيان احساس: چه شادی، چه غم و گاه آميزه هردو. سينه ها مملو از پرسش های بی شمار است. آنان مشتاقند بدانندکه بر من چه گذشت ومن مشتاق اينکه بر آنها چه گذشت. بارها از آواز به خاطرات و از خاطرات به پرسش می رويم.

 

ديدار پدر و مادر

شش بامداد به قائمشهر می رسيم. شهر مثل آتشفشان جنگل و شاليزار خاطرات مرا زير گدازه های خود گرفته است. شهر کيلومتر ها جلوتر از انتظار من شروع می شود. بر شاليزاران سبز و طلائی و جنگل زمردين خاطراتم خانه های محقر روئيده است. لحظه ديدار نزديک می شود. بيشتر راه را به پدر و مادرم فکر می کنم. خاطرات خود با آنها را مرور می کنم:

کنار مادرم نشسته ام و به دستانش نگاه می کنم که چه ماهرانه ساز می زند و زنان ده با نشاط با ريتم لگن و زيردستی سما می کنند. موج پيچ در پيچ شلوار های کوتاه و پرچين با حرکت دلنشين و موزون دست ها. هنوز آنقدر کوچکم که می توانم در مجلس زنان شرکت کنم و حتی با قول دادن مادرم به زنان که به آنها نگاه نمی کنم به حمام آنها هم بروم.

با پدرم گندم درو می کنم. پس از مدتی کمرم از درد تير می کشد. می گويم: "بابا اتا کمه دم نزمبی؟"(بابا استراحت نمی کنم؟) می گويد: احد، برادر خسته شدی همين جا پيش من استراحت کن. من اصرار می کنم که بابا خيلی وقت است کار کرديم بايد استراحت کنيم. اما او خسته نمی شود. نمی توانم مثل او تمام روز کمرم را خم کنم و کار کنم. و نشسته درو کردن را کسر شأن می دانم. خيلی دلم می خواهد مثل او بزرگ و قوی باشم. در عالم کودکی خيال می کنم او هرگز خسته نمی شود. دور و برش هستم. "امبس امبس" استراحت می کنم. "امبس امبس" می نشينم و داس را تيز می کنم. با مهربانی مرا ورانداز می کند و می گويد پسرم لازم نيست کار کنی. تو همين جا بازی کن هر وقت کارم تمام شد می رويم خانه. برايش چای درست می کنم. از چشمه آب می آورم. سرانجام با داسی که شايد بيست بار آن را روی سنگ سياه روی مرز تيز کرده بودم همدوش او مشغول درو می شوم. هنوز چند چنگ درو نکرده بودم که داسم به سنگی می خورد و کمانه می کند و انگشتم را می برد و خون از دستم فواره می زند. زود پدرم سر زخم را محکم می گيرد و از من می خواهد که روی انگشتانم را با ادرار خودم ضد عفونی کنم. از درد و سوز قادر به ضدعفونی کردن نيستم.

مادرم سر تنور نان می پزد. بوی نان تازه "خورد تنگه" را پر کرده است. عرق از "هفت بند" او بيرون زده. آرزو می کنم کاش يک ذره بلند قدتر بود دستش بهتر به درون تنور داغ می رسيد. آرزويم را با او در ميان می گذارم با خنده می گويد: "احد انده نسرو" (احد زبان درازی نکن."). تو به کار خدا هم ايراد می گيری؟

پدرم هلير را "دمکن" می کند. زمين را با کلنگ می کند و تمام سنگ ها را از زمين در می آورد و به کنار زمين حمل و "کرچا" درست می کند. به اين فکر می کنم که چهره عرق زده اش در اين آفتاب غروب آخر بهار چه قدر زيباست.

از مدرسه به مغازه برمی گردم. پدرم تمام روز بارهائی را که نسيه فروخته به خاطر دارد. نام مشتری، وزن يا تعداد جنس و قيمت آن را برايم بازگو می کند تا برايش در دفتر بنويسم و همچنين کسانی که نسيه شان را پرداخت کرده اند از دفتر خط بزنم. من شگفت زده از حافظه او که می داند فلانی چند روز پيش چند کيلو سيب زمينی نسيه خريده و آنچه او در حافظه قوی اش ثبت کرده کاملا" با يادداشت من مطابقت دارد.

توی طبقه پائين خانه دائی زلفعلی براي مادرم ماسوره می پيچم. چقدر من به او افتخار می کنم. جاجيم و سفره به اين قشنگی می بافد. به دخترها بافتنی ياد می دهد. صورت خانم ها را بند می اندازد. محزون ياد برادر و دختر جوانمرگش را زمزمه می کند. مکو را از اين سو به آن سو می اندازد. نقش جاجيم و سفره او چقدر قشنگ است.

هميشه نيت عمو دنبال گوسفند می رود. اين روزها سرش به شدت درد می کند. در خانه از درد به خودش می پيچد. پدرم دنبال گوسفند به "شابلاقی" می رود. يک پنجی چهار روزه به نظرم يک سال آمده است. چقدر دلم برايش تنگ شد. وقتی برگشت صورت در آفتاب برنزه شده اش را بوسيدم. هنوز مزه آن بوسه در کامم است.

برای اولين بار ريشم را زدم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم اسفند دود می کند، صورتم را می بوسد و "موارک وا" (مبارک باد) می گويد.

به مغازه می روم. خانم ميانسال روستائی خسته سبزی هايش را فروخته ولی تخم مرغ ها را هنوز نفروخته است. پدرم او را "مشتی باجی" خطاب می کند. و با او سر قيمت تخم مرغ چانه می زد. خلاصه تخم مرغ را دانه سی شاهی می خرد. به او می گويم اين تخم مرغ های سفيد درشت هستند. آنها را از دو ريال بيشتر بفروش. نگو سی شاهی خريدم بگو دو ريال خريدم. هنوز حرفم تمام نشده که يکی وارد شد. آقا تخم مرغ چنده؟ دو زار. مرد ده تخم مرغ می گيرد و می رود. می گويم چرا نگفتی دو زار و ده شاهی. می گويد: "اين کار مجا بر ننه." (اين کار از من ساخته نيست.)

