عاشق زندگی، شيفته آزادی، شيدای زيبائی

(به ياد ابوتراب باقرزاده)

  

 

 

 

احد قربانی

 

 

احـد قربانی

عاشق زندگی، شيفته آزادی، شيدای زيبائی (به ياد ابوتراب باقرزاده)

چاپ نخست: ۱۳۷۹

چاپ دوم: ۱۳۸۵

حق چاپ محفوظ است.

شمار: ٢۰۰

آدرس: Ahad.Ghorbani@gmail.com

 

عکس روی جلد: ابوتراب باقرزاده، تهران، زندان قصر، بهار ۱۳۴۶

عکس پشت جلد: ايستاده وسط ابوتراب باقرزاده (سمت راست او کيومرث زرشناس و مهرداد فرجاد ايستاده اند) ، قله توچال، خرداد ۱۳۶۱

 


  

نمايه

 

 

آشنائی

۵

ديدار

۹

آزادی زودگذر و همرزمان جوان

۱۷

جدائی

۲۱

داغ

۲۳

يادآوری ضرور

٢۷

شکارگر خنده

۲۸

 

  

 

 


 

 

 

 

آشنائی

 

 

کی با فنای تن ز تو کس دور می شود؟
شـمع از گداختن هـمگی نـور می شود
حفيظ اصفهانی

 

 

تا آن زمان اسمش را نشنيده بودم. آشنائی من با او از سال ۱۳۵۴ شروع شد.

غروب ساعت هفت جلسه گذاشتيم. قرار شد من ساعت شش خانه باشم و دو نفر ديگر با فاصله بيست دقيقه خودشان را به خانه امن برسانند. اين خانه گِلی کنار شهر در خيابان بابل را من اجاره کرده بودم.

اعتصاب کارگران کارخانه نساجی شماره دو شاهی (قائمشهر) وحشيانه سرکوب شد. کميته ای سه نفری در حمايت از اعتصاب کارگران تشکيل داديم. هندوانه و ورق بازی را جهت پوشش وسط اتاق پهن نموديم و جلسه را شروع کرديم. سياووش که خودش شاهد ماجرا بود تعريف می کرد که چگونه ديوسالار که هيکلش دو برابر کارگر نساجی بود، با پوتين به شکمش زد:

"کارگران کنار نرده رديف ايستاده بودند. من از سر سه راهی همه را به خوبی می ديدم. ديوسالار دستور داد برويد سرکارتان. کسی از جا تکان نخورد. ديوسالار دوباره تهديد نمود و به کارگران گوشزد کرد که اين اعتصاب شما اقدام عليه امنيت کشور به حساب می آيد. باز کسی از جا جم نخورد. يک آن ديدم پوتين براق رئيس شهربانی رفت توی شکمیه کارگر. او نقش زمين شد. جم نمی خورد......"

حرفش را بريدم. حالا بايد کاری کرد. ارتباط شهر شاهی را با خارج قطع کردند. با آمادگی مطلق شهربانی و رکن ۲ و ساواک، با رنجرهای کمکی ورزيده و بلند قد که از تهران آمدند، با بسته بودن همه راه های ورودی و خروجی شهر، ما قادر به هيچ عمليات تلافی جويانه نيستيم. هر اقدام عليه آنها در اين شرايط بسيج، هوشياری مطلق و آمادگی وسيع دشمن، عليه کارگران و جوانان حامی اعتصاب تمام می شود.

آخرين خبرها را بررسی کرديم. کارگرانی که در مسجد "ساروکلا" همقسم شده بودند کماکان رهبری اعتصاب را در دست دارند و از حمايت وسيع کارگران برخوردارند. جوانان شهر، به ويژه با جنگ و گريز در پشت راه آهن گونی بافی، تمامی طول شب، حمايت خود را از اعتصاب نشان داده اند. دانشجويان دانشگاه بابلسر از اعتصاب حمايت کردند. راديوهای خارجی خبر و وسعت اعتصاب را به گوش همه جهانيان رساندند. اين اولين اعتصاب وسيع کارگران پس از سالها رکود است. رژيم سراسيمه است و شهر پر از نظامی و رنجرهای بلند قد است و با خشونت تمام با کارگران و جوانان برخورد می شود.

همگی خسته هستيم. ديشب تا صبح در حمله و گريز پشت راه آهن شرکت داشتيم. عليرغم دستگيری وسيع هسته ما تلفات نداد. از اينرو خانه ما امن است هنوز جای ماشين تحريری که اخيراً تهيه کرديم، دستگاه تکثير دستی که تازه ساختيم و استنسيلی که از ساری با هزار زحمت خريديم، مطمئن است.

