گفت و شنود احد قربانی با

امير جواهری

 

 

 ٢٨ خرداد ١٣٨٠  (١٧ ژوئن  ٢٠٠١)

گوتنبرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در چهار جلسه, ۲۵ ارديبهشت, ٢, ٩ و ٢٣ خرداد ۱۳۸۰ (۱۴, ۲۲, ۲۹ مه و ۱۲ ژوئن ۲۰۰۱) با امير جواهری چهره آشنا و پرکار ساکن گوتنبرگ , در فرهنگسرای انديشه, گفت و شنودی داشتم. امير خوش مشرب, گرم و صميمی به گفتگو نشست. قفسه های فرهنگسرا پر از کتاب های گوناگون ادبی, اجتماعی, سياسی, اقتصادی و فلسفی و ديوارها با عکس ها و نگاره های بزرگان هنر و سياست ايران و جهان تزئين شده بود. روزنامه ها و نشريات ادبی و سياسی تمامی جريان های ادبی و سياسی داخل و خارج ايران روی ميزها چيده بود و تصويری زيبا و دلنشين بود از تنوع انديشه ايرانيان و عرق ريزان فکری مردم ما برای شناخت بهتر خود و ديگران.

احد قربانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احد: از دوران کودکی و خانواده تان تعريف کنيد!

امير:پيش از شروع گفتگو بايد بگويم: برای من امروز صحبت از خود کردن، فوق العاده دشوار می نمايد. ولی با توجه به هدفی که شما از قبلِ اين گفتگوها با فعالين فرهنگی، اجتماعی ايرانی شهر برای خود برگزيديد، من هم در حد يک گفتگوی سيّال و گذرا به پرسش هايت پاسخ مي دهم. اميدم بر اين است که: اين کار به روشنگری مورد نظرت ياری رساند. من هفتمين فرزند از چهار خواهر و پنج برادر هستم. در بهمن ماه سال ۱۳۲۸ در «راه پشته» لنگرود متولد شدم. در دوران کودکی, تا آنجا که به يادم می آيد بچه ای شيطان و شلوغ بودم. قبل از دبستان, در مکتب خانه خانم غروی، خواندن و نوشتن آموختم. کلاس اول را در دبستان پهلوی شروع کردم. کلاس دوم مرا به مدرسه داريوش که خيلی دور از خانه ما بود, فرستادند. به اين خاطر بود که مدير آن مدرسه آقای کاشانچی با پدرم دوستی ديرينه داشت. از خاطرات اين دوره ناخنک زدن ميوه ها در روزهای بازار سنتی شنبه و چهار شنبه است که وقتی به خانه می رسيدم قادر به نهار خوردن نبودم. اين دوره شلوغی و شيطنت عناصر زندگی ام بود. تا کلاس شش در دبستان داريوش درس خواندم.

جلو فلکه لنگرود

نه سالگی

 

احد: دبيرستان؟

امير: سال اول را در دبيرستان امير کبير خواندم. پايان سال نتيجه انگليسی و رياضيات خوب نشد و رد شدم. سال بعد مدرسه مرا عوض کردند و مرا به دبيرستان تازه باز شدة ملی مهدويه فرستادند. اين تنها مدرسه ملی شرق گيلان (رودسر, لنگرود, لاهيجان,  املش, سياکل و کلاچای) بود. رشته ادبی را انتخاب کردم و از کلاس ٩ تا ١٢ جزء شاگردهای موفق آن مدرسه بودم. سال ۱۳۴۸ ديپلم گرفتم.

 

مسئول گرامافون در عروسی دختر عمو

برف سنگين سال ۱۳۴۵

در جشن تولد جليل که ۱۳۶۳ اعدام شد.

 

احد: بعد از ديپلم؟

امير: بعد از ديپلم به سپاهی بهداشت رفتم. شش ماه آموزشی را در عباس آباد تهران گذراندم و بعد به کردستان, مهاباد تقسيم شدم. پس از مدتی مرا به سردشت منتقل کردند. در درمانگاه سردشت به اتفاق يکی از دوستان لنگرودی پزشکيار بوديم. به نوبت, بدون مرخصی به تهران و شهرستان می رفتيم. هشت ماه خدمت در مهاباد, پيرانشهر, بانه و سقز و روستاهای اطراف فرصت خوبی بود آنجا را بشناسم. يک بار مسئولين پزشکی منطقه برای کنترل آمدند, من نبودم, اخطار شدم و  به زورآباد خوی, منطقه مرزی ايران و ترکيه تبعيد شدم. فوق العاده دوران سختی بود. در زمستان رفت و آمد به شهر از راه های کوهستانی ميسر نبود. درمانگاه يک دکتر, دو دستيار و يک نگهبان داشت. نگهبان خيلی انسان خوبی بود, هم با ما و هم با اهالی. تمام نيازمندی های ما را تامين می کرد. در زورآباد به خاطر دوری از شهر در تمام مدت مطالعه می کردم و خود را برای کنکور دانشگاه آماده می کردم.

سربازی ۱۳۴۸

 

احد: شما ديپلم ادبی بوديد ولی به سپاهی بهداشت رفتيد, هيچ معياری برای تقسيم نبود؟

امير: يک سقف برای سهميه سپاهی دانش و بهداشت براساس تعداد ديپلمه ها وجود داشت. من جزو سهميه صد نفر سپاه بهداشت استان گيلان شدم و به پادگان عباس آباد منتقل شدم. پادگان عباس آباد مرکز آموزش و تقسيم پزشکان و سپاهيان بهداشت بود. مدت شش ماه همراه با آموزش نظامی با کمک پزشکی مثل آمپول زدن, نبض گرفتن آشنا شديم. حق معاينه نداشتيم. در زورآباد از شش صبح تا هشت شب بين ۱۰۰ تا ۱۲۰ نفر مراجعه می کردند. روستائيان اعتقاد زيادی به آمپول داشتند. برای هر دردی دلشان می خواست آمپول تجويز شود. روزانه حدود ۶۰ آمپول تجويز می شد که استريل سرنگ ها با دستگاه گازی کاری بسيار خسته کننده بود.

 

احد: از زورآباد خاطره ای داريد؟

امير: خاطرات زيادی از آن روزها در ذهنم نقش بسته است، ياری رسانی به مردم، گشت زنی در روستاهای ديگر، ماهيگيری، شکار و غيره. مثلاً: غروب يک روز خيلی سرد يکی از سران کرد آن منطقه پيام فرستاد که زايمان سختی در پيش است از دکتر کمک خواست. دکتر تا آن زمان سر زايمان نرفته بود. دلش نمی خواست ولی به راه افتاديم. تا ما برسيم فارغ شد. پس از مدتي عشاير کوچ کردند و نزديکی درمانگاه که بيرون ده بود چادر زدند. يک روز ديديم ۵ تا ۶ نفر با مجمه های بزرگ پر عسل, پنير, نون, کره و . . . آمدند درمانگاه که اين ها را خان به پاس زحمات شما در آن شب فرستاد!

 

احد: دوستان دوران تحصيل شما که بودند؟

امير:با آدم های گوناگونی دوران دبستان و دبيرستان همراه بودم. بخشی از آنها امروز به فعاليت اجتماعی و فرهنگی در حوزه های مختلف مشغولند. در دبيرستان ملی مهديه با محمد شمس لنگرودی و علی ميرفطروس تا ديپلم همکلاس وبا شمس لنگرودی سالها قرين بودم.

 

احد: از دانشگاه و دوران دانشگاه بگوئيد!

امير: سال ۱۳۵۰ در کنکور سراسری به علت عدم آشنائی با نحوه انتخاب رشته, علی رغم اين که قصدم حقوق بود و نمره آن را هم داشتم در رشته عمومی, دانشکده ادبيات قبول شدم. سال ۱۳۵۱ با فعاليت گسترده فوق برنامه گذشت. از آنجائی که خواهرم, فاميل درجه اول, در تهران زندگی می کردند در کوی دانشگاه به من اتاق ندادند و در نوبت بودم. سال ۱۳۵۲ دوباره در کنکور شرکت کردم و در رشته علوم اجتماعی قبول شدم. در اين دانشکده نيز سال اول عمومی بود و شامل چهار رشته: جامعه شناسی، جمعيت شناسی، مردم شناسی و تعاون می شد که من وارد رشته جامعه شناسی شدم و با توجه به انتقال پاره ای از واحدهايم از دانشکده ادبيات سال ۱۳۵۵ ليسانسم را گرفتم.

 

 

 

 

 

 

۱۳۵۰

عکس برای دانشگاه ۱۳۵۰

 

احد: چگونه به فعاليت سياسی روی آورديد؟

امير:در اين رابطه شرايط عمومی پيرامون، پيشزمينه مطالعه و کتاب خواندن از جمله عزيز نسين، ياشار کمال، بخشاً مطالعات ديگر، روابط و گذران محيط اجتماعی، من سال ۱۳۴۹ سربازی بودم که ماجرای سياهکل پيش آمد. همان روزها مرخصی داشتم و به ديدار خانواده رفتم. از زورآباد به خوی, زنجان, و از دو راهی قزوين اتوبوس رشت را گرفتم. در رشت خيلی منتظر ماندم. يک ماشين مرا تا لاهيجان رساند. لباس سربازی توی کيف دستی ام بود. لاهيجان در قرق ماجرای سياهکل بود و من از همه چيز بی خبر بودم. ابتدای جاده لاهيجان-لنگرود جلوی يک کاميون را گرفتم. شب تاريکی بود, تا ترمز بگيرد ۱۰۰ متری رفت و روبروی باشگاه ژاندارمری ايستاد. من به طرف کاميون می دويدم که يکی ايست داد. ايستادم و متوجه تفنگ ها شدم که از پشت کيسه های شنی مرا نشانه گرفته بودند. "ساک را بگذار زمين. دست ها بالا! کی هستی؟" فلانی. "بچه کجائی؟" لنگرود. "پدرت؟" مير حسن جواهری. "چکاره است؟" کاسب شهر. "کجا می روی؟ چرا دنبال کاميون می دوئيدی؟" به سراغ کيف رفتند. دفتر و لباس را باز کردند. درست بود. برگه مرخصی خواستند, نشان دادم و به خانه رفتم. مادرم برای نماز بيدار بود. در باز کرد. خيلي خوشحال شد, مدت ها همديگر را نديده بوديم. خوابيدم. صبح داداشم ماجرا را تعريف کرد. از لاهيجان بچه های زيادی را در کوه گرفتندو باقی تحت تعقيب هستند. از لنگرود هادی بنده خدای را اعدام کردند. برادر هادی با برادرم دوست بود. اعدامش در خاطرم نقش بست. محله ما و آنها کنار هم بود. لنگرود چند محله است. از جسد خبری نشد. ساواک جلوی برگزاری مجلس و رفت و آمد را گرفت. دو هفته در شهر بودم. وقتي به آذربايجان بر می گشتم, همه جا عکس بچه ها در قطع آ-چهار ديده می شد. برادر بزرگم سمپات سازمان جوانان حزب توده بود. بعد کودتا ۱۵ سال داشت و چند سال در زندان رشت بود. در حمله معروف نيروهای شاه به زندان شهربانی رشت در ارديبهشت ۱۳۳۳که منجر به کشته شدن علی بلندی صومعه سرائی و دو تن ديگر از ياران حزب انجاميد، او در زندان بود.

او رويهم سه سال در زندان ماند، با اينکه من فقط پنج سالم بود خاطره آزادشدنش در خاطرم مانده است. او و يکی از ياران همشهری و هم محله ای ما وقتی به شهر رسيدند با آب زياد و سيلاب رودخانه شهرمان روبرو شدند. ما اينور رودخانه بوديم و شادی می کرديم. سرانجام با بردن قايق به آن طرف، آنها را سوار کردند و به اين طرف آوردند. هدايای آن روز او، هنوز در ياد و خاطرم مانده است،. سوت سوتکی گلی که در آن آب می ريختيم و به بچه های همبازی آب می پاشيديم.

من سالهای بعد که از او خاطره تهاجم عوامل رژيم شاه به زندان را می پرسيدم، او با صبوری هر چه تمامتر از آن ياد می کرد. سماور بند که پر از آب جوش بود، توسط پاسبانهای سرکوبگر بر روی زندانيان سرازير شد. از علی بلندی به نيکی ياد می کرد. از جمله اينکه او به مادرش که با گريه از او می خواست توبه نامه بنويسد و آزاد گردد، گفته بود: "مادر هيچ وقت از من نخواه که به مردم خيانت کنم. مادر برو به روستاهای اطراف صومعه سرا سری بزن و ببين مردم زحمتکش روستاها چگونه زير زور و ظلم و ستم خان ها جان می کنند، ديگر از من اين خواهش را نکن."

اينکه برادرم بعد از زندان در هيچ اداره يا سازمانی دولتی نمی توانست کار بگيرد هميشه برايم سوال برانگيز بود. هرچند اين کنجکاوی از ترس پليس بی پاسخ می ماند. يادم هست که از طريق داداش بزرگم که با سياست حزب آشنا بود, پای کتاب به خانه ما باز شد. او آرشيو کاملی از مجلات خواندنيها و تهران مصور داشت که سال ها مورد مراجعه ما بود. آشنائی به رويدادهای آن سال ها تا حد زيادی از طريق همين آرشيو نشريات فراهم آمد.

اوائل دو کتابفروشی در شهر ما بود، نماينده اطلاعات کتابفروشی حسن زاده، و کتابفروشی ميرفطروس, بعد کتابفروشی صالح فريد نيز باز شد – بعدها ديگر مطبوعاتی ها نيز راه افتادند. کتابفروشی فريد که فريد مسئول آن بودمرکز فروش کتاب های جيبی بود. او پيشتر با برادر بزرگم دوستی ديرينه داشت. فکر می کنم کلاس دهم بودم، روزی صالح، صاحب کتابفروشی،. رمان «خرمگس» اثر ليليان ايليچ را از زير ميز به من داد و سفارش کرد دست هر کس ندهم. دو فصل کتاب را خواندم, نچسبيد. پولش را ندادم, بدهکار شدم. به برادرم شکايت کرد. برادرم کتاب را از من گرفت گفت برای تو زود است. دانشگاه که رفتم با کتاب «خرمگس» برخورد کردم. به داداشم گفتم اون کتاب «خرمگس» از من گرفتی يادت هست برايم بيار. توی اولين کتابسوزان سال ۵۳ با کتاب های ديگر سوخت.

بابام فوق العاده اجتماعی و مورد وثوق مردم بود. چهار کلاس قديم سواد و خط خوشی داشت. برای مردم هر مشکلی پيش می آمد به او مراجعه می کردند. با تامل گوش می داد و برايشان نامه درست حسابی می نوشت. با سياست زمان خيلی در گير نبود و از سياسی شدن و به ويژه حزبی شدن داداش بزرگم خيلی ناراضی بود.

 

احد: از دانشگاه وچگونگی شروع فعاليت سياسی آنجا بگوئيد!

امير: خود دوران آموزش سربازی و سپاهيگری و ديدن فقر مردم از نزديک، بزرگترين آموزگارم بود. من سال ۵۱ وارد دانشگاه شدم، به سرعت جذب فعاليت های فوق العاده گشتم! بعد سال دوم وارد کوی دانشگاه امير آباد گشتم. با سه نفر آذربايجانی هم اتاق شدم. با هم اتاقی ها و بچه های ديگر در فعاليت فوق برنامه و اتاق کوهنوردی که مستقل از دانشگاه عمل می کرد فعال شدم. سال های ۵۲-۵۴ با حرکات سياسی که اکثر فعالين آن خطوط مختلف سياسی را در بر می گرفت، همراه شدم. اعتراض به کمک ارتش ايران در سرکوب استقلال طلبان ظفار, تنظيم اطلاعيه و توزيع وسيع آن در کوی دانشگاه نمونه کارهای اين دوره بود. اين حرکت با عکس العمل سريع و وسيع نيروی حراست دانشکده علوم اجتماعی روبرو شد. چند نفر دستگير شدند. دو ماه مخفی شدم. سال های ۵۴-۵۵ اتاق فيلم کوی دانشگاه را ايجاد کرديم. اين سينما به سرعت به دانشکده ها راه يافت. فيلم های مادر, رزمناو پوتمکين, عروج, فارنهايت ۴۵۱ (Fahrenheit 451), . . . در کوی دانشگاه, دانشکده فنی, علوم اجتماعی, علم و صنعت نمايش داده شد. يک روز ارجمندی معاون رئيس دانشگاه مرا احضار و در واقع تهديد کرد که قرار بود شما فقط در محوطه کوی دانشگاه فيلم نمايش دهيد ولی الان از محدوده کوی بيرون آمديد . . . !

بدين ترتيب به همراه جمعي از دانشجويان فعاليت های فوق برنامه دانشگاه پی گرفتيم که به سرعت گسترده شد و مرکز پخش کتاب و نشريات آن دوره شد. با چند تن از دانشجويان مجله ای به نام «جامعه» در علوم اجتماعی منتشر کرديم به علت مخالفت مسئولين دانشکده سه شماره بيشتر بيرون نيامد. دانشکده علوم اجتماعی در برخی مقاطع, به ويژه دورة دکتر نادر افشار، حسين اديبی و دکتر زنجانی از نشريات و فعاليت فوق برنامه دانشجويان حمايت می شد.

ياد خاطره ای افتادم. بعد از کوی دانشگاه امير آباد شمالی اولين فيلمی را که می خواستيم در سالن اجتماعات دانشکده علوم اجتماعی نشان بدهيم، رزمناو پوتمکين بود. لابراتوار پخش فيلم از اتاق کار دکتر غلامحسين صديقی (وزير کشور مصدق و استاد ممتاز دانشگاه و پايه گذار رشته جامعه شناسی در ايران) می گذشت. وقتی از سد رياست و معاونت دانشکده گذشتيم با مشکل کليد اتاق استاد صديقی روبرو شديم. آنها اعلام کردند: خودتان بايد با استاد حل کنيد. جمع ما پيشتر درس «جامعه شناسی ادبيات» او را گذرانده بوديم. رابطه نيکی بين ما (استاد و شاگرد) موجود بود. او مرا لنگرودی صدا می کرد. صبح قبل از شروع کلاس در مسير او جا گرفتم. وقتی از ماشين پياده شد، سلام کردم و ماجرا را توضيح دادم. گفت: لنگرودی کليد اتاق را به شما می دهم، اتاقم را همچنين. متوجه شديد؟ گفتم: استاد در واقع اتاق را تحويلم می دهيد. گفت: اگر غير از اين می فهميدی در فهم «گيلک» بودنت ترديد می کردم! دستش را به گرمی فشردم و به راننده اش گفت که فردا کليد را بمن برساند. مسئولين دانشکده که گمان نمی کردند ما از سد دکتر غلامحسين صديقی رد شويم وقتی ما را صاحب کليد اتاق ديدند برای مشکل تراشی های بعدی دست به اقدامات چندی زدند، ولی در اين فاصله ما چندين فيلم را طی هفته ها به نمايش در آورده بوديم و دانشکده علوم اجتماعی به يکی از مراکز پر رفت و آمد فعاليت ديگر دانشجويان بدل شده بود.

دعوت گروه آذربايجانی عاشق حسن «عاشقلار» يکی از کارهای ما بود. اين کار با مخالفت شديد دانشگاه روبرو شد. با جلب حمايت استادان مردم شناسی مبنی بر فولکور بودن اين کنسرت توانستم اجازه بگيريم. با اصرار بچه های آذربايجانی, با نوشتن متن ترکی و تمرين آن جلسه را با زبان ترکی-فارسی گرداندم. کنسرت با استقبال بی سابقه روبرو شد. دکتر عبدالحسين نيک گهر نيز در جمع بود. وقتی عاشق با ساز خود سالن را تسخير کرد و شور به اوج رسيد, دکتر به رسم عروسی های آذربايجان, ۵۰۰ تومانی شاباش را به پيشانی عاشق حسن چسباند.