ساعت دو بعد از نيمه شب برای اينکه کسی را از خواب بيدار نکنم، از ديوار حياط به درون خانه می خزم. مادرم بيدار است و برايم شام گرم می کند. می گويم چرا نخوابيدی؟ می گويد: "برار هرگدر ت بيرون دری مه دل گپ زنده، مره خووزه کفنه و نتومبه بخسم." (برادر وقتی بيرون هستنی، دلم حرف می زند. بد خواب می شوم و نمی توانم بخوابم.)

تمام وقت در دانشگاه به کار سياسی مشغولم. به پدرم مشخصا نمی گويم ولی او احساس می کند چيزی را از او پنهان می کنم. با من بحث سياسی می کند. می گويد برای اين مردم زندگی خودت را تباه نکن. من کسانی را می شناسم که صبح آمدند اينجا (به خيابان روبروی مغازه اشاره می کند) شعار "زنده باد مصدق، مرگ بر شاه" دادند. همان مردم بدون اينکه حتی پيراهن خودشان را عوض کرده باشند بعد از ظهر آمدند شعار "مرگ بر مصدق، جاويد شاه" دادند. تو نمی دانی و نديدی در دوران اين پسر و پدر چقدر ايران ترقی کرد. تو ياغی نديدی، تو قحطی و گرسنگی نديدی، تو تخت و شلاق ارباب ها را نديدی، تو نان سياه "قحطی سال و ماه" را که مثل لاستيک بود و مثل سگ آدم را می گرفت را نخوردی، تو . . . . تو "سيد و ملا" را نمی شناسی. اين مردم تقاص ناسپاسی خودشان را پس می دهند.

توی خانه ما جلسه است. مادرم کاهو های بزرگ پيچ در پيچ را شسته و يک آبکش بزرگ کاهو را توی سينی گذاشته و آورد توی اتاق. هر چند هيچ وقت به زبان نياوردم، ولی او می داند من چقدر کاهو دوست دارم. می آيد توی جلسه و رو به من و چهار نفر از رفقايم می گويد: "برا شمه نرم نرم گوشمجک جا من خله تشويش دارمه." (برادر از جلسات مخفی شما خيلی نگرانم.)

عليرغم اينکه پدرم سواد ندارد از صميم قلب درس خواندن و درس جديد (درس قديم به تحصيلات حوزه ای می گويد) را دوست دارد و برای درسخوانده ها احترام عميقی قائل است. حاضر بود از خورد و خوراک خودش بزند ولی من درس بخوانم. هميشه می گفت درس بخوان تا از طبقه ما بيرون بروی. يک بعد از ظهر با نامزدم به مغازه می روم و خبر اخراج از دانشگاه را به او می دهم. سرشار از شور مبارزه بودم و برای من اخراج از دانشگاه عليرغم عشق بيکرانم به تحصيل و عليرغم ارتجاعی بودن "انقلاب فرهنگی" اهميت آنچنانی نداشت. من نمی دانستم که اين خبر با او چه خواهد کرد. رنگش مثل گچ سفيد شد. پاها و کمرش شکست و بی رمق روی گونی برنج نشست. بغض گلويش را گرفت و لبانش به ارتعاش افتاد. اولين باری بود که او را چنين شکست خورده می ديدم. سکوت او حکايت از غم بزرگش و نگرانی کلانش داشت.

مخفی هستم. در يک فرصتی پدرم را می بينم. تعريف می کند دوتا راننده داشتند دعوا می کردند. يکی هرکاری کرد نتوانست آنها را جدا کند. نااميد شد گفت: «پدر نامردا مثل اينکه، آب دلي چای خوردند.» به تو گفتم با شاه طرفيت نکن حرفم گوش نکردی. حالا که اينها قدرت را گرفتند تو تمکين کن. اين ها رحم ندارند. جوان و زن وبچه سرشان نمی شود.

. . . . .

به خانه ما می رسيم. خانه دوران کودکی من پشت آب انبار خيابان تهران، خانه خاطرات کودکی من است. بعد از انقلاب ما به اين خانه کوچ کشيديم. اين خانه خاطرات نو جوانی من است. بر جای خانه گلی خانه ای دو طبقه با ديوار سنگ کوبی شده روئيده است. بيش از صد نفر از فاميل و دوستان صبح به اين زودی منتظر هستند. تمام وجودم تشنه پدر و مادرم است. نمی توانم باور کنم که در خانه خودمان پدر و مادرم را می توانم ببوسم. آنها را لمس کنم و وجود و حضورشان را درک کنم.

قلبم به شدت می تپد. از گرما وجودم چون آتش زبانه می کشد. چشمان ديگر جائی را نمی بيند. با دستان و لبان نگاه می کنم. در اوج هستم. در سرحد مستی و خلسه. تمامی وجودم سرشار از وجد و حظ است. حس بويائی من هوشيار می شود: بوی آشنا، بوی خانه، بوی بهار نارنج، بوی مادر، بوی پدر. نشئه هستم. اين حد سرور را هرگز تجربه نکرده بودم. زبانم بند آمد. دستم به آنها می رسد. دستم دور گردن پيرمرد حلقه می شود. صورتش را می بوسم و لرزش لبانش را بر چهره ام حس می کنم. در اوج جذبه. - "بابا جان." –"احد جان، مريم چتيه؟ چ وه ره نياردی؟" (احد جان مريم حالش خوب است؟ چرا او را نياوردی؟). اين اولين پرسش اوست. - "ننا جان." – "احد جان، ت دور بگردم." (احد جان، فدايت شوم.) از اين لحظه ديگر مدهوشم. يادم نمی آيد بر من چه گذشت. لمس دستان و چهره و لبان آنها و ترنم آشنای و گوشنواز آنها. لمس و ميخکوب. يکی دستم را می گيرد و از روی خون گاو قربانی رد می کند. وقتی از اوج خلسه و جذبه فرود می آيم اولين چيزی که نظرم را جلب می کند اين است که اين عزيزان من چقدر زود پير و شکسته شدند. "مه جان دل چچی بکشينی؟" (عزيزانم بر شما چه گذشت؟). من در نوسانم هنوز. در هم تنيدگی تنگ سرور و اندوه: سرور ديدار ياران، اندوه نهفته و ناگفته در چشمان غمناک.