مسعود، يک قاچ هندوانه را برمی دارد و درست وسط آنرا که سرخترين و پرآب ترين قسمت است، گاز می زند و سبيل قهوه ای تيره اش را با انگشتان کلفتش خشک می کند و می گويد:

"بايد کاری کرد. آنها می خواهند کارگران را ايزوله کنند و مقاومتشان را بشکنند."

همگی متفق هستيم که بايد کاری کرد. چکار می شود کرد؟ بايد شهر را از شعار حمايت از اعتصاب پر کنيم. کدام شعار؟

روی سه موضوع عمده توافق می کنيم. حمايت از اعتصاب کارگران نساجی شاهی، حمايت از زندانيان سياسی ايران و حمايت از جنبش آزاديبخش مردم فلسطين. وقتی بحث حمايت از زندانيان سياسی پيش آمد، سياووش نفس تازه کرد و چشمان عسل رنگش برقی زد گفت: شعاری در باره ابوتراب باقرزاده بنويسيم. می پرسم ابوتراب باقرزاده؟ کيست؟ چرا او؟ لبخندی صورت گرد، خوشفرم و کوچک سياووش را باز می کند و با نگاهی که اين آدم را تو بايد بشناسی، ادامه می دهد:

"اولاً ابوتراب بيست و يک سال مقاومت کرد. اين خودش به همه روحيه می دهد. دوماً، او بچه "چهره" بابل کنار است. سوم اينکه او افسر شهربانی بود و مردم بايد بدانند که همه نظاميان و افسران از قماش ديوسالار نيستند و . . . . "

اين آغاز آشنائی من با مردی بود که از يک سو مقاومت مافوق انسانی داشت و از سوی ديگر، يکی از رقيق ترين، پرعاطفه ترين و انسانی ترين قلب ها در سينه اش می تپيد.

از آن روز کنجکاوی من برای شناختن اين انسان بزرگ شروع شد.

 

زندانی از يک سوی خود در جريان مستقيم و رودرروی با زندانبانان مبارزه می کند و از سوی ديگر رهبری معنوی کسانی را که او را نديده اند و از نزديک نمی شناسند به دست می گيرد. از اين پس همه جا در پی او هستم. از همه کس که می شود راجع به او صحبت کرد، نشانش را می گيرم و در باره او می پرسم.

تازه وارد دانشگاه شدم. يکی از بهترين سرگرمی من گشتن در کتابفروشی های روبروی دانشگاه و خريد کتاب است. لابلای کتاب ها چشمم به اسم ابوتراب باقرزاده می افتاد. کتاب را بر می دارم. به چشم خودم شک می کنم. دوباره می خوانم. نه اشتباه نکردم: "گفتار هائی در باره تربيت فرزندان". آ. س. ماکارنکو. ترجمه: ابوتراب باقر زاده. انتشارات چاپخش. ۱۳۳۵ " کتاب را بر می دارم و هنگام پرداخت فروشنده به کتاب و من نگاه می کند و لبخندی می زند. به روی خودم نمی آورم حسابش را می پردازم و يک راست به کوی دانشگاه می روم. اين ها کلام يک مبارز در بند است. او آن سوی ديوار نشسته و آزادی آن را ندارد که با من بنشيند. اين پيام و کلام اوست.

بعد ها در ويترين کتاب فروشی ها: "ادبيات از نظر گورکی. ترجمه: ابوتراب باقر زاده. انتشارات ؟. چاپ اول. تهران ۱۳۴۶ " و "جنگل نوشته سينکلر اپتون. ترجمه ابوتراب باقرزاده. انتشارات روزبهان ۱۳۵۴" را پيدا کردم و آنها را چون گفت وگوئی با ابوتراب در کوی دانشگاه اميرآباد می خواندم.

می شنوم "کتاب سياه در بارة سازمان افسران توده" را ساواک در باره افسران نوشته و منتشر کرد. حتی سعی می کنم در آن کتاب نيز رد پای ابوتراب را پيدا کنم: از او نامی نيست تنها در ليست "اسامی مجرمين سازمان افسران توده که محکوم به اعدام گرديده ولی به فرمان بندگان اعليحضرت همايون شاهنشاهی با يک درجه تخفيف به زندان دائم با کار محکوم گرديده اند" نام ابوتراب را پيدا می کنم:

رديف درجه و رسته: ستوان ۲ شهربانی

نام: ابوتراب

نام پدر: کربلائی آقا

شهرت: باقرزاده

سمت و مسئوليت مجرم در سازمان: عضو رسمی

اين کتاب همچنين بخش کوتاهی از بازجوئی ابوتراب را نقل می کند:

"س تو بسازمان حزبی افسران توده و حزب منحله توده علاقه مند بوده و بآن ايمان داری يا نه

ج البته بسازمان افسری حزب توده ايمان دارم.