از لحاظ سياسی تا سال ۵۵ با گرايش چريکی متمايل بودم.با توجه به آشنائی های اوليه ام با حزب توده عمدتاً از طريق مناسبات برادر بزرگم و پاره ای دوستان و خويشاوندان، به تناسب جو موجود آن سال ها و سياست های مماشاتگرانه حزب بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، نيروهای مبارز درون خود را به انفعال سوق داده بود. ما وقتی به خود آمديم و با محيط اجتماعی پيرامون خود تا حدی آشنا شديم، کوهی از نفرت به حزب توده و مشی سياسیآن دامن ما را گرفته بود. چرا که نسل ما راه حل های بينابينی در خصوص مبارزه با رژيم شاه را مردود می دانست روی آوری ما به مشی چريکی، محصول اين دوران بود. در آن سال ها هزار چهره گی آدمی به نام شهرياری که به عمله دستگاه ساواک در آمده بود، و بعداً نيکخواه از چهره های حزب که او نيز به خدمت دستگاه و چهره امنيتی رژيم بدل گرديد، نفرت ما به حزب توده آنچنان برانگيخت، که از او بريديم و با مش چريکی همراه شديم.

در جريان مبارزه و تحول فکری و مباحث آن سال ها (۱۳۵۵) ببعد ديگر بار به عقب بر گشتيم. چرا که آميزه فکری ما با جانبداری از اردوگاه شوروی در برابر اردوی سرمايه داری (امپريالسيم امريکا) خود را باز می يافت. همين شد که ديگر بار به دامن حزب توده غلطيديم.

 در سال ۵۵ انتشار جزوه تورج حيدر بيگوند بر سيستم تفکر چريکی ما تاثير معين گذشت. در همان تاريخ برنامه حزب به دست ما رسيد. گوش کردن به راديو پيک و پيگيری حوادث مربوط به شوروی, و سمپاتی که بيشتر به شوروی بود تا حزب منجر به همراهی با حزب شد.

تاسوعا و عاشورای ۵۶ بزرگترين تظا هرات مستقل چپ را در برابر حرکت بچه های مسلمان شهر، به همراه فعالين مشی چريکی در شهرمان لنگرود سازمان داديم. تمام سازماندهی و هدايت آن با بچه های محله ما، آنسر محله، قصاب محله و انزلی محله بود. زندانيان سياسي شهرمان، علی ميرفطروس, تقی سمساری,خوش دامن، ميرنوری، يکتاها و غبرائی ها که تازه از زندان شاه آزاد شده بودند، در اين حرکت شرکت داشتند. در پايان اين تظاهرات وسيع مقدمه برنامه حزب توسط يکی از دوستان نزديک ما خوانده شد بدون اينکه اسمی از حزب برده شود. اين کار در بين هزاران تن از اجتماع کنندگان که اکثريت آنان طرفدار مشی مسلحانه بودند، تأثير منفی گذاشت. بدين ترتيب با قرائت اين مطلب به تصور جمع ما خائن به مشی آنان و توده ای قلمداد شديم و از آن روز نوعی بايکوت اعلام نشده را در حق ما بکار گرفتند!

اولين کسی که در شهر ما کشته شد, محمود بابائی از بچه های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود. بچه های دانشگاه تصميم گرفتند در مراسم گراميداشت او در لنگرود شرکت کنند. نزديک ۵۰ نفر نام نويسی کردندو ۱۵ يا ۱۶ نفر دختر بقيه پسر. با کرايه اتوبوسی شب به لنگرود رسيديم. با توجه به پيشينه حرکت مان در روزهای تاسوعا و عاشورا در آنجا دستمان برای جمع دوستان دانشجو نيز رو شد که ما طرفدار مشی چريک ای جدا از توده نيستيم. هنوز خيلی از بچه های دانشکده نمی دانستند که من هودار چريک ها نيستم. هنوز خط ها روشن نشده بود. وقتی بعد از شهر لاهيجان به محله به ليالستان رسيديم, يک ده چريک خيز بين لاهيجان و لنگرود, و کنار قهوه خانه ايستاديم. وقتی شنيدند از دانشگاه تهران برای گراميداشت محمود به لنگرود می رويم,۳۰ تا ۴۰ نفر کارگران چايکار باداس سوار ماشين شدند. شعار آنها در تمام مسير اين بود: «با داس برزگر, با پتک کارگر, شاه ترا می کشيم, به خاک و خون می کشيم.» به خانه رسيديم. ايوان خيلی بزرگی داشتيم, «تنه وی». مادرم نگران اين همه آدم بود. می پرسيد: زاک (پسر)، من چکار کنم با اين همه آدم؟ چه بايد به اين ها بدهم؟ گفتم مادر اينها همه چيز با خود دارند. بچه ها بلافاصله وسايل آشپزی را روبراه کردند: املت، سوسيس، کتلت، تخم مرغ، سيب زمينی، سالاد. ۵۰ تا نان لواش سفارش دادم. همه امور را به شکل جمعی فراهم کردند. در اين ميان رل بچه ها به ويژه دخترها در همراهی با خواهرم برجسته می نمود. مادرم نظاره گر صحنه بود. دخالت پسرها در امور آشپزی برايش جالب بود.

آن شب بعد از شام، بارهبران فکری هوادار مشی چريکی شهر ما ها بحث داغی داشتيم. سيد ميرنور، زندانی سياسی دو رژيم شاه و شيخ که جانش بر سر بيماری سال های ممتد زندانش گذاشت و از او فرزندی به نام نويد به يادگار مانده است، خليل هوشياری که در اعدامهای ۶۷  جان خود را در راه آرمانش گذاشت، احمد محبی که در جنگ ايران و عراق شهيد شد، آدم های در گير بحث آن شب ما بودند. ياد همه آنان گرامی باد!

توافقاتی صورت گرفت مبنی بر اينکه متنی بنويسيم، اطلاعيه پخش نکنيم و غيره.

بعد بحث بچه ها رفتند و مهمان ها ماندند. در گروه های چند نفره تا پاسی از شب بحث می کرديم و من جو عمومی شمال و به ويژه لاهيجان، سياهکل و لنگرود را برايشان توضيح می دادم. مادرم نگران اينکه بچه ها چگونه می خواهند بخوابند.

-        برو از خونه عمه ات رختخواب بياور.

-        مادر همه رختخواب دارند.

-        پس کجاست؟

-        مادر نگران نباشيد.

وقت خواب، دخترها و پسرها کيسه خواب ها را از اتوبوس که در خيابان، جلوی منزلمان پارک کرده بودند، بيرون کشيدند و دخترها توی ايوان و پسرها در سالن ما جا باز کردند و خوابيدند.

مادرم تا حدی خيالش راحت شد. دخترها در يک رديف و پسرها در رديفی ديگر خوابيدند. اين صحنه برای مادرم نمونه ای از اخلاق نيک برخورد و روابط جمعی در حد قضاوت عوام الناس بود. بعدها از اين مشاهده در برخورد با حزب الهی ها و نيروهای قشری بهره می گرفت. می گفت: من با چشم های خودم ديدم که دخترها و پسرهای کمونيست چطور می خوابند!

صبح شد. با توجه به توافق ديشب، به سوی خانه محمود باباپور راه افتاديم. وقتی  رسيديم جمعيت انبوهی جمع شد. خانواده محمود متوجه شدند همدانشکده محمود هستيم و از تهران آمديم. به حياط رفتيم. حياط خيلی بزرگی بود. يکی از بچه ها پيام دانشجويان دانشکده علوم اجتماعی را خواند.

ناگهان فريادی از ميان جمعيت برخاست: «جمع کن! پاره کن!». در اين ميان دو-سه نفر يقه مرا گرفتند، من و هادی – داداشم – بيشتر مخاطب آنها بوديم. با تحکم می گفتند: آقا اعلاميه پخش می کنند. مگر قول نداده بوديد؟ در ميان جمع دستور «نگير! نخوان! پاره کن!» بيشتر تحريک کننده بود. ما هاج و واج بوديم. چه کسانی دوباره توی شهر اعلاميه پخش کردند؟ دو-سه نفر را آوردند روبرو کردند. اينها فعالين توده ای قاسم آباد رودسر بودند. وقتی مورد پرسش قرار گرفتند، بما گفتند: رفيق شنيديم شما برنامه داريد از قاسم آباد و رحيم آباد آمديم. ما از درگيری و توافق شما خبر نداشتيم. حتماً رعايت می کنيم ولی چنين نکردند، از حق تبليغ خود بهره گرفتند!

ديگر بار سر پل چوبی محله ما و توی قبرستان شهر نيز مجدداً اعلاميه و کتابچه های حزبی- برنامه حزب و . . .  را هوا کردند.

جدا از برخوردهای قبلی در سطح عمومی شهر، اين اولين رودر روئی خطی با مشی چريکی در سطح شهر بود. جو شهر چپ بود.

چند ماه بعد، من کتاب «مشی چريکی جدا از توده» حيدر بيگوند، را باز تکثير کردم. فيلم زينک را که ديگری برای چاپ آماده کرده بود به مبلغ ۳۰۰ تومان خريدم. علی ميرفطروس و رضا مقصدی مشترکاً انتشاراتی به نام کار در خيابان سی متری تهران داشتند. ۱۰ هزار نسخه با قطع پالتوئی چاپ کردم. پول نداشتم گفتم می فروشم پولش را می دهم. اين کتاب در تمام شهرهای شمال – صومعه سرا، فومن، انزلی, رشت, رودسر - به مناسبت های مختلف نمايشگاه کتاب گذاشته و پخش شد. جو شهرهای شمالی چريکی بود. در انزلی و لنگرود ۱۰۰۰ شماره کار فروش می رفت، در لاهيجان و سياهکل بيشتر. بعد از قيام در محله ما،  راه پشته لنگرود، نمايشگاه خيابانی کتاب گذاشتيم. ۷ - ۸ نفر از هواداران چريکها آمدند هرچه اين کتاب بود پاره کردند توی رودخانه ريختند. ما به بچه های زندان –غبرائی ها, يکتا ها - مراجعه کرديم تا با اين برخوردها تعيين تکليف کنيم. هر يک از آنان، اين کار را محکوم کردند. من آن موقع تهران کار می کردم. بعد از مدتی مسئوليت سازمان دادن تشکيلات شهر با کمک نسل قديم به من واگذار شد. چندی بعد در کميته ايالتی گيلان به فعاليت پرداختم و مسئوليت رتق و فتق شرق گيلان (سياهکل، لاهيجان، لنگرود، رودسر، کلاچای، قاسم آباد و . . . ) به من واگذار شد.

 

احد: برخورد حزبی های نسل قديم چگونه بود؟

امير: نسل قديم با بي اعتمادی به مشی حزب برخورد می کردند. مشکل دو نسل و تجربه ۲۸ مرداد. همواره در تشکيلات شهرستانها تنش ايجاد می کرد. رهبری حزب وقتی خودش را محکم کرد جوانان را بالا کشيد. بخشی از نسل قديم به حزب انتقاد داشتند و هميشه از خطاهای گذشته نمونه می آوردند. تعريف می کردند که چگونه وقتی سازمان جوانان حزب در شهرستان لنگرود در بندر چمخاله اردو تابستانی داشت يکی از روحانيون با تحريک مردم متعصب شهر در سالهای قبل از کودتا فاجعه آفريد. قديمی ها با تجربه 82 مرداد به آخوند جماعت بی اعتماد بودند. اوايل دفاع حزب را تاکتيکی می پنداشتند و فکر می کردند حزب منتظر فرصت است. با ما با احترام برخورد می کردند ولی هميشه تاکيد می کردند که اشتباه می کنيد و نبايد به آخوندها اعتماد کرد. بر بستر همين بی اعتمادی، و حمايت همه جانبه حزب از رهبری خمينی، علی رغم تلاش فراوان, حزب در جذب توده وسيعی که زمانی با تشکيلات دهقانی و سنديکاهای کارگری و چای در شهر و روستا همراه بودند ناکام بود. اغلب آنان عليرغم اينکه خود را توده ای می دانستند، هيچگاه با تشکيلات حزب کيانوری همراه نشدند.

 

 

 

احد: از فعاليت های اين دوره بگوئيد!

امير: جو غالب شهر چريکی بود. همين ها بعداً به گروه های عديده ای در سطح شهر بدل شدند (پيکار، رزمندگان، راه کارگر، اتحاديه کمونيست ها . . . ). تلاش می کرديم اين جو را بشکنيم. فريدون شايان به خاطر کار ترجمه بين جوانان يک سمپاتی ايجاد کرده بود. او با حزب يک مرزبندی معين داشت و اين علنی نشده بود. جلسه سخنرانی گذاشتيم و رفتيم تهران دنبال ايشان. گفتند فريدون شايان گرفتار است. برويد دفتر حزب خيابان ۱۶ آذر اتاق شماره فلان و او را طلب کنيد!. خودم را معرفي مي کنم و مي گويم براي اين تاريخ يک سخنران در شهرستان لنگرود مي خواهيم، صد البته فريدون شايان مد نظر ما است!. علي خاوري بلافاصله جواب داد: شايان و ما در اين روز جلسه وسيع داريم و سخت درگير هسـتيم برويد دانشکده فني با فرهاد فرجاد تماس بگيريد. فرهاد شوخ و بذله گو با دست و پا صحبت مي کرد. گفت: کي؟ کجا؟ جلسه عمومي؟ شهرستان؟ فردا؟ مرا با عسگر دانش آشنا کرد.

عسگر به دفتر حزب در ۱۶ آذر رفت و با ۱۵-۱۶ کتاب عمدتاً مجله دنيا و پاره ای مشورت ها راه افتاديم به سمت شمال. تمام راه توضيح چگونگي جو چريکي شهر و برشمردن پرسش ها و ابهامات بود و عسگر در قبال هر پرسش لای کتاب ها نشانه می گذاشت. دير وقت به لنگرود رسيديم. بچه ها آمدند تا 2-3 بعد نيمه شب صحبت کرديم. اغلب بچه ها از اينکه موفق نشديم فريدون شايان را بياوريم دلخور بودند. در استاديوم ورزشی جلسه گذاشتيم. عده زيادی شرکت کردند. مخالفان خط حزب هم به طور وسيع بسيج شدند.بدين ترتيب, جلسه گفت و شنود عسگر دانش اولين نمايشی بود که هم نسلان حزبی ما به شکل علنی در شهر برپا کردند و بخشاً از نسل قديمی ها در اين جلسه جانبداری کردند.

عسگر دانش اولين حزبی بود که در جنگ ايران و عراق جانش را از دست داد.

 

احد: دستاورد سياسی-اجتماعی دوران فعاليت علنی حزب را چگونه ارزيابی می کنيد؟

امير: حزب با تاکيد بر سانترالسيم دموکراتيک و انضباط امکان تاثيرگذاری اعضا بر سياست های حزب را از آن ها می گرفت. توده حزبی در رابطه با حوادث مهمی چون رفراندم, کردستان يا ترکمن صحرا بی تاثير بود و به راحتی نظرات سياسی مرکزيت بدون برخورد اعضا از طريق پرسش و پاسخ يا روزنامه در حزب جا می افتاد.

در حزب دعوت و تشويق بچه ها به آموزش سياسی و تامل در حوادث سياسی در مجموع مثبت بود هر چند اين دفاع از کرده های ما نيست و اين نگرش در چارچوب سياست حزب اشتباه بود و تحزب شديد راه هرگونه برخورد سياسی يا انديشه گی با غير را می بست. ما چون کيانوری، همه را تربچه های پوک صدا می کرديم و اين اوج افتراق با هم نسلان خودمان بود و امروز سخت قابل انتقاد. ما در برابر جو عمومی شهر، در انتخابات دور اول در برابر مجاهدين و چريک ها با همه تلاش در انتخابات ناکام مانديم و کانديد مرکزی ما ۲۸۴ رای آورد! در حاليکه مجاهدين و سازمان چريکها بةش از ۱۰۰۰ رای را به خود اختصاص دادند ما هيچگاه به ارزيابی از آن آراء در آن تاريخ نپرداختم!

تشکيلات جنبی حزب مثل تشکيلات دموکراتيک زنان, سازمان دانش آموزی و کمسيون کارگری و دهقانی نسبت جريان های ديگر مثل چريک ها و پيکاری ها با اينکه نيروی وسيعتری داشتند با توجه به پيشيه تجارب و کار، در حزب فعالتر بود و تلاشی بود در جهت ارتباط با مردم. موفق ترين آن تشکيلات دموکراتيک زنان بود که حول نشريه «جهان زنان» برای طرح مشکلات زنان و باسواد کردن آن ها قدم هائی برداشت. آن روزها هيچ کس به استقلال اين جنبش ها فکر نمی کرد و تلاش می شد آن ها را زير مجموعه حزب بسازند. امروز می شود با آن برخورد کرد و ضمن نقد آن و از آن گذشته آموخت. آن موقع اين تشکل هاتاثير مثبت معينی داشت. جريانات ديگر کمتر به اين مسائل توجه داشتند يا تجربه اقدام عملی اينگونه فعاليتها را در خود کمتر داشتند. همين مضمون کار در فعاليت های کارگری، دهقانی و دانش آموزی مطرح است که حزب تحت هيچ شرايطی به استقلال اين حرکات توجه نداشت. با درهم شکستن حزب، شکست آنان را نيز بدنبال داشت! همه آن اقدامات به سرعت تعطيل شد و کسی نبود که آنها را هدايت کند، زيرا در اساس به عنوان نهادی مستقل نبودند تا بدون موجوديت رهبری حزب روی پای خود بند گردند و اين بزرگترين انحراف در پيشرفت جنبش کارگری و به رسميت شناختن هويت مستقل آن بود!

 

احد: هرچند در سطح حزب مبارزه سياسی-ايدئولوژيک وجود نداشت, عکس العمل با مخالفان سياسی داخلي چگونه بود؟

امير: موارد بسياری پيش آمد که بخشي از اعضاء با سياست حزب همراه نبودند. حوادث دانشگاه, جنبش کردستان و ترکمن صحرا و جانبداری از فرمان ۸ ماده ای و بند ج و چگونگی تنظيم مناسبات با ديگر گروهها از اين نمونه هاست.

در رابطه با بند ج و تحقيق در پی آمد آن کيانوری بيش از هرکسی اين فرمان خمينی را جدّی گرفت. کادرهای دهقانی به سراسر کشور اعزام گرديد، در گيلان کمسيونی زير نظر نيک آئين و دکتر خسرو خسروی (که استاد جامعه شناسی روستائی ام در دانشگاه بود) و اکبر شاندرمنی و عده ای از کادرهای حزب که من نيز در آن شرکت داشتم. اعضا کميسيون مستقيماً به روستاها رفتند تا از تاثير عملی فرمان خمينی گزارش تهيه کردند. من عمدتاً از روستاهای بزرگ مالکی رودسر, سياهکل و لاهيجان به همراه چندتن از فعالين گزارش تهيه کردم. قضيه از اين قرار بود که زمينداران بزرگ و ملاکان با استناد به اين فرمان خمينی، زمين ها را از شورای دهقانان پس می گرفتند. بيش از ۵۰ گزارش مکتوب به جلسه ارائه شد. ارزيابی نيک آئين و تا حدی خسروی اين بود که اين فرمان وسيله ای شد که زمين داران بزرگ جرات کنند زمين ها را پس بگيرند. ما با دفاع از اين فرمان جلوی پيشرفت جنبش دهقانی را می گيريم. کيانوری از اين فرمان دفاع می کرد و نظر او بود که از طريق پرسش و پاسخ ها هفتگی منتشر می شد، سياست غالب و مرکزی حزب بود، ديگران نيز تابع او و گردن گزار آن سياست ها!

از مخالفان فکری با برچسب های چپ رو و تربچه های پوک نام برده می شد از اتوريته آنها می کاستند و آن ها را به بی عملی می کشاندند. (از آنجائی که اين افراد الان در داخل و به کار و زندگی مشغولند، از آنها نام نمی برم)

 

احد: روند همراه شدن اکثريت با حزب چگونه بود؟ چگونه اين کميت عظيم با اين سرعت جذب سياست های حزب شد؟

امير: جنبش چريکی علی رغم اينکه توده ای و گسترده بود از تجربه سياسی ريشه ای برخوردار نبود. بخشی از رهبران فکری آنها در دوره مبارزه و درون زندان از بين رفتند. در بين زندگان نيز در اولين تلاش برای تحليل حاکميت بر آمده از انقلاب بهمن ۵۷ اختلاف نظر عميق در سراسر سازمان ايجاد شد.