مادر! پدر! به ديدارتان آمدم. از راهی دور با سينه هائی سرشار از تمنای بوسه و نوازش. من از شهری غريب به زادگاه آمدم. نشنوم که بگوئی تو با آن آرمان و انسانت در زادگاه خود غريبی "برا". من در آستانه شهر غريب، من در آستانه شهر آشنا. فقر و شکستگی نه دور از انتظار اما غريب، صميميت و لبخند آشنا. نسيم پاک و خوشگوار بامداد ارديبهشت مازندران را آغشته به عطر بهار نارنج می نوشم. عزيزان من غروب يک روز ارديبهشت از پيش تان گريختم و بامداد يک روز ارديبهشت به ديدارتان آمدم. محتاج آغوش شمايم نيازمند بوسه هايتان.

مادرم را در آغوش می فشارم. تپش قلبش را احساس می کنم. من اين تپش آشنا را بجا می آورم. من اين تپش را بارها در شوق و در هراس، در شادی و تشويش لمس کرده ام.

 

 

 

 

 

فاميل،همشهريان و دوستان

همه فاميل، اکثريت اهالی روستای زادگاهم و عده کمی از دوستان را ملاقات کردم.

ديدار بستگان و ملاقات کودکان و نوجوانانی که هرگز آنها را نديده بودم يک تجربه ناب بود. شايد لذت آب را بايد بعد تشنگی بيست ساله درک کرد.

همشهريان من با گرمی مرا استقبال کردند. و اين برايم دلگرم کننده بود، چرا که من اين مردم سختکوش و زحمتکش را مثل تخم چشمهايم دوست دارم. برای چندمين بار برايم ثابت شد، برای بيان عشق فاصله فيزيکی مانعی غالبه ناپذير نيست. همه آنهائی را که بالای ۲۰ سال داشتند، می شناختم. اکثر جوانترها را می توانستم از شباهت ها حدس بزنم بچه کی هستند. در ميان فاميل و همشهريان مردان و زنان بزرگ و خودساخته می بينم که از نبردهای سترگ زندگی سرفراز پيش می روند. ستون های آهنين و سنگ زيرين آسيا. انسان دوستان بی ادعا و بی توقع، متخصصان متبحر، مصممان سخت کوش. همچون «شين کمر» در معرض سيلی های مدام بادهای سوزناک «قره داغ»، همزمان لطيف، حساس و خوشگوار مثل بامداد صاف و پاک کوهساران دهنار و چشمه ساران سرد و زلال دره های صعب العبور «ماز».

بسياری از دوستانی که با آنها خاطرات مشترک فراوان داشتم و دلم خيلی برای آنها تنگ بود به ديدارم نيامدند. نمی دانم به چه فکر می کردند. شايد ديگر برای آنها دوستی ديگر معنی ندارد، و يا شايد احساسات من از اول هم يک جانبه بود. در عوض دوستان جديد فراوانی پيدا کردم که در ميان آنها زنان و مردان خودساخته ای می بينم که سعه صدر، سخت کوشی و افق وسيع ديد آنها بشارت از دوستی ها دلگرم کننده می دهد.

اما، نگاه برخی بسيار غمناک است. چشمان غم آموخته و انديشناک. عجين گشتگی مدام غم و انديشه و هراس. حرفی گنگ و حکايتی غمناک در چشمانشان سرگردان است. نمی دانم نمی توانند و يا نمی خواهند برايم بيان کنند. مردان کوه کمتر سر و زباندار هستند. در شُکوه غرور آميزشان شِکوه جائی ندارد. بسيار سخت است تا دريابی در پناه آن پلک های خسته و در پشت آن پيشانی های آفتاب سوخته و در پندار آنها چه غم ها، چه شادی ها و چه افکار سيلان دارد. اما چشمانشان روای راستگوست.

پدر يکی از دوستان دوران کودکی پيشم آمد. ديدار او مرا آشفته و پريشان می کند. نگاه تند و ژرف و چشمانی داغديده. چشمانی به ژرفای اقيانوس و يا داغی به عمق اقيانوس. گلو سرشار از بغض های ناشکفته می شود.  قادر به هيچ کلامی نيستم. چهره بر چهره اش می فشارم. دست و رويش را می بوسم. بازوانش را می نوازم. شانه هايش را می فشارم. دست بر موهايش می کشم. اما، قادر به کلامی نيستم. در اين ديدار اشک هايمان سخن گفتند. سعی می کنم بر اشک و سکوت غلبه کنم. فکر می کنم چه پير شدی پدر. چه باری بر گرده ات سنگينی می کند؟ غده غم چگونه بر قلب تو چنبر زده؟ چه غصه ای آن شانه ها را خميده کرد؟ لبان داغ و لرزانم را به صورتش می چسبانم و فقط قادر بگويم: "ت بسوته دل دور، نازنين." (نازنين! فدای دل داغديده تو شوم.)

تيزاب سلطانی زندگی ظاهراً خيلی از طلاها را در خود ذوب کرد. کسانی را ديدم که ترياک آنها را به زانو در آورده بود که نمی توانستم به چشمانم باور کنم. دوستان و يارانی که اراده، عشق شان به زندگی و بهروزی مردم، بلند همتی و بلند پروازی آنها برايم الهام بخش بود، چهره زيبای شان را به زردی چندش آور ترياک سپرده بودند. عزيزانی که از آنها بسيار درس آموختم و هنوز آموزش آنان قطب نمای راه پرفراز و نشيب من است، طلای وجود خويش را به تيزاب سلطانی ترياک سپردند. از آن زانوان پرشورِ راة درازِ در پيش رو، جز پيکری مچاله شده چيزی بجای نماند. متاسفانه روشنفکران ترياک علنی را با اسراف در مشروبات الکلی مخفی در آميختند و با وصلت ترياک و کنياک با خود آن کردند که دشمنانشان آرزو می کردند.

ترياک در ايران مرز نمی شناسد،کودک،  جوان، ميانسال و پير را به زانو درآورده است. مهر و نشان مرگ آسای ترياک بر پيشانی شهر و روستا کوبيده شده است. چهرة به مرگ گرائيده ترياکی ها در همه خيابان های شهر و روستا به چشم می خورد. ظاهرا هر جمع فرهنگی، اجتماعی، علمی، هنری يا بزمی تحت فشار بود و اين فشار تا بساط منقل و وافور ميان جمع کشيده نمی شد، قطع نمی گرديد. وقتی خودکشی تدريجی با ترياک شروع می شد، پشت حريف ديگر به درستی به خاک رسيده محسوب می شد و حساسيت روی افراد و جمع کم می شد.