س نظر شخص تو که ميگوئی فردی مومن بسازمان حزب منحله توده هستی نسبت بشاهنشاه چيست.

ج اينجانب با شخص شاه مخالفم

س علت مخالفت شخصی شما با بزرگ ارتشتاران فرمانده چيست.

ج چون من عضو حزب بودم و حزب موافق رژيم مشروطه و مخالف شاه است از اين رو من مخالفم.

. . . ."

نه، انگار هرچه بيشتر می جويم کمتر می يابم!

 

 

 


 

 

 

ديدار

 

"از همه نجيب تر اين ابوتراب باقرزاده بود.
آرام و نجيب. فکر نمی کنم در طول زندگی اش
يک مگس از دست او آزار ديده باشد، بجز شاه."
خاطرات صفر خان

 

سوم آبان ماه ۱۳۵۷ ابوتراب از زندان آزاد می شود. ابوتراب و فردوس جمشيدی پس از آزادی به شاهی قائمشهر می آيند. کميته ای از جوانان مشتاق برای برگزاری مراسم خوش آمد تشکيل می شود. مراسم استقبال در خانه برادر سرهنگ کاظم جمشيدی برگزار می شود. شهر يک پارچه شوق و شور است. اميد به ثمر رسيدن مبارزات روحيه ها را بالا برده است. ابوتراب و فردوس آزاد می شوند. دونسل و دو مبارز از دو دوران مبارزات مردم.

غم انگيزترين فصل تاريخ مبارزات آزاديخواهانه و برابرطلبانه مردم ايران اين است که هيچ نسلی قادر نبود و نيست پرچم مبارزه را از نسل پيشين خود تحويل بگيرد و راه پيشکسوتان را ادامه دهد. مبارزان ما نسل های پيشين مبارز را يا در زندان ها ملاقات می کنند و يا پس از اعدام، تبعيد و گريز، اعمال و افکار آنها را از زبان دشمنان آنها می شنوند.

زندگی و افکار مزدکيان را از زبان مغان کينه ور می شنويم. تاريخ زنگيان، زنادقه، حروفيه و سربداران را در روايت قشريون متعصب و يا تاريخ نويسان وابسته به دربارهای شاهان می خوانيم.

مبارزان سال های ۲۵ - ۱۳۲۰ از مبارزه مشروطه خواهان اطلاع دقيق ندارند. رزمندگان سالهای ۳۲ ۱۳۲۷ از آنچه در سال های پيش اتفاق افتاد بی خبرند و تنها روايت دشمن از حوادث به گوش آنها می رسد. جوانانی که اواخر سالهای ۱۳۴۰ و اوايل ۱۳۵۰ شروع به مبارزه کردند به نسل گذشته دسترسی نداشتند. نسلی که در انقلاب بهمن شرکت کرد پيشکسوتان خود را از زندان آزاد کردند. فرصت ديداری جانانه نشد که بخش بزرگی از اين نسل يا به جوخه های اعدام سپرده شدند، يا مجدداً به زندان ها افتادند و يا به کشورهای ديگر پناهنده شدند. وسائل ارتباط جمعی جمهوری اسلامی معرف اين نسل به جوانانی شد که تير ۱۳۷۸ ميله های روبروی دانشگاه تهران را با خون خود برای آزادی و جامعه مدنی رنگين کردند.

يکی از پيامدهای عدم ارتباط نسل های مبارز ايران، جهل ژرف از تاريخ و تجربه مبارزه ملی ما می باشد. شايد يکی از علت های گرايش شديد جوانان در دهه ۴۰ به تجربيات و الگو های امريکای لاتين و آسيای جنوب شرقی عدم دسترسی و آگاهی از مبارزه در ايران بود.

ابوتراب ۲۵ سال از مردمی که به آنها عشق می ورزيد جدا بود. مردم عاشق خويش را از بند رهاندند. او عاشق اختلاط با مردم بود. مدتی من در ديدارهايش با مردم همراهش بودم.

هر جا که با او بودم مردم مشتاق، پير و جوان، سياسی و غير سياسی، مذهبی و غير مذهبی از زندان و زندانيان از او می پرسيدند. او اماکن، وقايع و افراد را دقيق و قابل لمس توصيف می کرد. شوخی و طنز در همه رواياتش موج می زد. به پرسش ها با علاقه پاسخ می گفت. همواره آرام و گوشنواز در جواب سيل پرسش ها حکايت می کرد.