در لاهيجان ايرج نيری و جمشيد طاهری پور هردو از بچه های زندان و از نسل اول چريکها بودند به نظرات حزب نزديک شدند. هرچند آنان نيز بعدها خود با دو گرايش همراه شدند. اين همراهی در گيلان که يکی از عمده ترين پايگاه سازمان بود نقش اساسی داشت. حزب در ياری رساندن به ديدگاه گرايش اکثريت «فرخ نگهدار, فتا پور, جمشيد طاهری و . . .» کمک بی شائبه کرد. حزب تمامی امکان خود را بسيج کرد به ويژه نسل ما را که کم هم نبودند در تماس روزانه با اعضای سازمان واداشت تا آن ها را با تحليل حزب از حاکميت متقاعد کنيم. خروج جريان های اشرف از يک سو, و گرايش اقليت از سوی ديگر و با پيدايش گرايش چپ و بعدتر هليل رودی (هيبت) موسوم به «۱۶ آذر» از سازمان اين همگرائی اکثريت سازمان با حزب را تسهيل کرد و به آن شتاب بخشيد. جدا از رايزنی ها در سطح مرکزی، همکاری در سطح تشکيلاتهای ايالتی و شهری در سه عرصه مختلف شروع شد: کارگری, دهقانی و زنان از يک طرف و نشست های مشترک سياسی در سطح کميته های ايالتی و بعدها در شهرستان ها و کميته شهری. بعدتر همکاريهای تنگاتنگ در حوزه تبادل اطلاعات شهری، منطقه ای، کمسيونهای مشترک و ساير مسائل که شرح آن خود يک کتاب است. تبادل اطلاعات و رايزنی های گوناگون تا سطح ادغام دو تشکيلات هم پيش رفت که تهاجم رژيم به حزب و بعداً سازمان اکثريت، مانع انجام آن شد.

 

احد: زندگی مخفی شما چگونه آغاز شد؟

امير: حزب دو تهاجم را تا حدی پيش بينی کرد. تهاجم اول قبل از دستگيری کيانوری, شب ۱۷ بهمن بود. حزب اعلام کرد احتمال تهاجم وجود دارد و دستور داد هر کس هر امکانی دارد به حزب گزارش دهد و مخفی شود و منتظر فرمان بعدی باشد. بچه ها جابجا شدند. سه هفته گذشت حزب اعلام کرد خطر رفع شد. همه بچه ها برگشتند. جمهوری اسلامی تهاجم خودش را شروع کرد. در اين وقت فرصت جابجا شدن فوق العاده کم بود. من ساعت ۱۱ شب که به خانه رسيدم ديدم رفعت چندين بار زنگ زد که هر موقع رسيدی به شماره معينی زنگ بزنم. به سرعت زنگ زدم. با رمز گفت: «دائی گفت حرکت کن فردا ساعت ۱۱ توی رستوران سلامت رشت همديگر را می بينيم.» دائی اسم رمز اکبر شاندرمنی بود. صبح با رفعت که سرکار می رفت و بچه ها خداحافظی کردم و در رشت شاندرمنی را ديدم. بخش نامه حزبی و بولتن خبر داخلی را از او گرفتم. حزب حالت فوق العاده اعلام کرده بود. جلوی خونه ما يک مسجد است. شبانه اسناد را در انبار هيزم آن جاسازی کرده بودم. رفعت به مدرسه رفت. من در خانه ماندم. کتاب ها را جابجا کردم. آمدم بيرون. در محدوده خونه ما مغازه هائی بوده و است که اغلب با ما سلام و عليک داشتند. يکی از آنها پرسيد: چيزی بالای مسجد جا گذاشته بودی؟ شاگرد فلانی به همراه کفشدار مسجد برای آوردن هيزم بخاری به بالا رفتند و آنها را برداشتند. فلانی به کميته زنگ زد. پاسدارها انها را تحويل گرفتند و فکر می کنند مال شماست. الان پاسدار با لباس شخصی مغازه مشدی نشسته. به هر حال می خواستم بگويم دنبال تو هستند. قسم داد که بين ما بماند. برای رفعت يادداشت خداحافظی گذاشتم که امانتی که آنجا گذاشتيم لو رفت. مواظب خودت باش. ۱۸ بهمن ۶۱ بود. از آن تاريخ تا امروز رنگ لنگرود را نديدم. يعنی چيزی حدود ۲۰ سال، دو دهه، خيلی سخت است، بخاطر باورت نتوانی در بين فاميل، مردم و محله باشی!

اکبر شاندرمنی، يادش بخير, ماجرای فرارش را اينگونه تعريف می کند. خونه يکی از کادرهای قديمی حزب «جعفر صدای وطن» که واقعاً يکی از نازنين های تشکيلات مرکزی بود, به مهمانی نشسته بود. بچه های خونه، شاندرمنی را دائی صدا می کردند. وقتی توی آن خونه می ريزند شاندرمنی توی اتاقی نشسته بود. صاحب خانه و پسرش را دستگير کردند. هر دو تن آنان (جعفر صدای وطن و پسرش) در کشتار تابستان ۶۷ اعدام شدند. همه اتاق ها را بازرسی کردند. از خانم خانه راجع به شاندرمنی پرسيدند. گفت دائی ماست مهمانی پيش ما آمد. آن ها ماموريت مشخص برای دستگيری شاندرمنی نداشتند. از شاندرمنی پرس و جو کردند. گفت که چشمم درد می کند آب آورده. از شهرستان آمدم. فردا قرار چشم پزشکی دارم. به فرماندهی تهاجم زنگ زدتد و مشخصات او را دادند. گفتند پير مرد را ولش کنيد. شاندرمنی تعريف می کرد: تا ۱۰ شب در اضطراب بسر بردم و وقتی آنها رفتند او خود تصميم گرفت از خانه خارج شود. در آن شب سرد بهمن ماه پس از ساعت ها سرگردانی و پياده روی از پشت خانه ها و راه های پرت خود را به ترمينال آزادی رساندم و با سواری راهی شمال شدم.

وقتی به شمال رسيد کميته ايالـتی را در جريان گذاشت. ارزيابی اش اين بود که به ما خيانت شد. خوشحال بود که توانست جان سالم در ببرد. بچه ها بايد از زير ضرب خارج می شدند.به مسولين همت «هئيت مسئولين شهرستان» ها و مسئولين سازمان جوانان دستور داده شد هر کس امکانش را دارد مخفی شود. تعدادی از بچه ها جابجا شدند. من به تهران آمدم و تقريباً يک سال بين تهران و رشت رفت و آمد می کردم. تا اينکه اوضاع تنگ تر و تنگ تر شد. کنترل روی اتوبان رشت, رودبار, قزوين و کندوان بسيار شديد شد و عقب نشينی ما هم معنی پيدا کرد. اول رابطه با لنگرود و خانواده قطع شد. بعد رشت را ترک کردم و بعد از فروردين ۱۳۶۲ به آنجا هم نرفتم و در تهران ماندم و به کارهای گوناگون مشغول شدم. تا مدتی زن و بچه ام از من دور بودند. بعدتر دو تن آنان (خانمم و دخترم گيليار) به من پيوستيند و گيلک در شهرستان ماند!

 

گيلک دور از پدر و مادر با پدر بزرگ

 

 

 

 

احد: از اين مقطع خاطره ای داريد؟

امير: روزنامه ها اعلام کرده بودند که رهبران حزب توده به تلويزيون می آيند. تا آن شب تصور عمومی اعضا اين بود که رهبران حزب می آيند و از خط و مشی حزب دفاع می کنند. وقتی شب با عده ای شکسته روبرو شديم ما جملگی پای تلويزيون شکستيم. حال همه بد شد. کسی اوضاع را بدين گونه نمی ديد. وضع ويژه ای به همه دست داد. از فردا بحث و گفتگو شروع شد. چه بايد کرد؟ بايد خود را معرفی نمود يا مخفی شد. من شق دوم را برگزيدم. ارتباط مجدد برقرار شد. با سازمان جوانان, کميته ايالتی تهران, مازندران و يک بخش تشکيلات تهران ارتباط برقرار شد. اولين دستور اين بود که شاندرمنی را بايد از کشور خارج سازيم. به سرعت به گيلان آمدم و امکان خروجش را سازمان دادم. او را به اتفاق راهنما سوار ماشين کرده روانه نموديم. لحظات دردناکی بود. شاندرمنی حاضر نبود ايران را ترک کند. هيچ تحليلی از ندامت وجود نداشت. همه دچار بهت زدگی بودند. با چندين بار رفت و آمد مسير خروج از انزلی, آستارا, حيران به باکو شناسائی شد. در انزلی به آدمی برخورد می کنيم که او را می شناخت. پايش را توی يک کفش کرد که او ما را لو می دهد و ما بايد برگرديم. خيلی ناراحت از عدم موفقيت برگشـتيم. بعد از مدتی حلقه محاصره تنگ تر شد و امکان مخفی کردن او بغايت مشکل شد. بچه های اکثريت خبر دادند امکان دارند و آن ها اين زحمت را تقبل کردند و پير مرد را از ايران خارج کردند. بعدها سال ۱۳۶۵ در ايروان او را همراه بابک امير خسروی دوباره ملاقات کردم که آن خود ماجرای ويژه ای است.

 

احد: دوران زندگی مخفی در تهران چگونه گذشت؟

امير: تا سال ۱۳۶۴ در تهران دست به کارهای مختلف زدم: مدتی کار نجاری می کردم. يک دوره به بازاريابی اسباب بازی بچه ها مشغول بودم. از فروشگاه های مختلف سفارش می گرفتم و صاحب جنس بمن ۳۰% پورسانت می داد. نزديک يک سال در يک سالاد الويه پزی با ۸ - ۹ نفر که همه شان آذربايجانی و کرد بودند, کار می کردم. مدتي ٨ ماهی در يک کارگاه توليد وسايل آشپزخانه در منطقه خاک سفيد تهران پارس کار می کردم. پنج کارگر بنگلادشی و سه کارگر ايرانی در آن کار می کردند. صاحب کارگاه توده ای قديمی بود و من از طريق شبکه تهران به او معرفی شدم. يکی از کارگران آنجا لاهيجانی بود. من خودم را مازندرانی معرفی کردم نمی توانستم با او گيلکی صحبت کنم. کارگر لاهيجانی سر حقوق با صاحب کار دعوا می کند. از چند و چون آن آدم خبر داشت. می دانست در کارگاه زير انبوه تخته ها کتاب و اعلاميه جاسازی شده است. نزديک ساعت ١٢ رفته بودم نانوائي که از ٩ صبح تا ۵ بعد از ظهر صف طولانی داشت, نان بخرم. يکی دو تا مانده به نوبت من ديدم ماشين سپاه جلوی کارگاه ايستاده و کارگاه وضعيت ويژه ای پيدا کرده بود. نانوائی دو صف داشت، صف زير ۵ عدد نان و صف از ۵ به بالا، من صف ام را جابجا کردم تا فرصت فکرکردن بيابم. کارگاه سه تا در داشت. بعد از گرفتن ۱۰ عدد نان تفتون، در نهايت تصميم گرفتم به کارگاه بروم. اولين دليل آن شناسنامه جعلی من بود که توی جيب کتم بود که در کارگاه بود و تنها هويت من بود. وارد کارگاه شدم. قيافه عجيبی داشتم. ريش انبوه که سبيل هايم در آن گم بود. لباس کارگری و ۱۰ تا نون تفتون توی دستم. پاسداران پرسيدند: برادر شما کی هستيد؟ نيم ساعتی سوال و جواب کردند. بچه کجائی؟ گفتم بچه شهسوار (در شناسنامه جعلی من محل تولد من شهسوار بود). اعضاء خانواده, چند نفر هستيد؟ کجا زندگی می کنيد؟ آدرس دقيق! تحصيل؟ ديپلم. چرا دانشگاه نرفتی و اينجا کار می کنی؟ معدلم کم بود. چطور اين کار را پيدا کردی؟ از طريق روزنامه. پدر و مادرت چکار می کنند؟ ماهی چقدر حقوق می گيری؟ ۳۰۰۰ تومان روزی ۴ تا ۵ ساعت اضافه کاری می کنم. سؤال پشت سؤال تا فرصت فکرکردن را به من ندهند. من با تأنی جواب می دادم، يعنی خيلی تجربه پاسخگوئی سريع را ندارم. آنها چندتن بودند، همان سؤالات را مرتب تکرار می کردند و من با حواس جمع همان پاسخ ها را می دادم. پرسيدم اجازه می دهيد نون را جابجا کنم خشک می شود. به رختکن رفتم و به سرعت شناسنامه را گرفتم، نون ها را قطعه قطعه کردم و شناسنامه را لای نون ها گذاشتم. سفره ناهار را پهن کردم و برای خوردن بفرما زدم. با پر روئی نشستند. گفتم می تونم يک سؤال بکنم: اينجا چه پيش آمد؟ گفتند که اين صاحب کار شما يکی از گردن کلفت های توزيع هروئين منطقه است. امدادهای غيبی خبر دادند و ما مقدار زيادی هروئين و مشروب پيدا کرديم. يک بابائی آمد, مازندرانی بود. دکل بود. من کنارش کوتوله بودم. فرامين عجيب و غريب از بی سيم می رسيد: بنگلادشی ها را جدا کنيد! آيا کسی از در خروجی خارج شد؟ هيچ کس خارج نشود و بلافاصله خدا حافظی کردند و رفتند. ما در کارگاه صبح ها مونتاژ می کرديم و بعد از ظهرها رنگ می زديم. ۵ تا ۶ کار بر داشتم رفتم اتاق رنگ ريزی و آنجا مشغول شدم و در جريان کار فهميدم پسر لاهيجانی صاحب کار را لو داد. در فاصله استراحت، يکی از آنها از من پرسيد: آيا ميدانستی که زير آن چوبها خم مشروب بود؟ غروب به اتفاق مسئول کميته سوار ماشين کميته شدم. با خود گفتم: کار تمام شد. همه فکر و ذکرم رفعت و بی خبری او بود. ولی آنها آرام آرام از من خواستند که با آنها همکاری کنم و خبر آمد و رفت ها را بدهم و اطلاع دادند، يارو – صاحب کار – فرار کرد. گفتم: من حاضر نيستم در چنين محيط فاسدی کار کنم. گفتند: نه برادر اينها يک شبکه اند و ما بايد به همه آنها دست پيدا کنيم. تو تنها کسی هستی که می توانی کمک کنی. گفتم: "اگر شما بخواهيد، من می مانم." (بعد ها شنيدم صاحب کارگاه از ايران خارج شد و به ترکيه رفت.)

 بدين ترتيب مرا با ماشين پيکان خود به پای ايستگاه اتوبوس دو طبقه در فلکه ۴  تهران پارس رساندند و گفتند: بفرمائيد ولی يادتان نرود که خبر برسانيد برادر! من تا ميدان رسالت در طبقه دوم اتوبوس بودم و با کنجکاوی مسير را می پائيدم. خانه من پشت تسليحات لويزان بود. صف سواری ايستادم. دوتا بسيجی آمدند توی صف. حرکاتشان نشان می داد مامور کنترل من هستند. خيلی جوان و بازيگوش و شتابزده بودند. من حسين آباد پياده شدم. ديدم آن ها چند متر آن طرف تر پياده شدند و به طرف من آمدند. از کوچه پس کوچه خودم را به خونه رساندم. ديگر نای نداشتم. رفعت فهميد که هراسانم. در اين فاصله غذا خورديم. جريان روز را برای او تعريف کرديم. ارتباطات وسيع داشتيم. کتاب، نوار و اسناد فراوان نزدم بود. اسناد مربوط به کميته داخلی را به سرعت خمير کرديم و از بين برديم. شراب گذاشته بودم از خير آن گذشتيم و خالی اش کردم. حدس می زدم سر وقت ما بيايند. تمام شب سگهای بيابانی پارس می کردند، انگاری اينان نيز آنجاها پاس می دادند. تصميم گرفتيم صبح خونه را بگذاريم و برويم. پيشتر به صاحب خانه گفته بودم من مهندس کشاورزی هستم و مواد ضد آفت حشرات نباتی، بازار يابی می کنم. صاحب خانه ما يک ملايری معلم ورزش دربار بود به شدت ضد آخوند و طرفدار سلطنت. او از برخوردهای روزانه ام فهميده بود زير اين انبوه ريش و در هم تنيدگی اش با سبيل هام چهره انسان ديگری پنهان است. اين را از برخوردهای محبت آميزش می فهميدم.

بدين ترتيب دوره ديگر بی خانمانی ما شروع شد. از اين خانه به آن خانه. دوستان قديمی و بچه های دانشگاه. دوستان رفعت کمک کردند. علی رغم اين که رفعت مخفی بود در لنگرود حقوقش را به حسابش می ريختند و ما با آن پول توانستيم خانه ای اجاره کنيم. دوران مخفی دوران محک خوردن عيار همه روابط ها بود. آدم شريف لنگرودی که من و گيليار تا مدتها در خانه اش مخفی بوديم با وجود اينکه زندگی سختی داشت تمام ميوه های نوبری را می خريد. زنش به شدت نگران وضعيت من و بچه بود. يکی از بستگان که مسلمانی ضد کمونيست تا حدی تنگدست بود يک روز که عرصه بر ما خيلی تنگ شد به خانه او رفتيم برخوردی چنان گرم کرد که دور از گمان من و رفعت بود. برخورد انسان ها در آن شرايط خيلی درس آموز بود. فاميل ديگری که امکانات وسيع داشت و به نوعی خودش را ضد رژيم و سياسی هم معرفی می کرد پيام فرستاد که ما دردسر نمی خواهيم. پدرم در آن شرايط دشوار به ديدار ما در تهران می آمد و ما را دعوت به ايستادگی می کرد. پدر رفعت که مردی زحمتکش بود, هر بار تهران می آمد ماهی سفيد و برنج و ميوه برای بچه ها می آورد. از ميان همه کمک هائی که می شد دعوت به تحمل پدرم برايم بسيار با ارزش بود. اتفاقاً بعد از آمدن طبری به تلويزيون در دور دوم با او صحبت می کردم می گفت: اين آدم عمرش را کرد. اين همه بچه ها که نصف نصف او هم عمر نکردند لب باز نکردند و او اين همه حرف زد. اينها رهبر بودند که شما دنبال اينها راه افتاديد و حالا خودت و زن بچه تان را آواره اين شهر و آن خانه و کاشانه ايد؟ پدر رفعت يادش بخير، خاطره انگيزترين برخورد انسانی را در دوران مخفی با ما داشت. آنها هرکدام با چه صميميتی گيلک را به نشانی ما در سالهای دربدری نزد خود نگه می داشتند. ارزش هائی که با قلم نمی توان آنها را توصيف کرد.

شبی که پيش آن فاميل مذهبی ما رفـتيم غذا آوردند. مدت ها بود غذای درست و حسابی نخورده بوديم. قرار شد رفعت آنجا بماند و من به همراه گليار خانه عوض کنيم. هوا خيلی سرد بود. بعد از چهار راه گلی (مالک اشتر) می خواستم خيابان سر بالا را بگيرم. گيليار خواب بود. با ماشين های مسافرکشی شخصی. «مستقيم آذربايجان». روی ۱۵ قران و دو تومان چونه می زدم. يک ماشين ايستاد. فهميدم کميته است. گفتم مستقيم بيمارستان. بفرمائيد بالا. کجا می شينيد؟ کجا می رويد؟ در خيابان آذربايجان نبش بيمارستان پياده شدم. پول در آوردم. گفتند: پولی نيست برادر. نيم ساعتی توی درمانگاه معطل کردم. گيليار خواب خواب بود. بعد با پيکان مسافر کشی شخصی در ترکيب فشرده سرنشينان ماشين به خونه يکی از دوستان در جمهوری رفتيم که از آلمان به ايران برگشته بودند و يکی از خانه های امن ما بود که در مواقع حساس و ويژه ناگزير به آنجا می رفتيم.