درد آور تر از همه اين بود که ترياک کشی که در فرهنگ ما ضعف و زبونی به حساب می آمد تغيير جايگاه داده، ترفيع يافته و تشخص به حساب می آيد و پذيرائی با اين بلای خانمانسوز مهمان نوازی.

 

 

دهنار

دهنار در واقع آنی از من جدا نيست. شايد روزی در زندگيم نباشد که به دهنار فکر نکرده باشم. از دو يا سه سالگی از دهنار خاطره دارم. شکوه قله های سر به فلک کشيده اش، از کشت و داشت و برداشت، از دامپروری، عروسی و عزا، مبارزه با ارباب ها، چشمه ها و هزه ها، سنگ ها و رودخانه هميشه با من است. فرقی نمی کند کجا هستم: گوتنبرگ يا استکهلم،باکو، رم يا دوبلين، يونان يا اسپانيا، سفری به دهنار دارم.

ديدار من از دهنار با وليمه چند تن بستگانم که از سفر کربلا برگشته بودند همزمان شد. از اينرو افتخار ديدار عده زيادی از همشهريان (از تمام روستاهای روار پ: هوير، دهنار، مومج، يهر، کاهنگ، لپشت و آرو) نصيب من شد. در مسجد دهنار همشهريان از همه روستاهای پی رودخانه پير و جوان را ملاقات کردم و صورت و دست تک تک آنها را بوسيدم. آرام، قرار و رضايتی بعد از ديدار همشهريان بر قلبم نشست که ژرفش عشق مرا به دستان پر تلاش اين مردم برای خودم ثابت کرد. اين عشق ذخيره پايان ناپذير توان من است. من از اين عشق نيرو می گيرم. اين عشق در دويدن هايم در قائمشهر و تهران، باکو و مسکو، مينسک و ورشو، استکهلم و گوتنبرگ توان بازو و زنوانم بود و در دويدن های آتی من نيز هميشه چنين خواهد بود.

يک روز صبح با چند تا از عزيزانم به قله "شاه سليمون" رفتيم. هوای جانبخش صبح ارديبهشت دهنار را بيش از بيست سال است که استنشاق نکرده بودم. به اين فکر می کنم کوهنوردی در اين فصل با اين عزيزان با هيچ مرخصی من در يونان ، اسپانيا و ترکيه قابل مقايسه است؟ تمامی "شاه سليمون" و "پير زنا قلعه" پوشيده از گل و گياه است. به قله می رسيم. من هوای پاک کوهستان را با ولع می بلعم. بعد از ساليان سال القاری (قارچ) جمع می کنم و ياد دوران کودکی و "القاری جفت" گفتن با خواهر، برادر و پسرعمو و دختر عموها می افتم. صفای کوهستان ايران از الوند، زردکوه، سبلان، دماوند و علم کوه را در برنامه های کوهنوردی دانشکده فنی با ياران تجربه کردم. اگر بگويم هيچ کدام يارای رقابت با کوه های دهنار را ندارند شايد متهم به "ناسيوناليسم" شوم. "شاه سليمون" سينه پرگلش را برای آفتاب گشوده است. من غرق تماشا و مفتون محبوب هايم: قره داغ، انگمار، دبرار، مرجی جار، شين کمر، تخت علی، زرين کوه و تار. من در ميان اين کوه ها بزرگ شدم وجب به وجب، سنگ به سنگ، چشمه چشمه اين کوه ها را می شناسم. آيا گواراتر و زيباتر از بامداد صاف و زلال دهنار را در زندگی جای ديگری تجربه کرده ام؟

فرصتی کوتاه دست داد تا با جمعی از فاميل و ياران در «نِهمرگ» روی چمن، دور هم بنشينيم. آواز و خاطرات با دوستان دور هم نشستن. بستگان و دوستان که اکثراً وقتی بعد از کار پای از اريکسون بيرون می گذارم، آرزو می کردم کاش اين ها در دسترس بودند و من به ديدار آنان می رفتم.  

 

خاطرات

تمام دورانی که در خارج از ايران زندگی کردم، با ياد وجب به وجب ايران و تک تک افرادی که می شناختم سر کردم. وقتی برای خانواده، دوستان و يا همشهری ها خاطرات مشترک را ياد آوری می کردم بسيار تعجب می کردند و آن را به حساب حافظه قوی من می گذاشتند. به آن ها می گفتم: "عزيزان! من ۲۰ سال است که با اين خاطرات زندگی کرده ام."

 

جمعيت

شهر مثل آتشفشانی فعال از چهار سوی جنگل، شاليزارها و باغ ها را زير آتش مذاب گرفته است. از درختان جنگل های کنار شهر که زير آن کتاب می خواندم هيچ اثری نيست. از شاليزارانی که هر سال از کاشت تا برداشت آن را روز به روز تماشا می کردم هيچ نشانی نبود. تا چشم کار می کند خانه است. خانه های کوچک و محقر. روستاهای اطراف شهر در شهر ادغام شدند. تاکسی هر چه می رود خانه است.

زمانی وقتی در خيابان های شاهی قدم می زدم، اکثريت مردم در کوچه و خيابان را می شناختم و با آنها سلام و احوالپرسی می کردم. جمعيت، که اکثراً جوان هستند در خيابان موج می زد. حدسم اين است که جمعيت شهر سه برابر شده باشد. فکر می کنم ۳۰۰٪ ، راستی امکانات شهری و آموزشی چطور؟

مسئله جمعيت خيلی نظرم را جلب کرده بود. از همه اقوام و دوستانی که به بازديد من می آمدند می پرسيدم که چند تا بچه داريد و چکاره هستيد؟ برايم جالب بود بدانم خانواده ها چند نفره هستند و چه کسانی به کار توليدی و يا خدماتی مشغول هستند. نتيجه اينکه اکثر خانواده ها بالای ۵ نفر بودند و بسيار به ندرت اقوام من به کار توليدی يا خدماتی مشغول بودند.