ابوتراب در زمستان ۱۳۰۹ در روستای چره (چهره) در گنج افروز بابل کنار متولد شد. در کلبه ای گلی. در شبی بغايت سياه. نم نم پيگير باران بر جنگل و بيشه های تاريک. دوران کودکی را در چهره گذراند. تحصيلات ابتدائی را در درازگل و شيرگاه سپری کرد و در سال ۱۳۲۳ برای گذراندن تحصيلات متوسطه به بابل رفت و تا سال ۱۳۲۹ در بابل درس خواند.

دو خواهر و دو برادر هستند. برادرش در شيرگاه زندگی می کند، يکی از خواهرها در بابل زندگی می کند و ديگری در چهره. از صحبت هايش بر می آمد که با خواهری که در چهره زندگی می کند صميميتی ويژه دارد. او شوهر ندارد و با دو دخترش زندگی می کند.

چهره را بيش از حد دوست داشت و از مناظرش در زندان هميشه ياد می کرد. از غروب آفتابش، از درختان رنگارنگش، از رودخانه، از شاليزار و از مردمش. چهره زيبا و سرسبزش در دامنه تپه ای نشسته است. رودخانه بابل کم عمق و آرام از کنارش می گذرد.

درختی نزديکی خانه شان بود که از دوران کودکی خيلی با آن خوگر بود و زمان افسری زير آن می نشست. در زندان هميشه از اين درخت ياد می کرد. اين درخت با زندگی او عجين بود. بعد از آزادی در اولين فرصت به ديدار آن درخت شتافت.

ابوتراب از سال ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۹ در بابل می زيست و از مبارزات ۷۰ هزار نفری دهقان منطقه بابل و بابل کنار در سال های ۱۳۲۵ خاطرات روشن داشت. شايد اين يکی از عوامل موثر در جذب او به سياست بود.

در دبيرستان شاهپور بابل درس خواند. حضور سربازان متفقين در اواخر جنگ جهانی دوم در ايران و سربازان شوروی در شمال ايران با سالهای دبيرستان او مصادف بود. هر روز از سربازهای روسی چند واژه روسی ياد می گرفت. زبان خارجی او در امتحان ورودی دانشکده افسری روسی بود. وقتی توی جلسه نشست برايش امتحان انگليسی آوردند. گفت آقا من انگليسی انتخاب نکردم. من زبان روسی انتخاب کردم. مسئولين خيلی دست پاچه شدند و رفتند زود يک امتحان زبان روسی برای او تهيه کردند.

سال ۱۳۲۹ در بابل ديپلم گرفت و همين سال وارد دانشکده افسری شهربانی شد. دوران دانشکده افسری ابوتراب مصادف با دوران مبارزه مردم ايران برای ملی کردن صنعت نفت ايران بود. ابوتراب شاهد بسط و گسترش روز افزون مبارزات مردم بود.

پس از پايان دانشکده افسری در شهربانی شروع به کار کرد. تشکيلات افسران توده ای عليرغم سرکوب خونين سالهای ۲۵ ۱۳۲۴ دوباره اواخر سال ۱۳۲۶ شروع به تجديد سازمان کرد. او و چند تن از يارانش در سال ۱۳۳۰ جذب اين سازمان شدند.

هرچند قيام افسران خراسان با ناکامی روبرو شد و نظاميان دخيل در جنبش آذربايجان و کردستان به وحشی ترين شکل سرکوب، اسير و يا راهی ميدان های تير شدند و يا مجبور به جلای وطن گشتند، باز دريادلانی سترگ به فکر تشکل نيرو در قلب بازوی مسلح سرکوبگر رژيم افتادند و ابوتراب نيز به اين دريادلان پيوست.

سازمان نظامی حزب توده شهريور ۱۳۳۳ لو رفت و همه اعضای هيئت دبيران آن دستگير شدند. اولين هجوم ماموران رژيم شاه بر سازمان افسران در سوم شهريور ماه به وقوع پيوست. بازداشت گسترده اعضای سازمان افسران از ۱۵ شهريور آغاز شد. مهر ماه ۱۳۳۳ نخستين گروه افسران عضو حزب همراه شاعر مبارز مرتضی کيوان تيرباران شدند.

ابوتراب در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شد. بعد از مدتی طولانی زير اعدام بودن، اين حکم يک درجه تخفيف خورد و به ابد تبديل شد.

در مدت بيست و پنج سال زندان در دوران شاه (۱۳۳۲ ۱۳۵۷) و شش سال دوران جمهوری اسلامی (۱۳۶۱ - ۱۳۶۷) ابوتراب شکنجه گاه ها، زندان ها و تبعيدگاه های مختلفی را تحمل کرد: شکنجه گاه های قزل قلعه و لشگر دوم زرهی (حمام زرهی)، زندان های قصر، دژ برازجان، قزل قلعه، وکيل آباد مشهد، اوين و بند ۳۰۰۰ (زندان توحيد).