 

احد: چطور شد که به فکر خروج از ايران افتاديد؟

امير: دوران زندگی مخفی مشکلات بسيار بود. همه در گيلان دستگير شده ويا خود را معرفی کرده بودند و سنگينی فشار متوجه من بود. بچه ها توی زندان تحت فشار شديد بودند. خارج از زندان مشکلات خودش را داشت. امکانات ما کمتر و کمتر می شد و خطر دستگير شدن بيشتر. پول رفتن به اروپا را نداشتيم. اول فکر کرديم برويم افغانستان. قاچاقچی پيدا کرديم. روی 001 هزار تومان توافق کرديم که ما را از کشور خارج کند. وقتی فهميد 5 نفر هستيم, جا زد و گفت 001 هزار تومان کم است. بعد از مدتی همان طرف آمد گفت آدم بزرگ ها هر کدام 001 هزار تومان و بچه ها هر کدام 05 هزار تومان. ما تا 003 هزار تومان حاضر شدم بدهيم. او نپذيرفت و ما عقب کشيديم. بدين ترتيب، افغانستان منتفی شد.

امکان خروج به شوروی را در گيلان داشتيم. به حزب از طريق ارتباطی که با آلمان داشتيم اطلاع داديم که امکان زندگی ما در ايران نيست و ما بايد خارج شويم. ارتباطات گيلان و مشهد را  واگذار کردم و رفتم سراغ امکانات. قرار شد مهر 4631 همزمان با شروع مدارس، گيلک به ما بپيوندد و 5 نفری از کشور خارج شويم. گيلک پيش مادرم زندگی می کرد و لنگرود مدرسه می رفت. فشار زيادی متوجه او بود. بچه هائی از فاميل حزب الله در مدرسه و محله به او توهين می کردند. به او می گفتند پدر و مادرت ترا دوست ندارند. زيرا به ابتکار ما اعضاء فاميل به شدت شايع کرده بودند که مابه  آلمان رفتيم. مادرم زن ويژه ای بود و علاقه و پيوند عجيبی بين او و گيلک وجود داشت. يک روز که قشری ها گيلک را خيلی اذيت کردند و به او می گفتند که پدر و مادرت کمونيست هستند و برای کمونيست ها خواهر و مادر معنی ندارد. مادرم در مسجد محل بود، وقتی صدای گريه گيلک را شنيد، نمازش را قطع کرد و برای مردم شکل برخورد دخترها و پسرهای کمونيست را در آن شبی که دانشجويان در خانه ما خوابيدند را توضيح داد و گفت: اگر اين بچه هی حزب الهی بودند، دخترهای مردم را بالا می رفتند. يادش بخير! زن شجاعی بود و با همه عامی گريش به اندازه تخم چشمش به ما و کارهای ما باور داشت. نيک می دانست ما در برابر مردم نيستيم بلکه برای سعادت آنان آواره و دربدريم.

 

احد: از افراد معينی در اين دوران خاطره داريد؟

امير: جدا از روابط تنگ اعضاء خانواده، ارتباط و نزديکی با دو نفر برايم جايگاه ويژه داشت.

يکی شاندرمنی بود. جدا از روابط حزبی، او انسان شريفی بود و به شدت ضد آخوند و بی باور به مشی حزب و من بارها از او شنيدم: نمی دانم اين کيا چه می کند، و ما را به کجا می برد؟ با اينهمه از جايش تکان نمی خورد! ارتباطم با رفتن او به شوروی قطع نشد. او طی سه نامه فضای آنجا را برايم توضيح داد.

ديگری انسان شريفی هم شهری ام که پيشتر از او در زندگی مخفی صحبت کردم. پيوندم با اين آدم شريف را در شب تولد گيلزاد در ۱۳ آبان ۶۳، به تفصيل طی داستانی نوشته ام.

 

احد: خاطره ای ازفعاليت دوران علنی داريد؟

امير:زياد، شايد نقل اين يکی امروز به عنوان يک تجربه تلخ خالی از فايده نباشد. اولين انتخابات مجلس بود. حزب می خواست کسی را کانديد کند. دو نفر از قديمی ها که فکر می کردند حزب آن ها را کانديد می کند تا آخرين ساعات بحث می کردند. دفتر سياسی عمدتاً روی کادر مرکزی حساب می کرد. از کميته مرکزی احمد رصدی اعتماد لنگرودی را در آخرين لحظات کانديد کردند و تلفنی به کميته حزب در لنگرود خبر دادند. همه آن ها که انتظار کانديد شدن داشتند دمق شدند. ما خوشحال که مشکل محلی حل شد و ما می توانيم فعاليت تبليغاتی را شروع کنيم. شعار و عکس تبليغات مرکزی رسيد و ما هم تصميم گرفتيم اطلاعيه ای چاپ کنيم. قرار بود کانديدا به شهر بيايد و فعاليت تبليغاتی را شروع کنيم. همه منتظر که رفيق دارد می آيد. 42 ساعت قبل از آمدن زنگ زديم تا قبل از آمدن کارها را هماهنگ کنيم. گفتيم که اين کارها را کرديم. از جمله اعلاميه ای در شهر چاپ کرديم. پرسيد: چه نوشتيد؟ متن را برايش خواندم. رفيق احمد رصدی لنگرودی. با تحکم گفت: آقا جلوی اسم من يک «سيد» هم دارد, يادتان نرود. خيلی به ما برخورد. چپ بوديم و بی باور به اين چيزها. گفتم: رفيق اين اعلامِيه چاپ شد. گفت: يکی ديگر چاپ کنيد. يادآور شده مردم به اين کلمه باور دارند. حتماً سيد را قيد کنيد!

در فعاليت انتخاباتی، در مرکز شهر يک ميتينگ گذاشتيم. همه نيروها را بسيج کرديم. حزب اله نيز برای تهاجم بسيج شد. ماشين وانت روباز و باند گو. بين جمعيت کارگر زحمتکشی به نام علی بود. مرتجعين او را تحريک کردند و معلوم بود قصد بر هم زدن دارد. رصدی در حين صحبت بود و داشت برنامه عمل انتخاباتی حزب را توضيح می داد. به بچه ها ندا دادم مواظب علی آقا باشيد. علی آقا اصرار داشت که من سوالی از نماينده شما دارم که خودم بايد از او بکنم. به فاصله تقريباً دو متری آمد وبه گيلکی گفت: "آقا اگه لنگرودی ايسی، کون دانی ای حرفونه به گيلکی بزن، مگه نکوونی که مو لنگرودی ايستم؟" گفتم: علی جان تمام شد با هم بريم؟ ادامه داد: تو که سی سال نوکر بی جير و مواجب شوروی بودی چطور می توانی برای مردم لنگرود کار کنی؟ اگر راست می گوئی که لنگرودی هستی همين حرف ها به گيلکی بزن. رو به من کرد گفت: امير آقا می بينی اين بابا لنگرودی نمی فهمد. اين چه نماينده ای است؟!

رصدی بعداً پرسيد, اين بابا چی می گفت. من برايش توضيح دادم. گفت: اينها عجب مردمی اند. ولی اين برخورد علی آقا جدا از تحريک يک مشت بازاری مرتجع، برايم درس آموز بود. هنوز هم ذهنم را در غربت به خود مشغول کرده است.

رصدی جزو اعدام شدگان تابستان ۶۷ بود. چند روزی لنگرود بود. باهم رفتيم به چمخاله. مادرش آنجا خانه داشت و از ملاکين قديمی منطقه بود. مردم به شهر می آمدند و می گفتند برويم ارباب پسر را ببينيم. بچه های ما در مقابل بچه های سازمان های ديگر خجالت می کشيدند. يک روز به خانه شان در چمخاله رفتم. هوای خيلی خوبی بود و دريا خيلی آرام بود. خيلی خوب شنا می کرد. چند کيلومتری باهم شنا کرديم. وسط دريا پرسيدم: رفيق آن طرف چه خبر است؟ گفت: آن طرف مردم خيلی راحـتند. آن ها واقعاً زندگی می کنند. اغلب مردم تعطيلات را کنار دريا سياه می گذرانند و هر کسی پلاژ خودش را دارد. مردم هيچ مشکل و سختی ای در برابر خود ندارند. بعدها که خودم مردم آن طرف (باکو) را ديدم، نمی فهميدم که اينها چگونه و تحت چه شرايطی خود را در برابر واقعيت عريان زندگی مردم آذربايجان شمالی و آنهمه مشکلات فرهنگی آن جامعه، اينگونه مدافع نشان می دادند، چه منفعتی جز دفاع ايدئولوژيک می توانست باشد؟

 

احد: چگونه از ايران خارج شديد؟

امير: من در کميته داخل جزو آنهائی بودم که با خارج رفتن مخالف بودم. ولی شرايط پليسی در تهران زندگی را سخت کرده بود. با تاکيد کميته ايالتی زندان که شاهدينش الان هستند، تصميم گرفتيم خارج شويم. از طريق امکانات حزب از راه آذربايجان به آنطرف مرز برويم. از آنجائی که عکس من در مسير جاده های گيلان پخش بود، قرار شد از مسير قزوين – زنجان – اردبيل برويم. ظهر 91 آبان 4631 به زنجان رسيديم. من ريشی انبوه داشتم و رفعت حجاب اسلامی. راهنمای ما که می خواست ما را خارج کند فقط اسم مستعار مرا می دانست که منصور بود. در شهر زنجان رفتيم توی يک رستوران که بالايش کميته بود. يکی از بچه های اکثريتی شهرمان را در آنجا ديديم که توی آن خط چوب کشی می کرد. ظاهراً گيلک را شناخت. از ديدن همديگر خوشحال شديم. پشت مرا زد و مرا به اسم صدا کرد و گفت فکر می کرد من از کشور خارج شدم. راهنما ما به شدت دچار سراسيمه شد. آن جناب حساب ميز ما را کرد و از يکديگر خداحافظی کرديم. راهنمای ما دست و دلش از کار وا ماند. پرسيد: اين آدم کی بود که ترا به اسم می شناخت؟ با کلی توضيح و استدلال متقاعدش کردم. چند دور در شهر زديم و به سمت اردبيل راه افتاديم. شب به اردبيل رسيديم. توی يک چلو کبابی شام خورديم بعد راه افتاديم. قرار بود به محلی در منطقه حيران که او چند بار عمل کرده بود برويم. ما را پياده کند. وسايل ما عبارت بود از يک کيف دستی, عمدتاً لباس بچه ها و وسايل گيلزاد, يک پاکت خرما, چراغ قوه, انبر دست و چاقو را برداشتيم. او پس از چند دقيقه طبق قرارقبلی بر گشت و برايمان بوق زد و رفت.

ماه آبان بود. آن هفته به شدت باران آمده بود. باران ريز می آمد و مه غليظی همه جا را پوشانده بود. زمين گل و خاک رس منطقه خيس بود. وقتی از ماشين پياده شديم افتاديم ته دره. وقتی چشم ما به تاريکی عادت کرد متوجه شديم که کيف دستی که شناسنامه ها و مدارک تحصيلی و بخشی يادداشت ها در آن بود نيست. برای پيدا کردن کيف برگشتيم. مسيری 03 متری که دو دقيقه پائين آمديم, نيم ساعت طول کشيد تا بالا برويم. ياد آور بشوم من در طول ماهها پيش که با بچه هام (گيلک و گيليار) بودم سناريو فرار را به شکل قصه برای آنها توضيح می دادم. وقتی کنار آب رسيديم ديديم آب خيلی زياد است. طناب داشتيم و طناب بستيم. تا کمر من آب بود. گيلک را به آن طرف رساندم. داستان را برايش يادآوری کردم. گيلک می گفت نه بابائی مرا را تنها نگذار. به زحمت او را راضی کردم که بروم مامانی و گيليار و گيلزاد را بياورم. بعد نزديک 05 تا 06 متر توی جنگل انبوه رفتيم. پس از حدود 001 متر به سيم خاردار رسيديم. در شک و ترديد بوديم که توی ايران هستيم يا نه که يکی چراغ زد. يکی با تفنگ جلو آمد. تا حدی آذربايجانی می فهميدم، آنرا به خدمت گرفتم. افسر آنها از روسی پائين تر نمی آمد. سيم خاردار را بريدند ما داخل شديم. حدود 04-05 سرباز مسلح دور ما را گرفتند و سيم های بريده را وصل کردند. يکی آمد گفت شما چند نفريد؟ گفتيم 5 نفر. باور نمی کرد. می گفت شما از 5 نفر خيلی بيشتر بوديد. همه آن رفت و آمد های ما را که پی کيف می گشتيم به حساب آمدن افراد گذاشته بودند. می پرسيدند مطمئن هستيد رد شما را ندارند؟ چيزی جا نگذاشتيد؟ آن چيزی که پي اش می گشتيد پيدا کرديد؟ افسری دندان طلا آمد. سرباز ها خودشان را جمع و جور کردند. با عزت و احترام برخورد می کند. از پشت کاميون ما را پائين می آورند. توی فاصله ما توی کيف خرما, کشميش و نون داشتيم در آورديم. به سربازها هم تعارف کرديم. همديگر را نگاه کردند. بعدش ما را سوار جيپ ارتشی کردند. يک افسر جلو نشست. نزديک يک ساعت و نيم طول نوار مرزی راندند. از اينطرف آستارای ايران را می ديديم. به آستارای شوروی رسيديم. برای خودشان صحبت می کردند. آن ها باهم صحبت می کردند يک لحظه افسر رويش را به من کرد به فارسی سليسی پرسيد: توده ای هستی يا اکثريتی؟ جاخوردم. گفتم الان بايد جواب بدهم. گفت نه, اگرنمی خوای بگی لازم نيست. گفتم من به کميسر حزبی جواب می دهم.

به جائی رسيديم شبيه حمام های قديمی. حوض آب گرم داشت. بعد از مدتی دوتا ليوان بزرگ چای با ميوه های خشک آوردند. ساعت 11 همان آدم و يک نفر جديد آمدند دم در که بايد برويم. 7 نفر توی جيپ نشستيم. از اين محل تا محل جديد برسيم ساعت يک بعد نيمه شب شده بود. در طول مسير ديديم چقدر روستاها شبيه روستاهای ماست. تا رسيديم به محلی که ماشين بوق زد. در عظيمی باز شد و ماشين رفت تو و در را بستند. يک چراغ لامپا نفتی آوردند برای ما. از بوی شديد کلر محيط متوجه شديم که در بيمارستان هستم. ما را به يک اتاق بزرگ بردند و چند تخت فنری عهد نيکلای هم در آن بودند. ساعت يک شب خسته و مانده دراز کشيديم. با هم حرف می زديم. چه به سرمان آمد. تو سالمی؟ بچه ها سالمند؟ برق هم نبود. رفعت سرش درد می کرد. ساعت 2 يا 5.2 ديديم در می زنند. بيداريد؟ می خواهيم با شما گفتگو کنيم. – نمی شود فردا؟ نه بايد همين الان صحبت کنيم. – هر دو تای ما؟ - نه شما به عنوان رئيس خانواده کافی است! حدود دو ساعت در باره تمام زندگی من سوال کردند, از روزی که دنيا آمدم را تا آن روز پی گرفتند. گفتند بايد آنکت حزب پر کنيد. ما اين آنکت ها را می دهيم به حزب. من گفتم آنکت حزب را قبلاً پر کردم و من کادر شناخته شده ايالتی گيلان حزب هستم و دوباره پر نمی کنم معرف من می توانند . شاندرمنی عضو کميته مرکزی باشد. تاکيد کردم که می خواهم با شاندرمنی ملاقات داشته باشم. گفتند ما اين چيزها را به حزب می دهيم, حزب است که تصميم می گيرد. از مجموع صحبت های, بخش آخر زندگی من که در يک سال در لويزان پشت پادگان لويزان زندگی می کردم برايشان خيلی جالب بود. صبح که شد ديديم صورت گيلک زخم است.. به افسر جوان روس که فارسی خيلی خوب صحبت می کرد گفتيم که بچه از کوه افتاد. ما را به بيمارستان برد و سرش را پانسمان کردند.

اين محل جليل آباد بود.12 روز آنجا مانديم. اين مدت شايد يکی از زجرآورترين دوران زندگی ما بود. به ياد دارم که گيلزاد تازه داشت زبان باز می کرد. خودش را با محيط بازداشتگاه انطباق داده بود. ظهر که می شد می آمد دم در و روی شکمش را دست مي کشيد که گشنه ايم. ما هر روز قند، کشمش، چای ميوه دار و نان سياه روسی را از سهميه غذا جمع می کرديم و در طول روز و شب بين بچه ها تقسيم می کرديم.

در اتاق گرما بيداد مي کرد. هفت-هشت روز حمام نکرده بوديم. گفتيم آقا ما بايد حمام کنيم. ما را به حمام بيمارستان بردند. يک حمام عهد نيکلای. به سرعت بچه ها را شستيم و دوباره مثل اسرای شام ما را توی همان سوراخ بر گرداندند.

امکان خواندن چندتا کتاب پروگرس را داشتيم که عمدتاً تبليغ "دستآوردهای سوسياليستی" بود!

پشت قرارگاه مسکونی ما يک مدرسه دخترانه بود. آن ها از پنجره برای بچه ها شکلات عسلی می انداختند که به بچه ها می داديم. پنج نفر توی يک اتاق بوديم و هيچ تفريح و سرگرمی برای بچه ها نبود.

ارتباط ما با جهان بيرون کاملاً قطع بود.

يک روز آمدند گفتند فردا شما را می برند. نمی گويند کجا می برند. ساعت 11 يک مينی بوس آمد توی حياط چند لحظه بعد يک خانم و آقا سوار شدند. بعد يک نفر ديگر با ريش تراشيده و سبيل توی ماشين نشست. يکی از آن ها مرا به اسم صدا زد. گفت شما را از فلان جلسه حزب می شناسم. از هر دری صحبت کرديم، از روزهای سخت چند هفتگی با يک بچه اش در اينجا که من شرح گذران با سه بچه ام را برای او توضيح دادم. بعد گفت فکر کنم تو هادی را بشناسی؟ گفتم: کدام هادی؟ ادامه داد در اطاقمان روزی در حال بازی با بچه ها بودم، صندلی را برگرداندم که پشت صندلی بازداشتگاه نوشته بود: من هادی جواهری و همسرم گلناز غبرائی لنگرودی در تاريخ فلان اينجا بوديم. ما را به ايران بر می گردانند. من اين جملات را به يادگار می نويسم. من و رفعت رنگمان مثل گچ سفيد شد. ديگه متوجه نشدم چطور سرکرديم تا به شهر رسيديم. يکی از دوستان را ديديم گفت گلی و هادی خيلی نگران شما بودند. امروز صبح آن ها را به باکو بردند. بعد فهميدم که يادداشت هادی در برابر تهديد آنها بود که زير صندلی نوشته بود: ما را به ايران بر می گردانند. آن جا سومگايت بود. همه کار اين جماعت روی حساب و کتابهای خودشان دور ميزد. می دانستند که او داداش من است و از مرداد تا پايان آبان آنجا نگه داشتندش، درست روزی که ما از راه می رسيديم، او را انتقال دادند که ما يکديگر را نبينيم و حرفها و گفتگوها، مشکلات و مصائب رد و بدل نگردد. با خيلی ها اينگونه کردند. نمونه اش است آدمهائی که خودشان را به آن طرف مرز می رساندند، بعد برگردانده می شدند، نمونه هادی و گلی هم از آن گونه می توانست باشد که با مقاومت هادی روبرو شدند. بچه ها سه هفته بود رنگ ميوه و شيرينی نديده بودند. به ويژه گيلزاد به ميز غذا حمله ور شد.

 

احد: سمگايت اولين برخورد با سوسيالسيم موجود و رهبران حزب بعد از ضربه بود. اين برخورد چگونه بود؟

امير: سه هفته در جليل آباد و برخورد افسران روسی مثل يک شوک بود. وقتی وارد سومگايت شديم از زبان ايرانيان بيشتر شنيديم. پس از چند ماه با زندگی مردم و برخورد مسئولين اردوگاه از طريق رفتن به بيمارستان و دندانپزشکی آشنائی بيشتر پيدا کرديم. زبان ترکی تا حدی می فهميدم ولی نمی توانستم آنرا بکار گيرم از طرفی با بيرون ارتباطی نداشتيم. اردوگاه سومگايت يک جور شبيه سرباز خانه بود. ارتباط با بيرون کاملاً قطع بود. يک بار نزديکی لوله عظيم گاز که در حاشيه دريا قرار داشت قدم می زديم ديديم يکی از پشت لوله ها اشاره می کند. فهميديم با ما هستند خودمان را به سيم خاردار رسانديم. ديدم داداشم با يکی از بچه ها از باکوبه ديدن ما آمدند. حال هوا و فضای باکو را برای ما شرح دادند. دسته ديگر با موافقت مسئولين حزبی وبا ماموريت حزبی می آمدند و مسائل را از ديد خودشان شرح می دادند. در اينجا يک بار با لاهرودی مسئول حزب و عضو دفتر سياسی ملاقات کردم که فوق العاده تو ذوق من خورد.