يک روز حسن دائی حوصله اش از آمارگيری من سر رفت و بااعتراض گفت: "احد! برا، انده خور نی چند تا وچه دارنی، ت بورده په اما ديگه شو نختمی." (احد! برادر، اينقدر نپرس چند تا بچه داری. بعد از رفتن تو، ما شب ها هرگز نخوابيديم.)

 

دروغ، ريا، تظاهر و چاپلوسی

دو دنيای متفاوت در ايران وجود دارد. دنيای درون خانه که مردم در را می بندند و پشت درهای بسته می گذرانند و دنيای خيابان و بازار و محل کار که همه با يک ماسک حکومت پسند می روند. دنيای درون چارديواری، دنيای تلويزيون و موزيک و لباس و فرهنگ غربی و عرق و نئشه جات و فحش و ناسزا به دست اندرکاران ريز و درشت حکومت . دنيای بيرون، دنيای وارستگی نمائی و خشک مقدسی ظاهری و اظهار ارادت به همه آنهائی که با خشم و نفرت ساعتی پيش در خانه ناسزا می گفتند.

به نظرم آمد که مردم درجه بندی بودند. اين درجه بندی يک معيار خيلی سرراست داشت. فرد مورد نظر چقدر پول دارد. جالب اينکه اين معيار برای کودک، پير و جوان جاافتاده بود. از معيارهای احترام سابق و ارزش های قديمی مثل صداقت، شجاعت، صراحت، خدمت به مردم، دانش، کاردانی، پشتکار . . . خبری نبود.

يک چيزی خيلی نظرم را جلب کرد. مردم خيلی با پلاکارد با هم حرف می زدند. زن عموی من از سفر کربلا برگشته بود. وقتی به خانه رسيد دور ساختمان پر شد از پلاکارد مختلف خوش آمد از فاميل و دوستان و آشنايان. به فاميل ها می گويم: عزيزانم، اينهمه پارچه! اينهمه رنگ! را چرا حرام می کنيد؟ حداقل ميوه، شيرينی، لباس، کفش، دوربين، کتاب، طلا و . . . بخريد. يکی می گويد: اونوخت، مردم توی خيابون نمی بينند!

پديده ای که به چشم می خورد کلاهبرداری است. مثل اينکه يک ذره مواظب خودت نباشی کلاهت پس معرکه است. بسياری را ديدم به نوعی از کلاهبری آسيب ديده اند. يکی خانه اش را برای دوست يا فاميل گرو گذاشت، آن ديگری پولش را فلانی که الان فراری است، بالا کشيد.

 

کنجکاوی

سفر من به ايران عمدتاً به ديدار بستگان و ياران گذشت. بطور متوسط هر روز با پنجاه نفر ديدار داشتم. عده زيادی را برای اولين بار می ديدم. همگی کنجکاو و مشتاق بودند مثل کوير تشنه. از هر دری می پرسيدند: از شب ها و روزهای بلند سوئد، سطح زندگی، کار و بيکاری، تحصيل، بهداشت و درمان، روابط زن و مرد در اروپا ، وضع و موقعيت ايرانيان در سوئد و خارج، چگونه می شود خارج رفت، مذهب اروپائی ها . . . .

جالب اينکه عمدتاً تصويری ناعادلانه نسبت مردم اروپا داشتند. به اين فکر می کردم مردم اروپا هم تصوير واژگونه از مردم ما و زندگی روزانه آنها دارند. وسايل ارتباط جمعی هيچ تلاشی برای دادن تصويری عادلانه ندارند و بلکه به نظر می رسد در واژگونه تر کردن اين تصوير تلاش دارند.

از جمله تصوير راجع اين بود مثل اينکه مردم اروپا شب و روز در کافه و کاباره ها مشغول عيش و نوش هستند و همگان از جمله مهاجران در آمد هنگفت دارند. برايشان توضيح می دهم که اکثريت مردم در اروپا با چه دقت، وقت شناسی و وجدان کاری کار می کنند. برايشان توضيح می دهم پشت هر کدام از ابزارها و ماشين های ساخت خارج که شما با اطمينان بکار می گيريد چقدر کار فکری و بدنی برای طراحی، توليد، نصب و آزمايش پشت آنها خوابيده است. برايشان تعريف می کنم برخی از همکارانم از شدت استرس و فشار کار تعادل روحی روانی شان را لز دست داده اند. می پرسم: رفع عمومی بدون کار کردن و وجدان کاری همگانی عملی است؟

 

ادارات:

يکی از خاصيت های انسان فراموش کردن است (از دل برود هر آنچه از ديده برفت). وقتی پس از سال ها به ايران می روی، شايد برخورد با ادارات ايران سخت ترين مشتی است که به فرق تو می خورد. از تحمل مردم ايران شگفت زده می شوی. وقتی از کشورهای اروپائی به ايران می روی اين برخورد جانفرسای ادارات ايران با اين مردم بيشتر به چشم می خورد. وقتی از کشورهائی وارد ايران می شوی که کارمند فکر می کند و يا تعليم داده می شود: ”The customer is king”   (مشتری شاه است.) اگر مشتری نباشد اين شرکت و يا اداره من نيست و اگر شرکت و يا اداره من نباشد کار من هم نيست، آنگاه برخورد توهين آميز کادر اداری ايران با اين مردم رنج کشيده بيشتر به چشم می خورد.

گاه به شوخی با دوستان در مزايای جهل سخن می گويم و از رنج دانستن. اگر ندانی که اداراتی در دنيا وجود دارد که کارمند به ارباب رجوع با لبخند خوش آمد می گويد، اگر ندانی که کارمندانی در دنيا وجود دارند از انجام وظايف کاری خود لذت می برند و پيشنهاد رشوه را توهين بزرگی به خودشان می دانند، اگر ندانی در دنيا کشورهائی وجود دارند که رشوه گرفتن و رشوه دادن غيرقانونی است و افشای رشوه يک سرشکستگی و لکه ننگ نازودودنی در زندگی است، آنگاه برخورد دست اندر کاران ادارات ايران را می شود بهتر تحمل کرد. (آسمان همه جا همين رنگ است.)

دخترم شناسنامه ايرانی ندارد و برای گرفتن شناسنامه ايرانی سر و کار ما با ادارات ايران افتاد. در باره ادارات ايران داستان های زيادی شنيده بودم. ولی، فکر می کردم جهنم به آن داغی که می گويند نيست. يک هفته از چهار هفته اقامت خودم را اختصاص به اين دادم که برای دخترم شناسنامه بگيرم.