زندان قصر (۱۳۴۲ ۱۳۳۳): ابوتراب دوران بازداشت، دادگاه های بدوی و تجديد نظر را در زندان قصر سپری کرد. اين دوران روزگار سخت شکنجه های حمام زرهی لشگر دوم و دوران زير اعدام است. اوايل اين دوره پس از گذراندن شکنجه های مخوف شکنجه گاه های قزل قلعه و حمام زرهی، مصادف است با دوران زير حکم اعدام بودن از يک سو و شاهد اعدام دوستان و همرزمان بودن از سوی ديگر. پس از ماه ها زير حکم اعدام بودن، اين حکم به ابد کاهش می يابد. دوران زندان قصر ابوتراب، دوران کارهای جدی ادبی اوست. هم زنجير ابوتراب، محمد علی عموئی از اين دوران اينگونه ياد می کند: "فرصت مناسبی برای مطالعه آثار جدی و مفيد دست داده، و دوستان، تمام وقت، از آن فرصت استفاده می کنند. دوستم باقرزاده بيشتر سرگرم ترجمه است و دوستان خارج از زندان اطلاع داده اند که امکان چاپ و انتشار رمان و آثار نويسندگان مشهور وجود دارد."

دژ برازجان (۱۳۴۵ ۱۳۴۲): آذر ۱۳۴۲ ابوتراب همراه سيزده نفر ديگر (غلامحسين بقيعی، احمد تمدن، عباس حجری، اسماعيل ذوالقدر، رحمان رزندی، رضا شلتوکی، محمد علی عمويی، غلامعباس فروتن، علی محمد قانون، هوشنگ قربان نژاد، تقی کی منش، محمد علی مشکوری، اردشير واثق) از زندان قصر به دژ برازجان تبعيد شد.

گذران وقت زندان به شکل سازنده و سالم يکی از اهداف بسياری از زندانيان بود. اين کار با محدوديتی که زندانبان تحميل می کرد و تلاش مدام که برای شکستن اراده مبارزان داشت، کار آسانی نبود. بسياری از کسانی که در زندان بودند دانش خود را با کمال ميل در اختيار ديگران قرار می دادند. در زندان در دورانی که فشار روی زندانيان کمتر بود و امکان تشکيل جمع وجود داشت، کلاس های گوناگون تشکيل می شد.

اکثر زندانيان سياسی ايران تحصيلات عالی داشتند و قادر به داير کردن کلاس های پر محتوی بودند. روزهای زندان به بحث و درس و ورزش و شب ها به تفريح و رقص می گذشت. کلاس های معمول در زندان عبارت بودند از: کلاس فلسفه، اقتصاد، تاريخ هنر، تاريخ جنبش کارگری، نويسندگی، زبان (انگليسی، فرانسه، ترکی و روسی)، نقاشی، باغبانی، مرغداری و رقص (والس، تانگو، آذری لزگی و شالاخو).

ابوتراب نيروی زيادی روی ترجمه گذاشت. دوستان او که آزاد شده بودند در انتشار آثار و يافتن ناشر به او کمک می کردند. او روسی و انگليسی می دانست و در زندان زبان فرانسه را نيز آموخت. علاوه بر ترجمه کتاب های مختلف، در ديدار نمايندگان صليب سرخ جهانی در زندان مترجم همرزمان خود بود.

با دانشگاه ها رابطه برقرار کرده و مکاتبه ای درس می خواندند. صفر قهرمانی می گويد: "اين افسرهای توده ای واقعاً زرنگ بودند. شروع کردند به درس خواندن. با دانشگاه های خارج تماس گرفتند و هر کدام رشته ای را انتخاب کردند. اسماعيل ذوالقدر، علی عموئی، حجری، رضا شلتوکی، هوشنگ قربان نژاد، ابوتراب باقرزاده زندان را دانشگاه کردند."

 

حياط شهربانی دژ برازجان، نوروز ۱۳۴۳

ايستاده از راست به چپ: رضا شلتوکی، بهرام فرتاش پور، دکتر هاشم بنی طرفی، حسين واهب زاده، احمد تمدن، رحمان رزندی، محمدعلی عموئی، عباس حجری، دو نفر ملاقات کننده

نشسته از راست به چپ: ملاقات کننده، غلامعباس فروتن، ابوتراب باقرزاده، هوشنگ قربان نژاد، تقی کی منش، ملاقات کننده

 

افسران از زمانی که در تهران بودند برای استفاده بهتر از وقتشان به فکر تحصيل مکاتبه ای افتادند. با مدرسه مکاتبه ای بين الملل ( International Correspondence School ) که مقر آن در لندن بود ارتباط برقرار کرده و با کسب اجازه از شهربانی در رشته های گوناگون مشغول تحصيل شدند. اواسط خرداد ۱۳۴۵ افسران به تهران منتقل شدند.