دوران خيلی سختی بود. پسر بزرگ ما گيلک مريض بود و مدتی در بيمارستان بستری بود. شب 81 بهمن 4631 ما را به باکو آوردند. ما را در محله ای اسکان دادند که حتی يک ايرانی در آنجا زندگی نمی کرد. برای برنامه ۱۹ بهمن که جشن سالگرد بنيانگذاری سازمان فدائی از سوی اکثريت بود از من دعوت کردند. جشن اکثريت شلوغ بود. وسط جمعيت لاهرودی جلو آمد دست داد بعد از خوش آمد همانجا از من برای ديدار از بچه ها و شرکت در جلسه مسئولين باکو دعوت کرد. اغلب بچه ها را می شناختم. ارزيابی بچه ها اين بود که هدف لاهرودی در برخورد در جمع اين بود که انتصاب ترا به خودشان نشان دهد. با دعوت لاهرودی پای من به کميته شهری باکو به عنوان مهمان در جلسه باز شد و مرتب در آن شرکت کردم. از وضعيت حزب در ايران, قطع ارتباط حزب با کادر ها, نرسيدن اخبار و روزنامه ها, مواضع حزب از راديو ملی که خوشايند آقای لاهرودی نبود، گزارش کردم.

قبل از رفتن به جلسه هئيت مسئولين سراغ يکی از بچه ها که از ايران می شناختم رفتم. خونه نبود يادداشتی نوشتم کاغذ را لوله کردم توی جا کليدی گذاشتم. با بچه ها توی خانه هادی در رازين نشسته بوديم که رفيق ما خودش را به ما رساند و گفت ديگر از اين جور ردها از خودتان بجا نگذاريد. در ابتدا نمی فهميدم يعنی چه. من طی هفته در جلسات هيئت مسئولين شرکت می کردم تا اينکه يک روز لاهرودی مرا به دفترش خواست و از من خواست تا مسئوليت يکی از حوزه ها را به عهده بگيرم. پرسيدم چرا آن مسئول را بر داشتيد؟ جواب قانع کننده نداد. گفتم در حضور مسئول قبلی اين مسئله بررسی کنيم. قبول نکرد و من هم مسئوليت را نپذيرفتم.

و اين بعد از سومگايت چندمين برخورد من با خود لاهرودی بود و من سبک کار معينی در تشکيلات داشتم. من در جلسات يادداشت برمي داشتم و از روی يادداشت نظرات آنها را نقد مي کردم. ديگران را به بحث وا مي داشتم. روز ديگری لاهرودی مرا به دفترش خواست و گفت کسی حق ندارد توی جلسه يادداشت بردارد. پرسيدم: چرا؟ گفت برای اينکه يک نفر پروتکل بر می دارد. گفتم که آن آقا پروتکل به زبان فارسی برنمی دارد. گفت: مسئولين حوزه ها دستورالعمل را به حوزه ها می برند و اگر کسی بخواهد پروتکل را بخواند در دفتر می تواند اين کار را بکند. بحث درگرفت. گفت اين قاعده است. گفتم اين قاعده درستی نيست و برای همين است که خيلی از بحث ها و رهنمودهای مهم به حوزه ها نمی رسد. گفت: شما که حوزه نداريد، از کجا می دانيد؟ گفتم: من با رفقای زيادی طی روز وشب ارتباط دارم و می بينم آنها اصلاً به بحث های حوزه مسئولين اشراف ندارند. گفت: شما حق نداريد مسائل حوزه مسئولين را برون ببريد! بدين ترتيب معلوم شد که آنها دنبال بحث و گفتگو فعال نيستند. بلکه دنبال آدم های مطيع و رام می گردند. گفتم: اگر اعضاء حزب نبايد از بحث های حوزه مسئولين خبر داشته باشند، حوزه های حزبی بر چه پايه بايد شکل بگيرد؟ گفت: ما خودمان می دانيم چه می کنيم. گفتم: من هم حق خودم می دانم که از بحث های ديگران يادداشت بردارم تا بتوانم آنان را نقد کنم. اين را در زندگی حزبی ام ياد گرفتم و ادامه می دهم و با عصبانيت از اتاقش بيرون آمدم.

 

احد: بحث های عمده چه بود و چگونه آغاز شد؟

امير: در همين شرايط علی رغم ميل و تمايل لاهرودی طرح برنامه حزب در هئيت مسئولين مطرح شد. گفته شد اين سند مصوب هئيت اجرائيه است و قرار است در اجلاس وسيع ملی تصويب شود. اين بحث را پيش کشيدم اگر هئيت اجرائيه سند را بدون امضاء کميته مرکزی تصويب کرد ديگر آوردن آن در جلسه جنبه تشريفاتی دارد. بايد سند به عنوان پيش نويس در حوزه های مسئولين و کمسيون ها و همه تشکيلات های حزب شوروی، افغانستان، اروپا و امريکا به بحث گذاشته و ارزيابی شود و حاصل بحث و گفتگو به سند پيشنهادی برای کنگره تبديل شود. اين بحث با حمايت چند نفر در جلسه روبرو شد. به سرعت اين بحث را در سطح تشکيلات باکو مطرح کرديم و به همان سرعت اين فکر نيرو گرفت, طوری که لاهرودی مجبور شد کميسيونی در سطح هيئت مسئولين تشکيل دهد. يک کمسيون سه نفره تشکيل شد که من هم در آن شرکت داشتم. اين کمسيون نظرات و پيشنهادهای حوزه ها را جمع آوری و در يک جزوه تدوين کرد و در اختيار لاهرودی گذاشت تا حدی يک فضای بحث جدی سياسی ايجاد شد. بدين ترتيب در سازمان مهاجرت برای اولين بار روحيه دخالت، مشارکت و برخورد اعضاء حوزه ها معنی پيدا کرد. ما سه تن به عنوان يک فراکسيون اعلام نشده، به تحکيم ارتباط با شاندرمنی و فعالين مسئله دار حزب در ترکمستان شوروی و جاهای ديگر برآمديم و اين برخوردها در آستانه اجلاسی که معروف به کنفرانس ملی شد، وسعت يافت که شرح ماجرای آن طولانی است.

 

احد: وقتی مدتی طولانی برای يک هدف و آرمان سياسی مبارزه می کنی و يک زمان در می يابی نه آرمان ها آنگونه بود که تصوير می شد ونه رهبران با توقع انسان سازگار بودند, چه احساسی به انسان دست می دهد؟

امير: مهاجرت ما به شوروی همزمان با کنگره 72 حزب کمونيست شوروی بود. فضا جامعه شوروی پروستريکا و گلاسنوست و علنيت در جامعه شوروی همزمان بود. ما راحت می توانستم با مردم و ايرانيان نسل قديم رابطه برقرار کنيم. در اين ارتباط متوجه می شديم که چيزی که بنام «سوسياليسم» در باره آن خوانده بوديم اساساً در زندگی مردم جايگاهی ندارد. زنان آذربايجانی حاضر بودند گردنبند طلای الله، محمد و علی را به قيمت گزاف فقط برای اسلامی بودنش بخرند. در برابر نام خمينی خيلی ها تا کمر خم می شدند و اين تعجب من را برمی انگيخت. همه اين سازوکارهای روزمره ما در آن جامعه، بی نقشه گی، عدم مداخله اعضاء در سرنوشت حزب، تا حدی سرسپردگی به حزب مادر، تصميم از بالا، تعيين سياست تبيين تاکتيک و استراتژی بدون کمترين نقد به گذشته، وسيله شد که هزاران سئوال در برابرمان قرار گيرد که ما اشتباهی آمديم و راه ما با جدائی و قطع ارتباط با اين حزب معنی می يابد. شايد گفتنش الان ساده باشد، ولی تصميم به جدائی از حزب در شرايط زندگی شوروی و صدها مشکلی که در برابرمان بود، ما را به جدائی و انتقاد به کرده ها واداشت. باری ما در سال ۶۵ به شکل جمعی از حزب کنده شديم و طی بيانيه ای خودمان را علنی کرديم که بحث جداگانه ای است. و اين همه با نقد به گذشته زندگی حزبی ما شکل گرفت. در اينجا قصدم نقد حزب توده و گذشته کارکردمان و به ويژه زندگی حزبی خودم در درون و برون اين حزب نيست. نه اينکه بر اين نظرم که نبايد بدان پرداخت، از آنجائيکه شما در اين گفتگو به صورت مشخص حول آن متمرکز نشديد و در پرسش های شما جای ويژه ای نداشته است، من نيز گذرا به آن اشارتی داشتم.

بهر جهت ما در ترکيب بالای ۵۰ نفر از سه سازمان کشوری در شوروی (باکو) از حزب جدا شديم. جمع ما به تناوب راهی اروپا گرديد و عمدتاً در آلمان و سوئد مستقر شديم. بعد از يک دوره طولانی بحث و گفتگو با نقد گذشته و انتشار چندين سند در نقد حزب توده به گروههای چندی تقسيم شديم. من به همراه جمعی از جداشدگان بعد از يک دوره مباحثه با سازمانها در سال ۱۳۶۷ با ارائه سندی با عنوان «اطلاعيه پيوست بيانيه ما» که در نشريه مرکزی راه کارگر شماره ۵۸ در دی ماه ۶۷ انتشار يافت به اين سازمان پيوستيم. امروز نيز در پيوند با آنان با هويت راه کارگر به همراه آن عده به فعاليت سياسی مشغولم.

 

احد: چه شد به فکر مهاجرت دوم افتاديد؟

امير: وقتی به سومگايت آمدم پر شور و نشاط بودم. وقتی لاهرودی عضو دفتر سياسی و رهبر کل حزب در شوروی را ديدم نيمه گزارشی از وضع ايران و روابط بچه های حزبی دادم و گفتم اين همه مشکلات، حالا چکار بايد کرد؟ از طرف حزب هميشه دعوت به آرامش می شد که عجله نکنيد. در عمل امکان کار سياسی محدودتر و محدودتر می شد. با توجه به مسائل پيشگفته ما جمعی در باکو در آستانه کنفرانس ملی از حزب جداشديم و با تعدادی از کادرها در ترکمنستان و مينسک، سند جدائی را علنی کرديم و بدين ترتيب زير شديدترين فشارها قرار گرفتيم. رهبری حزب با تلاش زيادی قصد بازگردندن مان به حزب را داشت ولی ما با همه فکر و انگيزه مبارزاتی از حزب شده بوديم و مباحث اثباتی نظرمان را در سند «بيانيه ما» انعکاس داديم. وقتی جدائی ما قطعيت يافت از همه طرف تحت فشار قرار گرفتيم. از جمله به خود من و خيلی های ديگر از طرف هلال احمر و حزب کمونيست آذربايجان فشار می آوردند سرکار برويد. وقتی دنبال کار می رفتيم می گفتند بايد از طريق حزب خودتان اقدام کنيد تا مسئولين حزبی شما را تاييد کنند. در ملاقاتی که با باقروف داشتيم همه تلاش حزب کمونيست آذربايجان اين بود که با سياست شلاق و شيرينی ما را وادار کند که انتقادهای مان را پس بگيريم وبا حزب باشيم.

پس از مدتی هم گذران روزمره و هم فعاليت سياسی خيلی مشکل شد. ما از حزب جدا شديم و در سندی اهداف خود را بيان کرديم. استمرار اهداف سند «بيانيه ما» و ارتباط با ديگر نيروهای جداشده از حزب لزوم مهاجرت به اروپا را برای ما برجسته تر کرد هرچند انگيزه مهاجرت به اروپا در آدم ها يکسان نبود. آمدن ما مصادف شد با بسته شدن تونل معروف آلمان شرقی. مدتی در مسکو بلاتکليف بوديم. هيچ کشوری به ما ويزا نمی داد. از مينسک راهی ورشو شديم و از آنجا تنها امکان تهيه بليط رفت و برگشت به سوئد بود.

 

احد: از مهاجرت دوم چه خاطراتی داريد؟

امير: ما کاروانی بزرگ از باکو راه افتاديم و چند تن از فعالين اکثريت هم با ما بودند. وقتی در مسکو با مشکل گرفتن ويزای آلمان شرقی روبرو شديم, بچه ها خبر دادند که توی مينسک می شود ويزای لهستان را گرفت و از آنجا به آلمان رفت. با عجله از مسکو به مينسک رفتيم. خانواده ما 5 نفر بوديم و از آنجائی بلاتکليفی طولانی شد به شدت از نظر مالی در مضيقه افتاديم. خانه بچه های حزبی توی مينسک رفتيم. اول مشکلی نبود.

 

نخسين روزها در سوئد، ژانويه ۱۹۸۷ جزيره اولند  (Öland) 

 

دوستان از ما استقبال کردند. شب اول جلسه بزرگی تشکيل شد. در آن جلسه ما مفاد «بيانه ما» را توضيح داديم و دلايل جدائی از حزب را برشمرديم. در آن شب عده ای با سند ما همراه شدند. از فردای آن روز احساس کرديم که مشکلات آفريده شدند. اغلب بچه ها مشکل داشتند به ما جا بدهند. خوشبختانه موفق شديم در مينسک ويزای لهستان را بگيريم. در لهستان يکی از بچه های شمالی از آن قديمی های حزب که آدم بسيار شريف به اسم حسن آقا زندگی می کرد.با يک امکانی با او اشنا شديم و تلفنی تماس گرفتيم. به گرمی از ما استقبال کرد. وقتی ديد جمعی بزرگ هستيم به سرعت برای همه جا پيدا کرد و از فردای ورودما برای گرفتن بليط دست بکار شد. قيمت بليط ورشو به استکهلم برای بزرگسالان 003 روبل و برای بچه ها 571 روبل بود که برای ما پول زيادی بود. هرچه قابل فروش از قبيل دستبند و گوشواره داشتيم، فروختيم. حسن آقا با همه امکانات و آشنائی ها دست به کار شد. از فرودگاه ورشو پرواز کرديم. در فرودگاه استکهلم برخورد شديدی با ما کردند. به ما گفته بودند تمامی مدارک خودمان را از بين ببريم وگرنه ما را برمی گردانند. پاس ها و بليط های همه بچه ها را گرفتيم و در لباس گيلزاد جاسازی کرديم. به راحتی وارد فرودگاه شديم. صد متری رفتيم که پليس جلوی مارا گرفتند. سريع ما را از هم جدا کردند. از ما پاس می خواستند. گفتيم نداريم. همه جا را گشتند و چيزی پيدا نکردند.دنبال بليط برگشت و شرکت هواپيمائی که ما را آورد بودند. از توی جوراب دو نفر مدارک آن ها پيدا کردند و پليس فرودگاه با آن ها برخورد تند و عصبی کردند و آن ها را باز داشت نمودند. چند ساعتی نگذاشتند از آن جا تکان بخوريم. کوچولوها بی تابی می کردند. همانجا بدون مترجم با ما مصاحبه کردند. بعد با يک اتوبوس ما را به هتلی بردند. بعد از نيم ساعت بچه های استکهلم ما را پيدا کردند. جريان بازداشت دوتا دوستان را به آن ها گفتيم و آن ها به سرعت وکيل گرفتند و برای آزادی آن ها اقدام کردند.

 

سفری به دانمارک

 

4 روز در هتل بوديم و بعد يک اتوبوس بزرگ از مهاجران مليت های مختلف ما را به يکی از جنوبی ترين جزيره سوئد بردند. از پل عظيم کالمار گذشتيم و در جزيره اولند مستقر شديم. 4 ماه زندگی بسيار سختی داشتيم. يکی از سردترين و سخت ترين زمستان های سوئد بود. بعد از ۲ سال با داخل کشور توانستيم تلفنی تماس بگيريم. پدر رفعت در ايران فوت کرد.  خبر فوت او برايم خيلی مشکل بود. بعد از چند روز خبر را به رفعت رساندم. وضعيت ما در اولند بغايت سخت و کشنده بود. بعد از 4 ماه موفق شديم با تلاش به کمپ سفله 5.2 ساعتی بالای يوتوبوری جا پيدا کنيم.

 

احد: چطور شد به يوتوبوری آمديد؟

امير: می خواستيم به استکهلم برويم ولی برای رفتن به شهرهای بزرگ بايد فاميل درجه اول در آن شهر داشتيم که ما نداشتيم. برای به يوتوبوری توی نوبت قرار گرفتيم و يک سال طول کشيد تا به ما در يوتوبوری مسکن بدهند.

کمپ سفله يک کمپ خصوصی بود. در اين کمپ با مهاجران مليت های مختلف از جمله عراقی ها, کردها و شيليائی ها, شورای پناهندگان تشکيل داديم. از جمله برای تامين نيازهای روزمره مهاجران مثل لباس, احتياجات پزشکی, مدرسه کودکان اقدامات موثر کرد.

 

آخرين ديدار با مادر، پائيز ۱۹۹۱

 

دوران اقامت ما در کمپ سفله (سوئد) مصادف با اوج جنگ ايران و عراق بود. برای اولين بار با مهاجرين کرد عراقی و جمعی از فعالين آمريکا لاتين ها تظاهرات مشترک عليه جنگ ترتيب داديم. شيليائی ها نيز در اين حرکت سهم جدی داشتند. متن قطعنامه ما را گيلک به سوئدی خواند.

 

احد: فعاليت سياسی در ايران يک جور رياضت کشيدن, دست شستن از خيلي از مواهب زندگي و خريدن دردسرهای بي شمار برای خود, خانواده و نزديکان است. يک فعاليت سياسی مستمر يک انگيزه قوی و يک منبع تواندهی مدام می خواهد. اين انگيزه و سرچشمه نيروی شما در چيست؟

امير: انگيزه مبارزه سياسی تا حد زيادی به پايگاه و موقعيت طبقاتی من و خانواده من بر می گردد. من محروميت و فقر و تضاد را در جامعه ما با پوست و گوشت خودم احساس کردم و فکر می کنم يکی از الزامات تغيير اين تضاد و نابرابری استمرار مبارزه است. اين عمده ترين انگيزه من است.

 

احد: مهاجرت چگونه بر مبارزه سياسی شما تاثير گذاشت؟

امير: مهاجرت بر کار سياسی تاثير جدی دارد. مهاجرت از شهرستان به تهران و سپس از تهران به آذزبايجان (باکو) و در نهايت از آذزبايجان به اروپا (يوتوبوری) بر شکل و محتوی مبارزه تاثير داشت. عنصر مهم در هر سه مهاجرت ناگزير بودن آن بود. اگر اختياری در کار بود نه من و نه همسر و فرزندانم حاضر نبودند از خانواده, جامعه و مردم ما جدا شوند.ضربه مثل صاعقه بر ما فرود آمد و مهاجرت تحميل شد. از اين رومهاجرت با استمرار مبارزه تا پايان بخشيدن به اين تحميل و اجبار گره می خورد.

طبيعی است نوع مبارزه درون کشور و خارج از کشور خيلی متفاوت باشد. ايجا پيوند با جامعه ميزبان ايجاد ارتباط با آن ها, توضيح علت مهاجرت ما و معرفی آنچه در کشور ما می گذرد و جلب حمايت آن ها از مبارزه مردم ايران جای ويژه دارد. هماهنگی مبارزات خارج کشور به مثابه يک پشت جبهه و تقويت انگيزه های سالم داخل کشور می تواند مطرح شود. مبارزه اصلی و ستاد اصلی مبارزه در داخل قرار دارد و ما خارج کشور اگر مسئوليت اجتماعی و سياسی حس کنيم می توانيم نيروی پشت جبهه قوئی را در خدمت مبارزه داخل بگيريم.

 

احد: می توانيد دو خصوصيت مثبت و دو خصوصيت منفی خودتان را بگوئيد؟

امير: اين تا حدی مشکل است ولی به گمانم وجه برجسته اش صراحت من است. اين ويژگی را از مادرم دارم. علی رغم اينکه آدم معمولی و بيسواد بود با آدم های پيرامون خودش برخوردی رک داشت و توی چشم شان نگاه می کرد و حرف خودش را می زد. در زندگی 05 ساله خود تجربه کردم که صريح باشم البته در خيلی جاها پيامدهای منفی دارد و مردم آن را نمی پسندند.