وارد اداره ای می شوم که از سفارت ايران در استکهلم نام و نشانی اش را گرفته بودم. با ورودم آقا گوشی تلفن را بر می دارد. صدا آن سوی تلفن را نمی شنوم ولی از محتوای صحبت می شود فهميد که تلفن خصوصی است و ربطی به کار ندارد. منتظر می مانم. دو نفر ديگر هم به من ملحق می شوند. هرچه اين پا آن پا می کنم، نگاه می کنم، با دست اشاره می کنم، هيچ تاثيری ندارد. پس از حدود بيست دقيقه آقا تلفنش تمام می شود. سلام می کنم. تا لب باز کردم مشکل را توضيح بدهم می گويد آقا اشتباه آمدی به ما مربوط نمی شود. می گويم آقا می شود فقط يک دقيقه گوش کنيد ببينيد مشکل من چست؟ می گويد آقا شما دهن بازکرديد من فهميدم چه می خواهيد بگوئيد.

با تاکسی به اداره ديگری می روم. مشکل را شرح می دهم. کارمندی می گويد آقا شما به فلان اداره به اين آدرس مراجعه کنيد. نور اميد در دل روشن می شود. سوار تاکسی می شوم. شهر فرنگ است. اين ماشين می پيچد جلوی آن ماشين. اين سر را از پنجره بيرون می آورد به آن يکی فحش می دهد. موتور يکی را گذاشتند روی وانت شهرداری و او مثل يک ديوانه در چنگال پليس و ماموران شهرداری دست و پا می زند و به سر و صورت آنها چنگ می اندازد. در چشمان زلالشان خشم و نفرتی خونبار موج می زند. آه، اين همه خشم، اين همه نفرت از کجا سرچشمه می گيرد؟ بعد حدود يک ساعت با تاکسی به اداره جديد می روم. می گويد آقا اين مشکل را شما بايد همان در سفارت ايران در استکهلم حل کنيد. مستأصل می شوم. روزها و به زودی يک هفته به دوندگی بي حاصل می گذرد. شب ها که به خانه بر می گردم هنگامی که با  فاميل ها ديدار می کنم دست انداز اداری ام را با آنان در ميان می گذارم. بدون استثنا همه مشورت ها به رشوه و يا جعل سند ختم می شود. زير بار هيچ کدام نمی روم. نگاه عاقل اندر سفيه به من می اندازند و مطمئن هستند راه سومی وجود ندارد.

فساد اداری و نبود وجدان کاری يکی از بزرگترين مشکلات اجتماعي _ فرهنگی ايران است. اين فساد بدون استثنا در همه جا ديده می شود.

 

عروسی و عزا

در دوران اقامتم در ايران در يک مجلس عروسی، در يک مجلس عزا و در دو مجلس وليمه شرکت کردم. زمانی که مدتی طولانی از يک پديده فاصله می گيری تغييرات تدريجی در آن را که گاهی ماهيت آن را دگرگون کرده به روشنی پيداست برای من تغيير سنن ايرانی و پيرشدن افراد اين گونه بود. تصويری که از عروسی داشتم: سه شبانه روز بزن و بکوب، شادی از ته دل، خنده، شوخی، بازی، "پلنگ لاش بوردن"، "مرده بوردن"، "کتل بوردن"، "شاه و وزير کا"، "کی دارنه"، کشتی بعد از پاتختی، آروسی حمام، داماد حمام، "هيمه کرون"، حنا بندان، "آروس يار"، "رج خونی"، "گلی ب گلی خونی"، "کله ونگ"، رقص، آواز، سماع و پايکوبی بود. در عروسی هيچ آثاری از اين رسوم نبود. گويا مراسمی که نام بردم تعلق به  سال های بسيار دور دارد. انگار در خواب اصحاب کهف بودم و با سکه دقيانوس در دست برای خريد به بازار رفتم.

 

اختلاف طبقاتی

يک پديده بسيار چشمگير در ايران فقر است. واقعاً مملکت امام زمان است که مردم با آن فقر سرپا هستند! اکثريت قريب به اتفاق کسانی که من ديدم زندگی فقيرانه و غير قابل تحملی داشتند. خانه های کوچک نسبت به جمعيت خانواده، بيکاری، بی برنامگی، .... جالب اينکه حتی عده ای چماقداران سابق را ديدم که زير فشار فقر و اعتياد وضع به غايت رقت آوری داشتند. در مقابل عده کمی پول دار شدند. نمی توان وجه اشتراکی برای آنها يافت: حد اقل الان نمی توانم پيدا کنم، ولی همگی تازه به دوران رسيده اند و دليل منطقی برای پول دارشدن آنها وجود ندارد. اقتصاد بيمار که در آن توليد و خدمات چندان ارج گذاشته نمی شود، خريد و فروش منبع اصلی دست به دست شدن پول است. مردم در توجيه اقتصادی پولدار شدن آن عده معدود عاجزند از اينرو بيشتر بر اين گمانند که آنها به گنج دست يافته اند. عده ای هم دربدر دنبال نسخه و فلزياب هستند.

 

کشاورزی و دامداری

زمين های حاصل خيزی که زمانی کشاورزان آرزو مالکيش را داشتند، باير و کشت نشده مانده است. در چنين شرايطی کشاورزی به صرفه نيست. هزينه بذر، کود شيميائی و کارگر بسيار بيشتر از پول در آمد فروش محصولات است. برخي کشاورزان روزها می خوابند و شب ها به دنبال گنج ويا به اصطلاح امروز "زير خاکی" هستند. با بيل و گلنگی که زمانی با آن کشاورزی می کردند، به جان کوه ها و امامزاده ها می افتند. بستگان کشاورزم که سيب زمينی و برنج می کاشتند با درماندگی تعريف می کردند که چگونه تا محصول دست آن هاست ارزان است و خريدار ندارد. ولی همين که از دستشان خارج شد، به يکباره گران می شود.