ابوتراب شرح می داد در زندان برازجان پنجره سلولش به يک محوطة بازی ديد داشت. بهار هر سال که علف ها سبز می شد، از پشت پنجره کوچک نگاه می کردم. مسير دانش آموزان گذر از ميان چمن نوار باريکی می کشيدند. دخترکی که به مدرسه می رفت. دخترک را هر سال می ديدم که بزرگتر می شد و کلاس بالاتر می رفت. سرانجام ديگر در آن راه پيدايش نشد، شايد به دانشگاه رفت و يا شوهر کرد.

زندان قصر(۱۳۴۵ ۱۳۵۱): پايان خرداد ۱۳۴۵ ابوتراب و ديگر افسران سازمان نظامی را از تبعيدگاه دژ برازجان به زندان قصر تهران باز گرداندند.

وکيل آباد مشهد (۱۳۵١ ۱۳۵۵): سال ۱۳۵۱ رژيم شاه سعی در پراکنده کردن زندانيان در زندان های شهرستان ها کرد. افسران حزب را نيز از هم جدا می کنند. ابوتراب باقر زاده، اسماعيل ذوالقدر و رضا شلتوکی به وکيل آباد مشهد و عباس حجری و محمدعلی عموئی به زندان عادل آباد شيراز و تقی کی منش به دژ برازجان منتقل شدند.

زندان اوين (۱۳۵۵ ۱۳۵۷): در دوران زندان اوين در بندهای ۲ و ۴ بود. علاوه بر ابدی ها و ملی کش ها، مدتی با آيت الله طالقانی، آيت الله منتظری و رفيق دوست هم بند بود. اوايل سال ۱۳۵۶ به خاطر بازديد صليب سرخ جهانی به بندهای مختلف انتقال پيدا کرد. در ديدار نمايندگان صليب سرخ ابوتراب مترجم زندانيان بود. صفر خان در خاطراتش می گويد: "زنده ياد ابوتراب باقرزاده، رفيق و همرزم نجيب ما، مترجمی زندانيان از جمله مرا به عهده گرفت."

تلاش برای در هم شکستن مقاومت زندانيان برنامه دائمی رژيم بود. رژيم با سياست شلاق و شيرينی همواره برای شکستن اراده زندانيان نقشه می کشيد. اين تلاش برای نوشتن ندامت نامه در سال ١٣۵۵ به اوج خود رسيد.

ابوتراب بذله گو و شوخ طبع بود. از سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۵۰ شمار تازه واردين به زندان کم بودند. ولی از اوائل سالهای ۵۰ افراد زيادی وارد زندان می شدند. بخش بزرگی از آنها مازندرانی بودند. يکی از سرگرمی های او در زندان امتحان زبان مازندرانی بود که آن را اندازه گيری "کئيسيته" (واژه ترکيبی از کئی مازندرانی به معنی کدو و سيته انگليسی به مفهوم غلظت) می ناميد. او می گفت: امتحان من از مازندرانی هائی که به زندان می آمدند نشان می داد تسلط جوانان بر زبان مازندرانی سال به سال کمتر می شد و بيشتر و بيشتر واژه های فارسی به مازندرانی راه می يافت.

عرصه ديگر شوخی با مازندرانی های زندان کاربرد واژه مازندرانی در زمان فارسی صحبت کردن بود. مازندرانی ها و از جمله ابوتراب ادعا می کرد که هرگز واژه مازندرانی را در فارسی بکار نمی برند. اگر يک مازندانی در حين فارسی صحبت کردن واژه ای مازندرانی "می انداخت" و يا در زمان مازندرانی صحبت کردن واژه فارسی بکار می برد، ديگر اسباب شوخی يک هفته مهيا بود. ابوتراب در يکی از روزها در اوين مسئول غذا بود. وقتی غذا را داخل بند آورد می خواست از يکی از بچه های مازندرانی کمک بگيرد گفت: "از پلله کوم پائين بيا!" و با گفتن اين جمله بچه ها "پلله کوم" را از ابوتراب گرفتند.