ديگر ويژگي ام, هر چقدر بيشتر از عمرم می گذرد از شتابزدگی و قضاوت های شتابزده و عجولانه بيشتر پرهيز می کنم. در برابر اينها از ويژگی منفی من عصبانيت من است که خيلی آثار منفی بجا می گذارد. در خيلی جاها به ضد خود تبديل می شود. همه به ويژه اطرافيان خيلی نزديک , همسر و بچه های من مرا به خونسردی دعوت می کنند.  زمانی خيلی خونسرد بودم و الان بر عکس است.

ديگر اين که همين به اصطلاح عصبيت برخوردم نيز قضاوت ديگران را در مورد من همواره با نوعی شتابزدگی همراه می کند.

 

احد: چگونه همسری هستيد؟

امير: پاسخ اين سئوالت را بايد رفعت بدهد.  تلاش من اين است در تمامی اوقات فراغت در حد توان در کار خانه و زندگی مشترک موثر باشم از جمله در خريد غذا و تهيه آن و شستن لباس. اين نوع شرکت در کارهای خانه در سال های اخير بيشتر شد در گذشته کمتر بود. در مجموع من هم افت و ضعف های خودم را دارم، بيشتر درگير بيرونم و کمتر به امور خانه و زندگی می رسم و بچه های منزل اين را از ابتدا در من ديدند.

 

 

 

 

احد: رابطه ات با بچه هايت چگونه است؟

امير: من هميشه با بچه هايم رابطه دوستانه داشتم. از زمانی که بچه های من خودشان را شناختند با آن ها به صحبت می نشينم. رابطه ما ترکيب در هم تنيده و ويژه ای است در سطح دوستی و رفقات. من برای خودم در باره اين رابطه زياد نوشتم. به مراتب پيش آمده است با بچه ها در باره دوستی ها, روابط شخصی و آدم های پيرامون ما تا انتخاب رشته تحصيل آن ها و مسائل سياسی به صحبت نشستيم. و اين سطح ارتباط همواره دنبال می شود. سعی می کنم رابطه ام را با بچه هام گره بزنم. حادثه اکتبر ۹۸ و آتش سوزی گوتنبرگ و از دست دادن گيلزاد به نوعی در هم تنيدگی روابط را بيشتر کرد.

 

سالن بعد از فاجعه آتش سوزی اکتبر ۹۸

 

احد: زندگی پر از حوادث پيش بينی نشده است. گاه برخی حوادث حتی در خوشبين ترين و يا بدبين ترين پيش بينی ها هم نمی گنجد. مرگ گيلزاد در آتش سوزی را چگونه پذيرا شدی؟ بر زندگی تو چه تاثيری گذاشت؟

امير: واقعيت اين است که من هنوز مرگ گيلزاد را نپذيرفتم. اين واقعه بی گمان يکی از بزرگترين حادثه زندگی ما بوده است. اين مرگ اساساً تحت هيچ شرايطی به گمان نمی رفت. ما مرگ عزيزان زيادی ديديم: مرگ پدرم, پدر و مادر رفعت, مرگ رفقای ما به خاطر پايبندی به اعتقادات سياسی و ايستادگی آن ها, اما مرگ گيلزاد خيلی ويژه و خيلی اسفناک بود. او رفته بود به اصطلاح خودش چند ساعت با دوستانش «خوش داشته باشد».

گيلزاد در ۱۴ سالگی با امير

 

من يوتوبوری نبودم. در آلمان در جلسه فعالين تريبونال بين المللی شرکت داشتم. بی خبر از همه جا، خبر را با واسطه به من رساندند عمق فاجعه را به من نگفتند. هادی برادرم به سراغ من آمد و گفت بايد برويم. از کلن به اسن آمديم. به خانه که رسيديم وضع بچه ها غير عادی بود. وقتی از تلويزيون آلمان يوران پرشون نخست وزير سوئد و شهردار يوتوبوری و شخصيت های ديگر را در روبروی محل حادثه ديدم که دسته گل می گذاشتند خبر از عمق فاجعه می داد. بعد از ظهر جمعه حدود 6 بعد از ظهر از اسن به طرف يوتوبوری به راه افتاديم. تمام طول مسير من هادی باهم صحبت می کرديم. هرچه از گيلزاد در ذهنم بود تعريف می کردم. نزديکيهای هامبورگ در يک پمپ بنزين کارت تلفن خريديم و من به خانه زنگ زدم گيلک گوشی را برداشت. گفتتم المان هستم. هنوز صحبت ما تمام نشده بود قطع کرد. بلافاصله دوباره زنگ زدم. گفتم گوشی را گذاشتی من سوال داشتم. دوست دارم واقعيت را به من بگوئی. گفت: باشه. احساس کردم خيلی برايش سخت است. گفتم: ته تغاری, بچة کوچولوی خونه, اين يک قلم جنس ما هست يا نه؟ گفت: دقيقاً همين يک قلم جنس نيست بابائی. گفتم: تو خودت ديديش؟ گفت: آری رفتم ديدم خودش بود. گفتم: مواظب مامانی باش. گفت: مامان هنوز نمی داند. گفتم: فکر می کنم حدود 6 صبح می رسيم. خدا حافظی کردم.  با خودم تصميم گرفتم روی پای خودم بيستم. ولی وقتی از کيوسک بيرون آمدم نتوانستم خودم را کنترل کنم. هادی را بغل کردم گفتم: هادی ماجرا تمام شد. لحظاتي خيلی سخت و جانفرسا بود. رابطه عجيبی بين هادی و گيلزاد بود. گفت: از کجا می دانی؟ گفتم: با گيلک صحبت کردم. خلاصه نفهميدم چه جوری آمديم. هادی 021, 031 و بيشتر می راند تا زودتر برسيم. رسيديم پليس دانمارک. جلوی ما را گرفت. تمام مدت گريه می کرديم. با وضعيت ما پليس فکر می کرد با آدم های معتاد طرف شد. گفتند ماشين را بزنيد کنار. ماشين را توی اتاقی بردند و با دقت کنترل کردند. پاس ما را گرفتند. ساک ما را به دقت گشتند. هر چه گفتيم عجله داريم. در يوتوبوری فاجعه آتش سوزی اتفاق افتاد. يکی از آن ها بچه من بود. هادی عصبانی شد بد و بيراه گفت. با جيغ و داد هادی کمی آرام تر شدند. نزديک يک ساعت معطل کردند. به طرف سوئد راه افتاديم. در مرز سوئد مجدداً پليس ما را معطل کرد. خونه که رسيديم تقريباً 8 صبح بود. در ابتداء بچه های سيگاری همه و همه توی خيابان داشتند سيگار می کشيدند. اين همه آدم گمانم را به يقين بدل کرد که چيزی قطعيت پيدا کرده که اينها اول صبح اينجا هستند. دلم هری ريخت. از پله ها بالا رفتم. رسيدم به خانه. رفعت از اتاق خواب بيرون آمد. رفتم جلو بغلش کردم. وقتی هادی را با من ديد ماجرا را فهميد. نمی توانست بپذيرد. من می پذيرم آن سوی زندگی مرگ است و به قول همگان مرگ آدمی واقعی است, منتهی پذيرش مرگ اين گونه خيلی سخت است, پذيرش جوانمرگی بغايت سخت است. مطلبی به نام «جوانمرگی» نوشتم که زبانحال من است.

 

احد: برای فرزاندانت چه آرزوهائی داری؟

امير: صميمي ترين آرزو من اين است که انسان باشند و روی پا خودشان بايستند. البته انسانيت و روی پای خويش ايستادن از نگاه آدم ها متفاوت است. ولی من بيش از هر چيز به استقلال عمل آنها و مؤثر بودنشان در زندگی خود و آدميان پيرامونشان فکر می کنم. حرفم با آنها اين است: از زندگی خود نهايت بهره برداری را بکنيد و از انرژی سالهای جوانی خود برای اندوختن دانش اجتماعی نهايت استفاده را به عمل آوريد.

 

احد: چگونه ازدواج کرديد؟

امير: آشنائی ما از نوجوانی بود: رفعت کلاس ۹ بود و من کلاس ۱۰. دوستی ما ادامه پيدا کرد هر چه زمان می گذشت اين دوستی عميق تر می شد. ديپلم گرفتم سربازی رفتم و رفعت به سپاهی دانش رفت. من به دانشگاه رفتم و رفعت معلم شد. دوستی ما ادامه پيدا کرد. اطرافيان رفعت به ويژه بستگان نزديکش مخالف اين دوستی و استمرارش بودند. چرا که من درگير امور جوانی و خودسريهای آن سالهايم بودم، در عوض رفعت معلم و در محيط شهرستان و در بين اعضاء خانواده تنها کارمند دولت و من آدم يک لا قبا سپاهی، بيکار بعد دانشجو و درگير کارهای جور واجور . . . با اينهمه به سابقه دوستی و عشق در سال ۱۳۵۳ با هم نامزد شديم و سال ۱۳۵۴ ازدواج کرديم. امروز بيش از اينکه زن و شوهر باشيم رفيقی صميمی هستيم. از اين دوران خاطرات زيادی داريم که تا حدی زبانزد دوستان، اهل محل و اعضاء فاميل می باشد و در محيط کوچک شهرستان همچنان بر سر زبانهاست.

 

احد: چه آرزوئی داريد؟

امير: آرزوهايم کمتر شخصی است. بيشتر جنبه عمومی و اجتماعی دارد. بزرگ ترين آرزو يم اين است که ديگر اينجا نباشيم. ميان مردم خودمان و در محله خودمان باشيم. دنيا رنگ صلح و صفا را ببيند، مردم ما به جامعه ای آزاد و برابر دست يابند، هيچکس بخاطر باور و اعتقاداتش اسير، برده و دربدر نباشد!

 

احد: با موسيقی ميانه تان چگونه است؟ از چه نوع موسيقی لذت می بريد و بيشتر گوش می کنيد؟

امير: موسيقی فولک لور را بيشتر دوست دارم. هم از موسيقی بدون کلام و هم از موسيقی همراه با شعر لذت می برم. آرشيو کاملی از اشعار شاملو دارم که همدم من هستند. موسيقی محلی را زياد گوش می دهم. در مهاجرت بيشتر به اين موسيقی نزديک شدم چرا که بيشتر مضامين آن ها، زبان حال مردم است نظرم را بخود جلب کرد و بيشتر عمق آن ها احساس می کنم. پور رضا, آشور پور و نوری را بسيار گوش می کنم.

احد: شاعر محبوب شما کيست؟

امير: محبوب ترين شاعر من حافظ است. به خاطر اينکه او رندی را تمام کرد. من هر بار به حافظ شاملو, حافظ خانلری, حافظ سايه و يا حافظ غنی مراجعه می کنم دريافتی جديد از ديد او به گره های زندگی پيدا می کنم. نيما را زياد دوره می کنم. از شاعران معاصر سيمين بهبهانی را بسيار می خوانم. او در دو دهه اخير با لحظه لحظه زندگی مردم ما همراه بود. در غزلياتش جنگ, اعدام ها, و فراز و نشيب و فشار بر نسل ما سروده شد. با حميد مصدق و اشعار او اوقات زيادی را در خلوتم سر می کنم. به شاملو ارادت ويژه دارم. هم شعر و نثرش را دوست دارم. به لحاظ تعلق زبانی و بومی به آثار رضا مقصدی و محمد شمس لنگرودی ارادت دارم و اشعار گيلکی محمود پاينده لنگرودی را هميشه طالب بودم و کارهای تحقيقی او را با تأمل دنبال می کنم!

 

احد: برای آينده و تکامل «مرکز اسناد و مطالعات ايرانی در سوئد» چه برنامه ای داريد؟ چگونه ايرانيان ساکن سوئد و خارج سوئد می توانند از امکانات اين مرکز استفاده کنند؟

امير: امروز ديگر اين مرکز از آن من نيست. من با ياری جمعی از دوستان طرح و ايدة اوليه آنرا ريختيم و پله پله سنگ بنای آنرا گذاشتيم. می بينی که هر روز برموجوديت کتابها افزوده می شود. امروزه ديگر اين حد جا، برای پاسخگوئی به ميزان کتب، نشريات، اسناد و مدارکی که مرتب به اين مرکز وارد می گردد، نيست. کتابها روی کتابها ريخته می شود، حجم گسترده ای از نشريات بدليل همين تراکم تا به امروز طبقه بندی نشده است. کتابها به دليل نداشتن امکانات مالی هنوز با جلدهای پلاستيکی صحافی نشده و اين از عمر کتابها به دليل دست به دست شدن کم می کند.

تلاشم اين است که با کمک نهادهای سوئدی بتوانيم طی پروژه ای در مرحله اول کتابها را از نظر صحافی سر و سامان بدهم، اين مرکز را وسيع تر از آنچه که هست بکنم. امر عضويت در کتابخانه را که الان سالی ۱۰۰ کرون برای خانواده و ۵۰ کرون برای پناهجويان و دانشجويان است به کمترين هزينه بدل سازم. گشايش کلوپ کتاب و انجمن کتابخوانی را در سر دارم که در حال حاضر زمينه بحث و گفتگوی اوليه اش را با چند تن از علاقمندان کتاب و فرهنگ فراهم می گردانم. اگر اين پروژه آماده گردد، آنرا علنی می کنم.

بد نيست ياد آور گردم: هنوز بخش وسيعی از مردم از موجوديت اين کتابخانه عمومی بعد از نزديک به ۱۰ سال کمتر خبر دارند و اين مشکل وسايل ارتباط جمعی شهر ما است. تا به امروز، غير از يک راديو شهر، هيچ راديوی ديگری برای تهيه يک گزارش از آفرينش يک همچنين مرکزی به سراغ من نيامده تا بپرسد: آقا چه می کنی؟ چه چيزی در اين مرکز يافت می شود؟ چگونه مردم می توانند از اين مرکز بهره گيرند؟ اساساً خير چنين مرکز اسناد و مطالعات به کی می زسد؟ در حاليکه به دفعات از ما کتاب و مجله برای برنامه های خود قرض گرفته اند. آنانی هم که تا حال از اين مرکز بهره برده اند، نشده يک خط بنويسند که ما برای تحقيق و آماده کردن مثلاً تز تحصيلی مان از آرشيو کتاب، نشريات و مطبوعات اين مرکز بهره گرفته ايم. اين همه مرا دلسرد و تا حد انفجار پيش می برد. ولی از آنجائی که به اقدامی که بدان دست يازيدم، باور دارم از زير بار شانه خالی نکردم. باور کن شده روزها بدون حتی يک مراجعه کننده با خويشتن خويش با اين کتابها ور رفته ام ولی خم به ابرو نياوردم. برای من روشن است در ايران ۷۰ ميليونی وقتی تيراژ کتاب ۳ هزار تا ۵ هزار است در خارج کشور ۴ ميليونی تيراژ کتاب بين ۵۰۰ تا ۱۰۰۰، عدم مراجعه و رويکرد عمومی جامعه ايرانی به کتاب يعنی چه. با اينهمه من روی پايم محکم بندم تا اين چرخ بگردد.

جدا از اين، همه اميدم اين است که ايرانيان، به ويژه دوستداران کتاب و فرهنگ، اين مرکز را از آن خود بدانند و ما روزی بتوانيم با همت و توان جامعه کتابخوان اين مرکز اسناد و مطالعات را به کتابخانه ای بزرگ ويژه ايرانيان بدل کنيم. من تا روزی که چراغ عمرم در اين خانه (تبعيد) می گذرد، شمع محفل اهل کتاب را روشن نگه می دارم تا شعله عمرم از آن مددی گيرد. اين همه حرف دلم است.

شما نيک می دانيد تاريک انديشان ضدفرهنگ و کتاب در اکتبر سال ۹۴ برای خاموشی شعله عمر من و کور کردن اين مرکز دزدانه بدان حمله کردند و آتشش زدند ولی من آنرا با همت علاقمندان فرهنگ و کتاب بعد از چند ماه طی اطلاعيه ای با عنوان «به دفاع از کتاب و فرهنگ در برابر جهل و تاريک انديشی اقدام کنيم!» دو باره براه انداختم. پرونده اين آتش سوزی هنوز در نزد پليس امنيتی سوئد باز است.

اسماعيل خوئی در برنامه اي که در مارس ۹۵ برای او گذاشته بودم، در محل کتابخانه در يادداشتی پشت کتاب «آزادی حق و عدالت» خود نوشت: "امير جان! درود بر همت تو و ننگ بر کسانی که کتابخانه آتش می زنند." بيانيه گروهی از نويسندگان ايرانی مقيم سوئد در رابطه با آتش افروزی «فرهنگسرای انديشه» در اکتبر ۹۴ با امضاء دهها تن از فرهيختگان جامعه فرهنگی ما در تبعيد همراه است که دوست عزيزم عباس سماکار آنرا در نشستی با صدای رسا قرائت کرد، در اختيارت می گذارم اگر لازم ديدی از آن استفاده کن.

بدين ترتيب می بينی که هستی من در سوئد دوبار مورد تجاوز و تهاجم آتش افروزان قرار گرفته است. که در اولی حرمت کتابخانه ام به آتش گرفته شد و در دومی جان، تن و روانم با کمانه کردن دود و دم آن به جان گيلزاد ۱۵ ساله ام، همه هستی ام به گل نشست. ولی من با باور به زندگی هنوز از پا در نيامده ام.

اميدم آن است که زندگی ام، راه پر دوام خاطره کتاب، کتابداری و هويت فرهنگی مان در جامعه سوئد را بتواند بشکلی شايسته و بايسته بنمايش بگذارد و اين مرکز پاسخگوی مراجعات اهالی کتاب و کتابخوان ايرانی شهرمان، گوتنبرگ، باشد و بعد از من نيز ديگرانی چون خويشتن خويش آنرا سرپا نگهدارند و چون امروز از آن همگان بدانند. اين خواست زياده طلبانه ای نيست بلکه آرزوی کوچکی ايست که از خودم بجا می نهم. من با اين باور سرمی کنم که روزی کتابخانه اجازه ای ام، تبديل به مکانی ثابت و همگامی با همت و پايمردی، مردم اهل کتاب و فرهنگ گردد.

غلام همت آنم که گر ز دست بر آيد               دست به کاری زنم که غصه سر آيد

همين!

احد: با تشکر فراوان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيوست ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱. کار و خانواده

تاريخ تولد: مرداد ۱۳۲۸

محل تولد: لنگرود

محل سکونت: گوتنبرگ, سوئد

شغل: مديريت فرهنگسرای انديشه و مرکز اسناد و مطالعات ايرانی در گوتنبرگ, پيش از اين دبير دبيرستان در ايران.

تحصيلات: ليسانس جامعه شناسی دانشگاه تهران

خانواده: همسر (رفعت), يک دختر (گيليار) و دو پسر (گيلک و گيلزاد)

 

 

 

 

بعد از آتش سوزی ۹۴ با نمايشگاهی عکس از تابلوی آتش سوزی باقيمانده کتابهای سوخته و عکسها در نمايشگاه بين المللی کتاب گوتنبرگ

 

 

 

۲. جوانمرگی

نوشته ای از امير به ياد گيلزاد

گوتنبرگ اول دسامبر ۱۹۹۹

در فرهنگهای مختلف پيرامون «جوان مرگی» سروده ها، روايات، داستان ها و رنجمويه های زيادی نوشـته اند.

خواندن و يا شنيدن اين درد از زبان سراينده و نويسنده و نقل  کننده آن، يک سوی ماجراست. همراه شدن، باور کردن و پذيرش اين سنگين ترين و سهمگين ترين آوار زندگی بر سر آدمی، چيز ديگريست.

 

 

من تا به امروز که چنين پتکی بر سرم نيفتاده بود، شايد کمتر حس مشترکی از رنجيدگی خاطر بازماندگان جوانمرگ سالگی آدميان پيرامونم داشتم. وقتی اين چنين در ماتم نشستم و رنج نداری آدمی با جان سختی گيلزاد را در ۱۵ سالگی اش، با همه وجودم حس کردم، تازه فهميدم چه اتفاق جانکاهی بر من و ديگران افتاد.