در مراتع اطراف زادگاهم، روستای دهنار، دوران کودکی من هزاران گوسفند و صد ها گاو در سال می چريدند. آنقدر از اين مراتع بهره برداری می شد که بسياری گياهان و درختچه ها رو به انقراض بودند. اهالی روستای ما هرسال کوه های اطراف شابلاقی و سربندان را برای گوسفندان باج می کردند.  اما، امروزه در اين مراتع صد راس گوسفند نمی چرد. ده های کنار رود خانه دليچای که زمانی هزاران کيلو کره، سرشير، کشک، پشم، و گوشت برای فروش به دماوند و تهران می بردند، الان بيشتر بوميان همين کالاها را از شهر می خرند.

 

توليد و سرويس

توليد و سرويس به هيچ وجه نمی صرفد. يکی از بستگان که کارگاه توليدی داشت مغازه و همه ابزار توليد را فروخت. پرسيدم: آخر چرا؟ بيش از ده نفر پيش تو کار می کردند. ده خانوار نان می خوردند. گفت: نمی صرفيد. پرسيدم: پس الان چکار می کنی؟ گفت: با بهره فروش کارگاه و ابزار توليد شکر خدا آب راهه ای است.

يکی ديگر از بستگان که توليدی کوچکی دارد تعريف می کرد: تريکوهای بافت ما داشت در جمهوری های آسيا ميانه محبوبيت می يافت. بستن ماليات از سوی دولت و تقلب در کيفيت از سوی توليد کنندگان اين بازار را در نطفه خفه کرد.

 

جوانان و کودکان

اميدبخش ترين پديده در ايران کودکان و جوانان هستند. انسان نمی تواند به چشمان خودش باور کند که اين جوانان در مدارس جمهوری اسلامی درس خوانده باشند. اين جوانان با اين نگاه های کاونده و هوشيار زير دست اين معلمان پرورشی که من می شناسم، تربيت شده باشند. اين دستان ماهر که ويلون می نوازند، اين پسرک زبل که. توی کامپيوترش د.و.د نصب می کند، دختری که حافظ حقوق بشر است و در باره تک تک بندهايش با من بحث می کند. پسر و دختر کوچولو که  مثل بلبل انگليسی حرف می زنند ويا دختر کوچولو که ورزش رزمی برايم نمايش می دهد.

کنجکاوی ام بيشتر گل می کند وقت می فهمم که همه اينها را بچه ها خارج از مدارس جمهوری اسلامی ياد گرفتند. حتی درس های که در برنامه مدارس وجود دارد بچه ها خارج از مدرسه در کلاس های خصوصی ياد می گيرند. کلاس موسيقی، ورزش، کامپيوتر، کلاس خصوصی برای تمام درس های مدرسه، کاملا" جا افتاده است. دو سيستم موازی آموزش و پرورش: آموزش پرورش دولت و آموزش پرورش خانواده ها. بچه ها بلافاصله که از مدرسه دولتی برگشتند، آماده مدرسه خصوصی می شوند. می گويم دست از سر اين بچه های بيچاره برداريد. بگذاريد کمی بچگی کنند، کمی استراحت کنند، قدری بازی کنند.

از تفريحات بچه ها نشانی نبود. نکن و نکن بود و توپ وتشر. وقتی بيشتر صحبت کردم متوجه شدم نه برای بچه کسی حقوقی قائل است و نه کسی اهميت بازی را در رشد هارمونيک بچه درک می کند.

با اينکه بچه ها به شدت تنبيه می شوند زرنگ و خلاق و متعادل هستند. اما گاه نافرمان، سرکش و دروغگو می شوند. راستی اينهمه جوانان کجا می توانند درس بخوانند و کار کنند؟

 

سرگرمی و تفريح

شبانه روز برای اين ۲۴ ساعت است که بتوان آن را به سه قسمت هشت ساعته تقسيم کرد. هشت ساعت برای کار، هشت ساعت برای تفريح و هشت ساعت برای خواب. سال برای اين ۱۲ ماه است که يازده ماه کار کرد ويک ماه مرخصی گرفت. آيا تفريح و مرخصی در زندگی مردم ما جايی دارد؟ زندگی شهری بدون تفريحات سالم، شکنجه هر روزه است. خيلی دقت کردم تا ببينم جوانان ما چه تفريحات سالمی دارند. ولی هر چه بيشتر گشتم، کمتر يافتم. و جالب اينکه تفريحاتی که دوران کودکی من مجانی در دسترس بود، زمينی که در آن فوتبال کرد، رودخانه ای که در آن شنا، ... ديگر وجود ندارد.

کسی به تلويزيون نگاه نمی کرد. به رسانه های گروهی اعتمادی نداشتند و نيازی هم به آن احساس نمی کردند. ولی خيلی ها سعی داشتند به ويدئو و دی.وی.دی دست يابند. کسانی که امکان آن را داشتند با ماهواره به تلويزيون غرب و ترکيه نگاه می کردند. جالب اينکه شبکه شفاهی قوی خبر رسانی وجود داشت که اخبار به سرعت و نا دقيق پخش می شد.

فکر می کنم هرکس يک يا چند اعتياد دارد. يکی از اعتياد های من گوش کردن اخبار است. وقتی اخبار راديو تلويزون را روشن می کردم، کسانی که دور و برم بودند نگاه عاقل اندر سفيه می کردند: ای آقا تو هنوز اخبار راديو ايران گوش می کنی! من خجالت می کشيدم. ولی می دانيد که يکی از مشترک ترين وجه تشابه معتاد ها از رو نرفتن است و از تک و تا نيفتادن است.

 

بهاره

بيمارستان و درمان در ايران يکی از مشکلات بزرگ مردم ماست. گاه گفتن و تصوير کردن يک مشکل هرچند صادقانه، بی طرفانه و حرفه ای باشد، نمی تواند عمق فاجعه را برساند. من بعد از بيست سال خانواده و اقوام خودم را می ديدم، از اينرو عمده ترين وقت من در خانه و با ديد و بازديد گذشت. يک واقعه مرا به بيمارستان کشاند. دختر خواهرم، بهارة ۴۰ روزه مريض بود و در بيمارستان اميرکلا بستری. خواهرم مرتب پيش او بود. من چند بار پيش او رفتم و با بيمارستان و پديده بيمارستان ايران بيشتر آشنا شدم. البته با بيمارستان ايران آشنا بودم ولی بيمارستان ايران يکی از آن جاهائی است که در آن انقلاب اسلامی واقعاً پياده شد. خواهرم و دامادم و تقريباً همه فاميل شبانه روز و تمام وقت درگير بيماری بهاره بودند. تمامی خانواده و امکانات سراسر ايران و کشور همجوار ايران برای تهيه دارو بسيج شده بود و شبانه روز مشغول بودند. قيمت دارو ها اصلاً هيچ تناسبی با درآمد اين خانواده نداشت. در چشمان و رفتارکارکنان بيمارستان هيچ اثری از عشق، توجه و پذيرش حرفه ای، که بايد به بيمار و خانواده اش در دوران بحرانی و بيماری های سخت قوت و اميد بدهد ديده نمی شد.