زبان مازندرانی را خيلی دوست داشت. و در برخی کلمات و اصطلاحات آن دقيق می شد. مثلا می گفت: "خنا بدون" در اصل همان "خانه آبادان" است. اين بهترين آرزويی است که می توان برای ديگران کرد. طبيعی ترين و مهمترين نياز انسان همين است و نتيجه می گرفت سياست درست سياستی است که در جهت اين ريشه ای ترين خواست نسل های بشر قرار دارد.

ابوتراب در برخوردها شوخی می کرد و اين با جوک گفتن متفاوت بود و با صداقت و شخصيت او با دست انداختن مرزی قاطع داشت.

ابوتراب عاشقانه چهره و بابل را دوست داشت. در ذهن خود تمامی مناظر و تصاوير را زنده نگه داشت و با خاطرات قديمی خودش زندگی می کرد. وقتی انسان به زندان می افتد مرور خاطرات و تصاوير دوران آزادی بسيار تکرار می شود.

ابوتراب تعريف می کرد: وقتی در بابل مدرسه می رفتم، در ميدان شاهکلای بابل يک درخت انجير بزرگ وجود داشت. يکی ديگر از سرگرمی های من پيگيری سرنوشت اين درخت بود و از تازه واردين جويای حال اين درخت می شدم. يکی از دوستان تعريف می کند. سال ۱۳۵۳ به زندان افتادم. بعد از احوالپرسی سوال می کند چند روز اينجا هستی؟ می گويم دو روز. می پرسد: آن درخت انجير توی شاهکلا روبروی خانه روشنی هنوز هست؟ می گويم نه ميدان را توسعه دادند و آن درخت را قطع کردند. با افسوس می گويد: اين را هم زدند.

به طبيعت علاقه ای ژرف داشت. وقتی بچه ها در مسافرت بين مازندران و تهران توی ماشين می خوابيدند به آنها می گفت: شما چگونه می توانيد در مسافرت بخوابيد و اين همه مناظر زيبا را از دست بدهيد؟

به خانواده وابستگی عجيبی داشت. بستگانش را فوق العاده دوست داشت.

تحمل بيست و پنچ سال زندان غير قابل تصور بود. همواره اين سوال از ابوتراب می شد: "بيست و پنج سال زندان را چگونه تحمل کرديد؟" ابوتراب توضيح می داد که داشتن برنامه خودسازی در زندان، چه روحی، سياسی، و چه بدنی بخشی از مبارزه بود. زندانبان می خواست ما را در هم بشکند، ما تلاش می کرديم برزمان و نيروی فکری مان تسلط پيدا کنيم. برای سازندگی همه جانبه خود و برای ديدار ديگر زندانيان هميشه برنامه مرتب روزانه داشتيم. برای بحث های علمی و نظری برای دراز مدت برنامه داشتيم.

با جوانان مازندرانی در زندان رابطه ای همشهری-پدری داشت. زندان ديگر زندگی اش شده بود. باغچه زندان را مثل تخم چشمش نگهداری می کرد. نام همه گل ها باغچه را می دانست.

يک زندانی بود ولی زندگی می کرد. فوق العاده منضبط بود. بدنی سالم داشت. هر روز دوبار مسواک می زد. بعد ۲۵ سال زندان همه دندان هايش سالم بود. شب ها ساعت ۱۰ می خوابيد. صبح ها ساعت ۷ از خواب بر می خاست. بعد از دويدن و نرمش کار روزانه اش را شروع می کرد. زندان برايش محل کار و مبارزه بود. مطالعه، جلسه، کلاس، ديدار دوستان، ترجمه و . . . . زبان فرانسه، انگليسی و روسی می دانست. به اين زبان ها مطالعه می کرد و از اين زبان ها به فارسی ترجمه می کرد. لوموند را مرتب می خواند و جنگ و صلح را به انگليسی خواند.

به کودکان عشق می ورزید ودر زندان همواره به بهروزی کودکان فکرمی کرد. حاصل اين دلمشغولی ترجمه "گفتار هائی در باره تربيت فرزندان" است.

ابوتاب می گوفت: يکی مشکلات زندان کانال تلويزيون بود طوری که گاه مجبور می شديم رای گيری کنيم که برنامه کانال يک را نگاه کنيم يا کانال دو را.

در دوران اوج تنگ نظری بين فعالين سياسی ايران، ابوتراب سعه صدری باور نکردنی داشت. تقريباً با هيچکس در زندان درگيری نداشت وکسی از او انتقاد نداشت. هرگز قادر به آزار کسی نبود. عليرغم سالهای سال زندان و مقاومت هيچ امتيازی برای خود قائل نبود و هيچ نشانی از فخر در رفتار و حرکاتش ديده نمی شد. از اکثريت نزديک به اتفاق زندانيان به نيکی ياد می کرد:

صفر خان شراب خيلی دوست داشت در مخفيگاه کتاب و روزنامه برايش شراب می گذاشتند.