راستش اولش نفهميدم. داغ بودم، در بهت بسر می بردم تنها کلام آن روزهايم يک کلمه بود: "خيلی سخته"، "خيلی سخته". جان کلامم همين بود. فکر اينکه او رفته و برگشتی در کار نيست هنوز بر سرم نزده بود. هرکسی از راه می رسيد می گفت: اميدوارم گذشت زمان به شما کمک کند. اين را از زبان دهها، صدها و بيش از هزاران هزار تن با گوناگونی کلام شنيدم. آنان يک به يک مرا و ما را به تحمل بيشتر دعوت می کردند. تاکيد همگی آنان براين بود، گذشت زمان به تسلی جانکاهی چنين ماتمی کمک می کند. آيا چنين شد که آنان آرزو می کردند؟

امروز به جرئت می توانم بگويم: گذشت زمان، کل حادثه را با همه عمق نفس گيرش برايم باز می نمايد و نمای عمومی زخم عدم حضور گيلزاد را عميق تر می کند. چرا که ناداری، نبودن و نديدن هر ثانيه، دقيقه و ساعت اين آدم (گيلزاد) که با دلچسبی پيراسته ای، جای خود را بين همگان واکرده بود و لحظه لحظه آرامش حضور او در خيال همه ما منزل داشت، امروز آن چنان دريغی را از جان مان می گيرد و با خود تا دور دستها می برد که نگو و نپرس.

بايد با صدای بلند بفرياد آورم: گذشت زمان تا اينجا، هيچ کمکی در پر کردن جای جوان مرگی اين عزيز را در بر ما پر نکرده است بلکه هر چه زمان می گذرد، سنگينی غيبت اش و عدم حضورش را بيش از پيش احساس می کنيم و برای يافتن او به اين در و آن در می زنيم.

هميشه اوقات دنبال عکس، بازمانده ها، فيلم های ويدئوئی از اين و آن و جمع آوری هرچه که مربوط به او است، لحظه ای دريغ نمی ورزيم. يادم می آيد از گذشته ترين ايام تا به امروز، مادران و پدران از يک طرف، خواهران و برادران بيشماری از سوی ديگر در جوانمرگی عزيز از دست رفته خود، همواره انگاره ای وسيع می گرفتند و چه مويه ها که سر نمی دادند. اين همه هيچ برای من و آن ديگرانی که بخشاً با آن عزيز همراه هم بوديم، هيچگاه قابل فهم و ملموس نبود. نمی توانستيم اين يگانگی رابطه را يکسان درک کنيم. از اينرو همواره و هر آن، همگی فاميل را دعوت به آرامش و آسودگی خيال می کرديم. در جزء و کل قضيه نمی فهميديم که اين مرگ از جنس ديگريست! نميشه بر آن خانه تکانی يک مرگ عادی را روا داشت يعنی دفنی، سيم و شب هفت، چلمی و شب سالی و در آوردن لباس سياه و حمد و سوره ای و تمام!

جوان مرگی، جان مايه ديگری با خود دارد. جوان مرگ شدن عزيزی از خانه ای، انگار تمام هستی و بود و نبود خانه و کسان را با خود همراه می برد. در اين زمينه آنچه که در جابجای نوشته های روزگاران آمده، يعنی همه آنانی که مرگ جوانی با خود داشتند. يادها، نشان ها، رنجموره های پايان ناپذير آنها، تا سالهای سال با کسان و فاميل، دوستان آنها همراه بوده است و اينهمه موقعی بر تن و جان آدمی هموار می گردد که بتواند آنرا حس کند و با قرار و بيقراری چنين مرگی تن دهد.

امشب که اين يادداشت را بر دهها نوشته ديگرم اضافه می کنم يکسال و ۱۱ روز يعنی ۳۷۶ روز از جوانمرگی پارة تنم گيلزاد و ۶۲ تن ديگرمی گذرد. انگار همين آن خبر شدم و خبر همين چند لحظه پيش بمن رسيده که هنوز مست، گيج و منگ آنم.

آن لحظه که داغی خبر و حادثه را تلفنی شنيدم. با اينکه طرف بازگو کننده اش اوّل بار با اصرار زياد من گيلک داداش بزرگش بود که با ناباوری آنرا بمن باز می گفت. زياد به عمق ماجرا نيانديشيدم. هنوز منگ بودم. او در پاسخم گفت: همان يک قلم جنس ته تغاريت رفت و در جمع ما نيست. پايم سست شد. بی حسی عجيبی بمن دست داد. گفتم: می دانی چه ميگوئی؟ گفت: متاسفانه همين!

هنوز هيچ حسی از نبود اين آدم ـ گيلزاد ـ بمن دست نداده بود. باور اينکه، او رفت و بر گشتی در کار نيست، هنوز در هيچ کجای تنم جاگير نشده، بلکه تنها و تنها تلنگری بود که از يک گفتگوی تلفنی بمن منتقل شده و هيچ اثرپذيری فراگيری از خود بجا نگذاشته بود. نمی توانستم باور کنم. شوک بيحس کننده ای بر روح و مغزم فرود آمده ولی هنوز هضمش نکرده بودم که چه اتفاقی افتاد و ممکن است برگشتی در کار نباشد.

مرتب زير لب می گفتم: ممکن نيست که گيلزاد به اين راحتی، سرش را بر زمين نهد. او آدم سمجی ايست. تيز، هوشيار و جان سخت، مرگ حريفش نمی شود. تمام راه ـ از هامبورگ تا گوتنبرگ ـ با خودم کلنجار می رفتم و می گفتم: حتماً گيلک اشتباه می کند. بايد خودم ببينم تا قبولش کنم که اين قلم جنس ته تغاری در بساط خانه ما ديگر يافت نمی شود.

امروز بعد از اين همه روزان و شبان که غيبت دائمی اش را بجان خريديم، باور جوان مرگی اش برای همگی ما و بويژه من بسختی دشوار می نمايد. بگمانم مرگ چيزی نيست که آدمی بتواند، موجوديتش را انکار کند. مرگ بخشی از ورطه بجاماندة از هستی آدمی است. ديروز بودی، امروز هستی و فردا و فرداها نيستی و حضور نداری. هستی ات بدل به نيستی شده رفتی، دود شدی و چون به سخن نمی آيی، حياتی بر تو متصور نيست. حالی نميدهی بلکه حال کسان و اطرافيان خود را نيز می گيری. از اينرو ترا به خودت می سپارند و به ناگزير از تو جدا می گردند. تن بخواب رفته ترا به زير زمين می برند، می سوزانند و بر تو در طلب حقيقتی انکار ناشدنی توده ای خاک می پاشند و هر يک به گونه ای به خود راه می برند.

اين آرايش هرچند يکسان نيست ولی نمائی ايست بنمايش در آمده که در هر کجای جهان، آدمی را با هر مرام، مسلک و آئين نياکانی او به خاک دائمی می سپارند. قرار و بيقراری جان آدمی با وصله جانش از همان لحظه جان کندن و جداسری آغاز می شود، جان آدمی را می ترکاند، می سوزاند و صد البته نصف جان می کند. فرسودگی، فرسايندگی بجامانده از مرگ آدمی يکسان نيست. همة همه به يکطرف، جوان مرگی سخت گنانه ترين جانکاهی زندگی است که بر همه چيز جان و حيات زندگی سايه می افکند . . . !

در منطقه ما (شمال ايران) حتی وقتی نهايت قساوت و سرسختی در رابطه با جوانی را می خواهند بر زبان رانند، هيچگاه بر او نفرين مرگ آفرين روا نمی دارند، بلکه می گويند: "جُوانَ مَرگ نُوبُو، فِعلَنْ اِينه هيرنيه."

يا حتی برای ادای کينه توزانه ترين بيان خويش، آرزوی جوان مرگی را برای هيچکس حتی دشمنان خود بر زبان نمی رانند و می گويند: خدا قسمت هيچکس نکنه که "خُوْ جُوُاَنْ زَاَکِبَهْ، عَزَاَدَاْر بِهَ بُوُنْ". از اينرو آنرا برای هيچکس طلب نمی کنند. جوان مرگی خود نشانه زخم عميقی است که حادث شدنش می تواند چون خُره از درون جان آدمی را بخورد. چرا که زخم بجامانده از اين درد و داغ را پايانی متصور نيست.

اينکه عده ای به رسم معمول می خواهند که ما آنرا پايان يافته تلقی کنيم و بمثابه يک مرگ عادی بشناسيم، لباس تيره را از تن بدر کنيم يا آن نمائيم که در حق هر رفته ای روا می داريم، به نازل شناختن جوان مرگی و بی ريشه انگاشتن اين حادثه و آنرا همزاد همه مرگها دانستن، يکسان می شناسند. حال آنکه جوان مرگی از جنس ديگريست!

من بسهم خودم، برای نابهنگامی جانگيری جان گيلزاد و ۶۲ تن ديگر در اين غربت غريب غرب که به تبعيدی بی ريشه پس نشسته ام، ويژگی معينی برای جوانمرگی قائلم. دمی نيست که خيالم با همه آن نوجوانان دختر و پسر از ۱۲ تا ۲۱ ساله گره نخورد. آن را با مرگ عادی برابر نمی شناسم. جوان کشی را معادل جوان مرگی می دانم و همه عوازض بجا مانده از آن را برابر داغی دائمی برای خود می شناسم.

از نگاه من تا به امروز وقتی بر تو و همگنان ات روشن شود که اين آتش افروزی عمدی بود و مسببين چنين جنايتی، فنا کردن حيات بيش از ۴۰۰ نوجوان را در کاسه سر جنون آميز خود داشتندو می خواستند چنين فضاحتی را بنمايش عمومی بگذارند. هر چند شوربختانه در اين کار کثيف جان بيقرار ۶۳ تن را گرفتند و امروز دور از چشم قانون، درون جامعه به زندگی حيوانی خود ادامه می دهند. من بدون اينکه انگيزه کسی را از ادا کردن به اينکه گريه، زاری، مصيبت را تمام کنيد، "قضا و غدر" همين بود! اينگونه نگاه را بيهوده بينگارم با اين افق به کل ماجرا نگاه می کنم: که از دست دادن جوان و داغ او را بر سينه داشتن، درد جانکاهی است که آثارش را تا سالهای سال با خود خواهيم داشت. جبران داغ و زخم بجامانده از آن به سادگی امکان پذير نيست.

همينقدر من هم به سهم نيای فرهنگی و دودمانی خويش، نمی خواهم تا نوری بچشم دارم، گوشی برای شنيدن، فکری در ذهن، زبانی برای کلام، جوان مرگی عزيزی را ببينم، بشنوم و آنرا در ذهنم متبادر کنم.

من نمی توانم کلامی برای تسليت باقی ماندگان هيچ جوان از دست داده ای بر زبان رانم. چرا که سنگينی چنين مرگی را بدون هيچ جرم ناکرده ای با از دست دادن عزيز ۱۵ ساله ام گيلزاد نازنين ام در پنجاه سالگی عمرم چون زخمی چرکين در سينه دارم و اين زخم از درون برای از پای در آوردنم به تقلا افتاده است!

اميد آنکه چرخه کند قانون و قانونمداری برای پيداکردن اين راهبردگان بی چهره ترين حادثه سال که در ۲۹ اکتبر ۹۸ جوان مرگی را بشکل ناخواسته ای بدرون خانه ها بردند و بر دلهامان داغ خونينی را نشاندند، بحرکت در آيد و ما مرتکبين اين جنايت را در برابر قانون ببينيم. از نگاه من آن لحظه نيز جان جوان مرگ شده عزيزان ما به ما باز نمی گردد ولی تا حدی امنيت اجتماعی نسلی را برای امروز و فردا تأمين می نمايد. چنين باد!

٣. تصوير های درون

نوشته ای از امير به ياد گيلزاد

گوتنبرگ اکتبر ۱۹۹۹

پسرک ناز دلبندم

درست ۳۴۲ روز پيش، چهارشنبه صبح ساعت پنج و پنج دقيقه روی تخت آرميده بودی. از شدت بيماری به خود می پيچيدم و در هذيان و تب به چهره تو می نگريستم. حتی سرفه های تبدار من هم نمی توانست از خواب بيدارت کند. آن روز بی آن که هيچ کدام از ما بدانيم، آخرين روز زندگی تو بود و من نمی دانستم که تو در همين ماه لعنتی اکتبر (آبان)، در همان ماهی که در آن به دنيا آمدی، می روی و مرا با اين تصوير ستم گر، سمج و مانا که در ذهن من حک شده تنها می گذاری.

در اين مدت که تو سفر دايمی و ناگريزت را اختيار کرده ای اتاق و تختت از بی رمقی جان کاهی آکنده شده است. انگار تمام اجزای بی جان اين خانه عدم حضورت را در خود جای داده اند، انگار نشانی از هستی نمانده.

و اين درد غريبی ست نازنين!

شکوه حضور تو با خراميدن گام هايت هر لحظه در فضای خانه طنين می افکند. چنان نشان هايی از زندگی و زيبايی به خود می گرفتی که به وسواس و بی اختيار مدت ها برابر آينه می ماندی و نوجوانی از ره رسيده ی خود را در حيرت کودکی کنجکاو کشف می کردی. بر آمدن سينه و بازوها، بلند شدن قدو قواره و کاکُلت که با لختی به هر طرف می خراميد، به تو چنان جلوه ايی از زندگی می داد که من سر جای هميشگی ام در آشپزخانه از زير چشم تو را می پاييدم و درونم غنج می زد و به خودم بروز نمی دادم که: گيلزاد هم برای خود مردی شده است!

يادت هست که من هميشه ترا بچه کوچولوی خانه صدا می کردم. با اين که برازندگی وجودت را با نگاهم دريافته بودم و چاره ايی جز پذيرش برومندی ات نداشتم، ترا ته تغاری خانه می دانستم و هر چه بزرگ، بزرگ و بزرگتر می شدی باز هم کوچک ترينِ خانه ی ما به حساب می آمدی. هميشه خودت را لوس می کردی و به سر و کولم می پريدی و صدايم را در می آوردی و مرا به عجز و لابه می انداختی و من می ديدم که ديگر نمی توانم از پس تو برآيم و به ناچار خواهش می کردم: ولم کن گيلزاد!

و تو ول کن نبودی. تو به نفس نفس افتادن های مرا می ديدی و با اين همه به سواری روی سر و کولم ادامه می دادی، تا لذتی جان بخش از جان بی قرار من بگيری.

هيچ می دانستی که من نيز بيمار اين نوازش های تو بودم و اکنون که نيستی هرگز دستی به دلنوازی دستان تو گلويم را نمی فشارد و کسی به سر و کولم نمی پَرد تا نفسم را بگيرد و صدايم را در آورد که بگويم: گيلزاد ولم کن! و نيک می دانستم که بايد باور کنم که تا آخر عمرم نيز چنين نخواهد شد، چرا که ته تغاری من، شوخ و شنگ کوچولوی خانه ما به سفری دراز و بی بازگشت رفته است و ما اين چنين در رنجوری نبودش به کابوس و ماليخوليا دچار شديم.

اين را بدان پسرک نازِ دلبندم که من هيچ لذتی را با اين ديوانه سری خيال و يادت و گفتگوی خلوتم با تو عوض نخواهم کرد. کاری که تمام اين مدت يعنی بيش از ۳۰۰ روز با خويشتن خويش داشته ام. اما نمی دانم چرا ناگهان همه چيز را احساسی از بيهودگی فرا می گيرد و من گيلزادم را در تاريکی اتاق و راهروهای خانه که به غاری شباهت پيدا کرده صدا می زنم و می گويم: گيلزادکم با من بخوان، با من هم آوا شو! "يا مرا ببر به خونه ات يا بيا به خونة ما".

می دانم که تو هرگز اين ترانه را نشنيدی. ولی امروز که هوای خانه از نبودنت اين قدر سنگين است، زمزمة اين ترانه چقدر برای من آرامش بخش است. ولی تو حس های درون و نهانم را در نمی يابی. اصلاً پدر سوخته، نيستی تا دريابی که چرا من اين قدر اصرار دارم که به خانه برگردی. می آيی و يک گوشه می ايستی و بدون اين که لبت بجنبد مرتب به خودت پيچ و تاب می دهی و نقشه و رازت را بر ملا نمی کنی. تا يادم نرفته بگويم که تو اين روزها بيشتر جا گيرتر شده ای و من ديگر لحظه ای بدون تو سر نمی کنم. می خواهم باور کنی. می خواهم بدانی که هر چيز در خانه ی ما، هر لحظه و آن ش، در کلام و حرکت، با نام تو آغشته و با يادت پيش می رود. تو پاره ی جدا نشدنی تن همه ی ما هستی. مرتب به همه پس پسله های خانه سر می زنيم که پيدايت کنيم. هر جا گيرت می آوريم دو دستی می گيريمت, بويت می کنيم، نازت می داريم، دست به دست می گردانيمت و در جايی قرار می دهيم که ديده شوی و تو الان با اين که نيستی عکس ها، نقاشی ها و وسايلت بيشترين فضای ديوارها، طاقچه ها و قفسه ها را گرفته و هر روز بچه می کنی، "جين گوز".

تو اين کلمه را معلوم نبود از کجا ياد گرفته بودی، مرتب با خودت همراه می کردی و گاه و بيگاه بدون آن که معنی اش را بدانی به کار می گرفتی. به طوری که آن را بر زبان برادر و خواهرت، گيلک و گيليارد هم انداخته بودی.

ما وقتی دور هم می نشستيم همه با هم به همان تصويری از تو می نگريم که هر کدام جدا جدا از تو در ذهن خود داريم. ولی اين تصوير همه يکی است. زيرا تو برای همه ی ما همان کوچولوی لوس قلدر نازی هستی که می توانی به هر کدام مان تحکم کنی و ما دم بر نياوريم. خب تحکم کن، ما حرفی نداريم. تو انگار هميشه می خواهی تحکم کنی که ما برومنديت را بپذيريم و قبول می کنيم که بايد به حسابت بياوريم.

يادت می آيد؟ هميشه من بر زبان می راندم که "تو هيچ گوزی نيستی" و تو می گفتی "امير آدم باش، من رئيس گوزهام!" حالا هم همچنان داری اصرار می کنی، سرک می کشی و رخ می نمايی که من هستم، خوب معلوم است. به قول گيلک تو "رئيس مايی".

هيچ کس حتی ظالم ترين قلب دنيا هم اجازه ندارد بگويد که تو بی خود اين ميان وول می خوری.

حالا هم بيهوده خودت را از ما پنهان نکن. نمی توانی خودت را از ما قايم کنی. تو در درون مايی. آن جا لانه کرده ای. اما چرا ته قلب ما اين چنين آرام و بی آزار خفته ای. بر خيز پسرکم، برخيز و در اعماق درون ما شور وجودت را به پا کن و آتش مان بزن، برخيز!

ما می دانيم که مجبوريم استوار بايستيم و بر سر نبودنت و نداشتنت با تصويرها بسازيم و بستيزيم.

صبح اولين چهارشنبه تلخ اکتبر ۹۹، گوتنبرگ، سوئد

بابای هميشه های تو

امـيـر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


٤.Student  * 

نوشته ای از امير به ياد گيلزاد

گوتنبرگ جمعه ۳۱-۵-۲۰۰۲

همه چيز با يک تلفن شروع شد. مادرش بود. هستی؟ ميام پيشت تا با هم بريم پيشش. چه خبر شده؟ امروز جشن فارغ التحصيلی  (student)  او بود. نميدانی ميدان فرولوندا  (Frölunda) چه قيامت بود. خبر را با گريه ادا کرد.

دلم هری ريخت. جوابی برای گفتن نداشتم. تلفن وقتی قطع شد، خودم هم وا رفتم و زمين گير شدم. پاهام شروع به لرزيدن کرد. اين عادت را اين اواخر پيدا کردم. وقتی به فکر او فرو می روم، نشسته از زانو به پائينم می لرزد. تو فکر رفتم. پس چرا من نديدم. با خود گفتم: در مسيرم که مدرسه ای نبود.