من ميان ده ها کودکانی که در سالن تنگ هم روی تخت های کوچک شان خوابيده بودند نشستم. مادرانشان بدون هيچ امکان آسايش و خواب شبانه روز کنار جگرگوشه های خود بودند و مثل پروانه دورشان می گشتند. بدون آنکه کاری از دست آنها ساخته باشد شاهد پرپر شدن عزيزان دلبندشان بودند. من از خودم به شدت عصبانی بودم. من اين تصوير ها را فراموش کرده بودم. در سوئد اين صحنه ها را فراموش کردم. هر وقت بيمار شوم، به دکتر زنگ می زنم و وقت می گيرم. پرستار و دکتر با دقت و توجه تمام گوش می کنند. سعی می کنند با تمام توان حرفه ای شان مرا در جريان بيماری ام قرار دهند. نسخه می نويسند. در راه بيمارستان به خانه نسخه را می پيچم. دارويم را می خورم و روی تخت استراحت می کنم.

عموی بهاره تازه به خانه برگشت. دنبال داروی بهاره بود. به سرعت ناهارش را می خورد و قبل از جمع کردن سفره عازم بيرون است. - کجا؟ - يک آشنا توی هلال احمر فلان شهر دارم. بروم ببينم می توانم کاری بکنم.

به فلانی توی دوبی زنگ بزن ببين می تواند کاری بکند.

بهاره از اين همه مشکلات می هراسد. از دنيای ما بدان وارد نشده می گريزد. در آرامگاه های شهر جا نيست. برای نيم متر جا برای بهاره باز همه روابط فعال شد. او را گوشه ديوار آرامگاه جا دادند. خواهرم خسته و دل شکسته به خانه برگشت.

داشتم به گفته مادری دم در بيمارستان اميرکلا فکر می کردم که سر به سوی آسمان بلند کرده بود و می گفت: "خدايا تره به حق مقربين ت درگاه، مريض نکن ديگه ، يک دفه بکوش!" (خدايا ترا قسم به مقربين درگاهت، ديگر مريض نکن، در جا مرگ بده!)

 

باز گشت

تمام ماه مه که در مازندران بودم هوا ابری و بارانی بود. فکر کردم شايد فرقی نمی کرد من که اکثراً در خانه بودم. عطش غربت من در اين مدت کوتاه هيچ فروکش نکرد. حال کسی را داشتم که پس از هزاران سراب در بيابانی تف کرده به چشمه ای زلال رسيده و فقط يک جرعه نوشيده که آب را از دهانش گرفتند. از طرفی ديگر يک ماه است دخترم را نديده ام، دلم برايش بغايت تنگ است. به ياد صبحت های مادرم می افتادم که پنج سال پيش با پدرم آمد پيش من سوئد پس از پنج هفته گفت: "احد جان! امه صاب بمرده دل ندومبی چچی دله، اونجه درمبی شمه پلی دره، اينجه درمبه وشون پلی." (احد جان! اين دل صاحب مرده ما نمی دانم چه دلی است، آنجا هستيم پيش شماست، اينجا هستيم پيش آنها.)

صبح زودسه شنبه ۷ خرداد، از خواب پاشديم تا به موقع به هواپيما برسيم (۲۸ ماه مه ساعت يازده و پانزده دقيقه پرواز داشتم) . يک ماه چقدر سريع گذشت. هنوز کاملاً از شوک بيرون نيامدم تا بتوانم برنامه ای بريزم. تقريباً هيچ کدام از کارهائی را که در نظر داشتم، انجام ندادم و هيچ يک از کسانی را که در نظر داشتم ملاقات کنم، نديدم. هيچ جائی را که در نظر داشتم ببينم، نديدم. سرعت گذشت زمان و عدم تسلط بر فعاليت روزانه خودم برايم تجربه تازه ای بود. راستی مرگ هم همين طور است. بسيار از کارهائی را که می خواهی انجام بدهی فرصتش را نمی کنی. تا می آئی زندگی را بشناسی بايد آن را وداع کنی.

هواپيما ساعت يازده و ربع از زمين جدا می شود: تهران پرخاطره زير آفتاب می درخشد. من به چشمان سعيد وقتی قبل مهاجرت پسرکی شش ساله بود و الان جوانی بيست و شش ساله است فکر می کنم که در خيابان های قائم شهر به خاطر پوشيدن آستين کوتاه يک عده به او حمله کردند و يک چشمش را کور کردند. به چشمان پراشک يکی از بستگان می انديشم که می گفت نمی دانم با اين شوهر معتاد و دو تا کودک خردسالم چکار کنم؟ حتی خانه نزديکان خودم هم نمی توانم بروم. از پنجره هواپيما به بيرون نگاه می کنم، به ابوتراب و خسرو فکر می کنم. عهد کرده بودم مزارشان را بوسه باران کنم. حتی نمی دانم در کجای اين ميهن من زير خاک خفته اند.

در راه برگشت از «لندوته» به خانه به اين نتيجه می رسم: اين سفر، سفرِ تلخی و شيرينی، سفر شادی و غم و سفر خاطرات جانگداز و ديدارهای جانبخش بود. شايد بی قراری ديگر بخشی از وجود من شد: نه در خانه آرام دارم، نه در غربت قرار. غم دل آزارِ چشمان گود افتاده، انديشناک و غم آموخته و نی ني بی رمق عزيزان دور مانده من و اندام های مچاله شده آنها زير فشار جان فرسای فقر، بيکاری و اعتياد، هميشه و همه جا با من است.

گوتنبرگ

خرداد ۱۳۸۱

 


مناظری از دهنار

 

 

 

 

 

مناظری از دهنار

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتشارات ماز

١٣٨١

گوتنبرگ