او چند دقيقه بعد از راه رسيد. انگاری آسمان اخموی شهر را با خود آورد. بزبان راند: راه نيافتاده، خيس و خاکشير می شويم، چتر داری؟ به پشت رفتم، چتر و بارانی را برداشتم. چتر را به او دادم. گفت: برای تو ميگم. زيرا خودش مجهز آمده بود. حسب المعمول بسته گل هميشگی اش بدستش بود، بی ترديد شمع و کبريت در کيفش. اصلاً جوری آمده بود که در مسير داراب گلفروش شهرمان باشد تا انتخاب اش را صورت دهد.

درب «انديشه» را بستم و راه افتاديم. من در طول مسير ـ درون اسپور ۷ ـ خاطرات زندان می خواندم. اين ماجرای کتاب زندانها را خواندن ـ حال با هر عينکی که نوشته شده باشد ـ برايم عين خود زندگی، سرزندگی می آورد. انگاری رد همه گم شده ها را آن تو می يابم، کما اينکه تا حال بدون پی جوئی، رد پای خيلی ها را توانستم بيابم.

هرچه به منزل او نزديکتر می شديم، آسمان هم يکسر، کدر و تاريک می نمود. آنهم در ماه پنجم سال، ساعت ۴ بعد از ظهر. با رسيدن مان به ايستگاه مورد نظر، باران هم از راه رسيد. در طول مسير پياده، برای او ماجرای سفر اخيرم به آلمان و چند و چون برخورد بچه های لنگرود و بويژه رضایِ شاعر را پيرامون شب گيلان مفصل توضيح دادم. قصدم گشودن باب صحبتی و کم کردن آلام دردی بود که بر جان هر دوی ما از نبود گيلزاد افتاده است.

هر چه به گيلزاد نزديکتر می شديم، انگار او چشم براه ما بود. با چشمهای درشتش مسير را می پائيد. با سر تکان دادنم به او فهماندم که رسيديم. يادمان نرفته  (student)  تو مبارک!

هر دو بی خيال باران، خس و خاشاک بهاری باغچه او را کنديم. دگر بار سنگش را با آب جلا داديم. شمعش را برافروخته و به درون فانوسش جا داديم. کاغذ گل پاره شد. گُل هميشگی با آدمک همراهش با کلاه  (student)  قلبم را در هم ريخت. دگر باره غليان حضور او را در برابرم حس کردم. به ياد شوخ و شنگی سه سال پيش خواهرش گيليار افتادم که با حرکاتش در آنروز مرا گيج و منگ کرده بود.

من در آنروز بمانند آدمهای ماليخوليائی به مجسمه ای ميماندم که همه درون و برونم در هم شکسته بود. نمی توانستم بين خودم و او رابطه ايجاد کنم. همه زورم را می زدم تا لااقل آدم معمولی باشم ولی ناموفق بودم. هر موقع او بطرفم می آمد، من گيج تر می شدم، دست خودم نبود. من بين دنيای خواب و بيداری و بود و نبود، دو نفر سير می کردم. يکی را با اينگونه شادی، سرزندگی، شنگولی در برم می ديدم که مرا بخود می خواند و آن ديگری که براهی بی بازگشت رفته است. وقتی دوستان گيلزاد از راه رسيدند و به ياد او عروسکی را بر گردن گيليار کردند، همه قلبم در هم ريخت. سيلاب درونم چنان مرا از خود بيخود کرد که نتوانستم چهره جوان و طناز آن دو دختر همکلاسی را نظاره کنم.

بهر رو، تلاش کردم خودم را از اين سنگينی يادآوری بيرون بکشم. پهنای جاری شدن اشکم را در فاصله غيبت کوتاه مادرش، بيرون ريختم و با آمدن او بقيه را چون هميشه فرو خوردم و با خود به آوازی سنگين نشستم و با نگاهم به سنگ قبر فرزاد، نيما را چه دلپذير ديدم: ترا من چشم در راهم.

شباهنگام، در آندم که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفربه پای سرو کوهی، دام

گرم ياد آوری يا نه، من از يادت نمی کاهم؛ پسرکم: ترا من چشم در راهم.

براه افتاديم. در بارانی نه بس سخت و کشنده و جان گير، دنباله ماجرای سفر را پی گرفتيم و بر گشتيم. من تمام طول مسير و شب را با گيلزاد بودم که چرا او را در لباس  (student)  نديدم؟ قامت افراشته گيلک در اين لباس و شوخ قامتی گيليارد در اين لباس با آن کلاه گشادش که لحظه جابجا ميکرد. کيک سفارشی رفعت و آموزگار کلاس اول تا چهارم گيلزاد و گيليار در منزل مان، خاطرات درد جانکاهی را در درونم جاری می نمود.

برای دل من گذشت زمان، امروز فقط طلوع و غروب خورشيد نيست. بلکه عبارت است از تراکم خاطره ها، تجربه های تلخ و شيرين، وقايع و تغييرات فاجعه آميز دوران ما. از اينرو ديگر برای اين مفهوم زمان اهميتی قائل نيستم. دل بيقرار من، در طلب جان آدمی سرشته است که آنرا با خود به اعماق بُرد!

نميدانم چه ساعتی خوابيدم. در عالم خواب هم تا ساعتها با او بودم. صبح، کاه سحر بلند شدم. راديو، صبحانه، اينترنت و نوشتن دنباله مطلبی که ناتمامش گذاشته بودم. بيرون رفتم. در مسير خيابان با کتاب زندان سر کردم. يکهو شادی و آواز، داد و بيداد جوانان از دور نظرم را جلب کرد. پشت چراغ قرمز بودند. ماشين با انبوهی شاخه و برگ و بادکنک آذين شده بود. در مسير صدا، سرم را گرداندم. عينکم را برداشتم. در جا خشک شدم. خودش بود. با لباس  (student)  بالای ماشين رو باز نشسته بود. برای همه دست تکان می داد. همچون هميشه شلوغ بازی در می آورد. سيمای آتش زنه وجودش، چنان مرا در هم ريخت که فاصله دو چراغ ميدان يرنتوريت  (Järntorget)  را بدون دقت گذر کردم. سوت بلند ماشينی مرا متوجه خطايم کرد که از چراغ قرمز گذشتم. در اين فاصله چراغ جهت آنها سبز گرديد. ماشيين شان براه افتاد. دختران و پسران سفيدپوش، شادی و مست و ملنگی می کردند. من گيج و منگ شادخواری آنها بودم. برای تبريک گفتن و بوسيدنش قدم های تند بر می داشتم. همه ماشين های اطراف از هر سو بوق می زدند. تو گوئی همه مردم خودشان را در شادی آنها سهيم می دانستند. رهگذران به تماشا ايستاده بودند و من در جای خود مات و مبهوت خيالم بودم.

برای چند لحظه خراب کردم و ترکيدم. زن سوئدی جاافتاده ای که با سگ پاکوتاهش از روبرو می آمد با تعجب از آنطرف خيابان به من چشم دوخته بود و من خجل نگاه او بودم. دورتر دوست ايرانی را ديدم. بلافاصله خودم را جمع و جور کردم او همچنان روی ماشين شيطانی می کرد و شکلک مرا در می آورد. انگار چون هميشه دماغم را اشاره می کرد. گل های آويزان گردنش، انگار گل ديروزمان را درميان خود داشت. با دست آنرا بلند کرد و نشانم داد. من برايش بوسه ای از مهربانی و مهر با دستم حواله کردم تا دوردستها به آنها دست تکان می دادم.

زن سوئدی که با هرگام خود بمن نزديک می شد، بر تعجب خود می افزود و سر می جنباند. نيک می دانم که او مرا ديوانه خيابانی و خارجی خُلی می پنداشت که گاه با خود می گريد و گاه بوسه می فرستد و تا دوردسترين تيررس نگاه خويش، ماشينی را با قد کشيدن تعقيب می کند.

در اين ميان دوست ايرانی خودش را بمن رسانده بود. پرسيد: چه خبر؟ چرا خرابی؟ گفتم: گيلزادم امروز  (student)  می شد. انگار او را بر فراز ماشين ها و در جمع همکلاسی هايش ديدم. برای چند لحظه با او بودم. مرا در بغل فشرد. من نيز او را در بغلم فشردم. شانه های او سايه بان اندوه بيکران آن لحظاتم شد.

زن سوئدی همچنان مرا می پائيد. او بدون اينکه مرا در يابد و خروار ها غم درونم را بشناسد، برايم سرتکان می داد و من نيز برای او دست تکان دادم. او نگاهش را از من برگرداند و با سگ پاکوتاهش به نجوا پرداخت! نميدانم چه می گفت. من نيز براه خود روانه شدم.

 * من اسم اين قصه را «او را ديدم» گذاشتم. ولی بهر جهت اسم  (student)  ياد آور اين قصه است.

امير لنگرودی مه ۲۰۰۲

گوتنبرگ

 

 


۵. فرهنگسرای انديشه (مرکز اسناد و مطالعات ايرانی در گوتنبرگ)

 

بعد از آتش سوزی مرکز انديشه در نمايشگاه بين المللی کتاب – گوتنبرگ سال ۹۴

 

فرهنگسرای انديشه (مرکز اسناد و مطالعات ايرانی در گوتنبرگ) با هدف برپائی مرکزی مستقل برای جمع آوری اسناد و کتب مربوط به مسائل اجتماعی ايران و در سال (۱۹۹٢)۱۳۷۱ شکل گرفت. کتب چاپ داخل و خارج ايران, نشريات گروه ها, دسته ها, احزاب و سازمان ها, اطلاعيه های گوناگون از گذشته های دور تا امروز در اين مرکز جمع آوری و طبقه بندی شده است و در دسترس عموم قرار دارد.

بالغ بر ۵۰۰۰ جلد کتاب, فصل نامه, ماه نامه و هفته نامه و کتب در زمينه تاريخ ايران و جهان, جامعه شناسی, روان شناسی, زبان شناسی, زيبائی شناسی, فلسفه, منطق, اديان, موسيقی, نقاشی, تئاتر, سينما, ادبيات و ادبيات کودک در اين مرکز يافت می شود.

دراين  مرکز همه نشريات جريان های سياسی ايران بدون توجه به تعلق سياسی و ايدئولوژيک آن ها گرد آوری شد.

گروه ها و سازمان ها, احزاب و اشخاص می توانند نشريات و کتب خود را برای استفاده عموم به اين مرکز بفرستند.

در سال (4991) 3731 اين مرکز به دست عده ای ناشناس به آتش کشيده شد و هزاران.کتب و نشريه نادر و هزاران نسخه نوار کاست در گرمای آتش، ذوب و طعمه حريق شد. تحقيقات پليس به جائی نرسيد.

 

 

 


فعاليت های فرهنگسرای انديشه – گوتنبرگ

فرهنگسرای انديشه از شروع کارش در سال (١٩٩٢) ١٣٧١ تلاش های گوناگونی برای اشاعه و طرح موضوعات ادبی و فرهنگی و بردن کتاب ميان مردم نموده است. از آن ميان از تلاش های زير می توان برشمرد:

١١ خرداد

 (اول جولای ٩٢)

اجرا تئاتر عروسکی، نمايشگاه عکس و توزيع کتاب کودک در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ برای بزرگداشت روز جهانی کودک

١٠ سپتامبر ٩٢

گفتگو و شعر خوانی سعيد يوسف در نمايشگاه بين المللی کتاب گوتنبرگ (به انگليسی) تحت عنوان: «مدرنيسم در شعر امروز ايران»

١٠ سپتامبر ٩٢

گفتگو و شعر خوانی سعيد يوسف در دانشگاه گوتنبرگ (به فارسی) تحت عنوان: «مدرنيسم در شعر امروز ايران»

١٠ اکتبر ٩٢

سخنرانی هادی خرسندی در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۴ دسامبر ٩٢

کنسرت محمد نوری خواننده معروف «جان مريم» در سالن مدرسه بورگورد (Burgårdsskolan)

٩ ژانويه ٩٣

شعر خوانی ميرزا آقا عسگری با عنوان شعر معاصر ايران در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ

٣٠ ژانويه ٩٣

آغاز کلاس های فلسفه و زيبايی شناسی به ابتکار فريدون شايان در فرهنگسرای انديشه

١٦ مارس ٩٣

اجرای مراسم چهارشنبه سوری در زمين فوتبال اسلوتاسکوگن (Slottsskogen)

٢٧ مارس ٩٣

سخنرانی فريدون شايان تحت عنوان: شوروی و تاريخ در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ

١٣ سپتامبر ٩٣

سخنرانی شوشا گاپی نويسنده ايرانی ساکن لندن در نمايشگاه بين المللی کتاب گوتنبرگ

١٦ اکتبر ٩٣

سخنرانی عباس سماکار دبير «کانون نويسندگان ايران – در تبعيد» با عنوان: تبعيد از رسانه ها در سالن اجتماعات سينمای هاگا               (Hagabio)

٢٣-٢١ نوامبر ٩٣

سخنرانی جواد مجابی، محمد علی سپانلو و هوشنگ حسامی در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ با همکاری چند انجمن ديگر

٢٢ ژانويه ٩٤

کنسرت محمد نوری خواننده معروف «جان مريم» در سالن مدرسه بورگورد (Burgårdsskolan)

٦ فوريه ٩٤

سمپوزيوم «جهان زن ايران» با شرکت شعله ايرانی، دکتر فرزانه ميلانی از امريکا، دکتر شهلا شفيق از فرانسه و دکتر شهين نوايی از آلمان در خانه مردم هامارکولن

 (Folkethus  Hammarkulen)

٨ مارس ٩٤

تئاتر نيمه ديگر با اجرای شهره آغداشلو از امريکا در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ

٢٢ مه ٩٤

سخنرانی محمد فنی تحت عنوان: راه های رشد و توسعه در سيستم جديد جهانی در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ

٢٤ سپتامبر ٩٤

شعر خوانی و گفتگو در باره شعر حميدرضا رحيمی از آلمان و مهدی فلاحتی (م. پيوند) از فرانسه در خانه مردم گوتنبرگ

 (Folkethus Järntorget)

٢١ اکتبر ٩٤

سخنرانی باقر مومنی تحت عنوان: انقلاب ايران، مذهب و سياست در خانه مردم هامارکولن (Folkethus Hammarkulen)

١٠ مارس ۹۵

شبی با اسماعيل خوئی – شعر خوانی و گفت و شنود در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

١ آوريل ۹۵

سخنرانی فرج سرکوهی دبير هئيت تحريريه مجله آدينه تحت عنوان: موقعيت نويسنده پيرامونی در جهان متحول امروز در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

٢٨ آوريل ۹۵

سخنرانی و گفتگو سروژ قازاريان پيرامون: ضرورت سرنگونی رژيم سرمايه داری و اشکال آن، در سالن اجتماعات سينمای هاگا               (Hagabio)

۶ مه ۹۵

داستان خوانی و گفت و شنود با اکبر سردوزآمی در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۲۴ مه ۹۵

سخنرانی هادی خرسندی مدير مسئول «اصغر آقا» در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۱۰ ژوئن ۹۵

مناظره و بحث آزاد محسن حيدريان و طيفور تحت عنوان: تماميت ارضی يا حق تعيين سرنوشت در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۲ جولای ۹۵

شبی با احمد شاملو در سالن کريستيندال اس کو اف (SKF Kristinedal)

۱۷ سپتامبر ۹۵

سمينار يک روزه تماميت ارضی يا حق تعيين سرنوشت بين محسن حيدريان و طيفور بطحائی

۲۲ سپتامبر ۹۵

سخنرانی  برهان  تحت  عنوان اتحاد چپ  در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۱۳-۶ اکتبر ۹۵

همياری در تدراک دومين جشنواره سينمای ايران در تبعيد و نمايشگاه کتاب در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ

۱ دسامبر ۹۵

سخنرانی باقر مومنی تحت  عنوان: رژيم ج.ا.ا. و وضعيت اپوزيسيون در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۳ دسامبر ۹۵

بحث آزاد  تحت عنوان: تحريم انتخابات فرمايشی در خانه مردم هامارکولن (Folkethus Hammarkulen)

۱۷ فوريه ۹۶

سخنرانی طيفور، شعر خوانی ياور استوار، موسيقی زيور خسروی و نمايش فيلم  بهمن  ماه  قيام  و  انقلاب  در  خانه  مردم  گوتنبرگ  (Folkethus Järntorget)

۲۵ و ۲۶ مه ۹۶

کنفرانس چپ و آينده ايران در خانه مردم هامارکولن (Folkethus Hammarkulen)

۱۵ ژوئن ۹۶

سخنرانی عباس سماکار پيرامون سينمای ايران در تبعيد در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۲۳ اوت ۹۶

سخنرانی فريدون شايان تحت عنوان جهان امروز و فلسفه در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio)

۲۲ نوامبر ۹۶

سخنرانی و نمايش فيلم در دفاع از فرج سرکوهی دبير هئيت تحريريه مجله آدينه در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio)

۸ دسامبر ۹۶

سخنرانی و قصه خوانی هرمز رياحی و فرشته مولوی در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio)

۱۶ فوريه ۹۷

سخنرانی يدی از دفتر سياسی اتحاد فدائيان کمونيست و شعر خوانی طاهر جام بر سنگ و بهروز اميدی در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio) به مناسبت سالگرد انقلاب بهمن

۹ مارس ۹۷

سمينار وضعيت زنان در ايران و ضرورت تشکيلات مستقل با نمايندگان مجلات زنان

۱۲ آوريل ۹۷

سخنرانی عباس معروفی مدير مجله گردون (در تبعيد) در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۱۳ آوريل ۹۷

شب همبستگی با خانواده های اعدامی و هنرمندان ايران، شعرخوانی، موسيقی و  سخنرانی عباس معروفی مدير مجله گردون (در تبعيد) در خانه مردم هامارکولن  (Folkethus Hammarkulen)

۲۰ ژوئن ۹۷

نشست با پيمان وهاب زاده در معرفی شعر مهاجرت با اجرای موسيقی فريور خسروی در موسسه ان ب و (NBV)

۲۰ سپتامبر ۹۷

شبی با محمد شمس لنگرودی: شعر خوانی و گفتگو پيرامون تاريخ تحليلی شعر در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio)

۳۱ ژانويه ۹۸

ميز گرد چشم انداز آينده کدام است:کريم منيری، محسن حيدريان، حسن بهگر و سروژ قازاريان در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio)

۱۳ فوريه ۹۸

سخنرانی داريوش معاون دوست: آشنائی با پسيکاماغير از عارضه تا گفتار در موسسه ان ب و (NBV)

۱۳ فوريه ۹۸

بهمن ماه قيام و انقلاب، سخنرانی، نمايش فليم و اسلايد و شعرخوانی در سالن اجتماعات سينمای هاگا (Hagabio)

؟

سخنرانی و شعرخوانی نادر نادرپور تحت عنوان در پشت ويترين گفتگوی تمدن ها در کتابخانه مرکزی گوتنبرگ

۲۰ دسامبر ۹۸

سخنرانی استاد محمدعلی فرزانه در باره آذربايجان و مسائل ملی، قومی و فرهنگی آن در سالن بلواستلت (Blåstället)

۱۸ دسامبر ۹۹

سخنرانی استاد محمدعلی فرزانه تحت عنوان: صمد افسانه ای که ناتمام ماند در خانه مردم گوتنبرگ (Folkethus Järntorget)

۲۳ سپتامبر ۲۰۰۰

سخنرانی هادی خرسندی تحت عنوان: وسنه آب کمدی در خانه شهروندان گوتنبرگ (Medborgarhuset SKF)

۲۴ سپتامبر ۲۰۰۰

سخنرانی هادی خرسندی تحت عنوان: وسنه آب کمدی در سالن رستوران خزر برای ياری رسانی به پناهجويان ترکيه

۵ مه ۲٠٠۲

تدارک برنامه های وسيع ديگر که در جشن دهسالگی فرهنگسرای انديشه که با دعوت از روزنامه نگار قديمی رضا مرزبان و ارائه موسيقی جوانان فراهم آمد و طی آن گزارشی از طرف امير جواهری به حاضرين ارائه گرديد.

 

نشانی فرهنگسرای انديشه (مرکز اسناد و مطالعات ايرانی در گوتنبرگ):

Andishe Kulturhuset

Kunghögdsg 4

411 20 Göteborg

Sweden

 

E-mail: gbgandishe@hotmail.com

 

Tel: +46 – 31 – 13 98 97

Fax: +46 – 31 – 13 98 97

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نشر ماز

Text Box:  

 

گوتنبرگ, ۱۳۸۰