نيمه اول زندان ابوتراب اکثر قريب به اتفاق زندانيان توده ای بودند و در نيمه دوم نسل جديدی از مجاهدين و فدائيان وارد زندان شدند. بطور کلی دو شيوه برخورد با گذران و کار در زندان و دو شيوه برخورد با افراد "بريده" شکل گرفت.

زندانيان در چگونگی گذران وقت در زندان و شيوه برخورد با زندانبان ها متفاوت بودند. گروهی زندان را محلی برای مبارزه رودررو با زندانبان و وظيفه زندانی مبارزه با رژيم و ايجاد درگيری دائم می دانستند. محيط زندان را رزمی، جدی و خشک می خواستند. گروه ديگر شيوه مبارزه در درون زندان و بيرون زندان را متفاوت می دانستند و استدلال می کردند مهمترين مبارزه در زندان سلامت جسمی و روحی و ارتقاء دانش سياسی است. از لحاظ روحی و جسمی بايد آمادگی خودمان را برای کشيدن بقيه زنداني مان بيشتر کنيم. از اينرو مبارزه با جنبه صنفی (غذا، نظافت، . . . ) داشت تا همان جيره ای را که دولت اختصاص داده بود بدست آورند. سرگرمی و خنده را نيز جزئی جدائی ناپذير زندگی زندان می دانستند.

يکی از اين شوخی ها تشکيل گروه بود. گروهی به نام گروه دماغ دراز ها تشکيل شد. ابوتراب يکی از اعضای برجسته اين گروه بود. اين گروه بسيار فعال بود و راجع به تمام اتفاقات زندان نظر می داد.

در برخورد با بريدهها نيز دو استدلال متفاوت وجود داشت. گروهی هر گونه ترک سياست و پشيمانی را با تحريم و بايکوت پاسخ می دادند و گروة ديگر مبارزه را امری داوطلبانه تلقی می کردند و پيوستن به سياست و کنار گذاشتن آن را امری فردی.

سالهای آخر زندان گروه های مجاهدين، فدائي ها و برخی مذهبی ها چون آيت الله طالقانی، آيت الله منتظری و مهندس بازرگان به زندان آمدند. افسران هميشه پيشقدم تماس با آنها بودند. آنها معمولاً می آمدند و می رفتند. طالقانی سه بار و بازرگان دو بار آمد و رفت.

ارتباط با خارج از زندان بسيار مشکل بود. با گوش کردن به راديو پيک با سياست های روز حزب آشنا می شدند.

انقلاب مردم برای يک بار ديگر در تاريخ ايران، در زندان ها را گشود. افسران پولادين اراده ۲۵ سال دور از مردم وجامعه زيستند. روزها آزادی نزديک و نزديک تر می شد. ابوتراب به شدت تشويش داشت. می گفت حالت اسبی عصاری دارم که ۲۵ سال با چشم بندکارکردم. نمی دانم چگونه راه بروم. فکر می کنم که بيرون چکار می توانم بکنم.

۳ آبان ماه ۱۳۵۷ ابوتراب از زندان اول آزادشد.

 

 


 

 

 

 

 

آزادی زودگذر و همرزمان جوان

 

 

بعد از آزادی در شهرستان خانواده با آغوش باز او را پذيرا شدند و در تهران يکی از دوستان قديم و از افسران قديمی به نام هوشنگ قربان نژاد او را به خانه خويش دعوت کرد و به او بسيار توجه کرد. بعدها که حزب سر و سامان يافت خانه ای در تهران برای او تدارک ديد.

اسفند ۱۳۵۷ جوانشير مسئول تشکيلات کل با او تماس گرفت و فعاليت او در دوران جديد آغاز شد. با شوری ديگر هرروز در اتاق کارش در دفتر حزب در خيابان ۱۶ آذر با نسلی جديد از مبارزان پيوند خورد.

او عضو هيئت سياسی حزب، سرپرست شعبة تبليغات کل حزب و "پدر" تشکيلات مازندران بود. مهرداد فرجاد در کار تبليغات و فرهاد عاصمی در کارهای مازندران او را ياری می دادند و کارهای عملی را پيش می بردند.

هر گاه وقت داشت در کميته ايالتی مازندران شرکت می کرد. برای ما که تمام وقت دور از خانه و خانواده در حزب کار می کرديم، مسئوليتی پدرانه احساس می کرد. جويای زندگی و خانواده ما می شد. به سلامت جسمی، روحی و انضباط شخصی ما توجه ويژه داشت. اين توجه او را از بورکرات های حزبی که تنها به تعداد اعضای تشکيلات و تعداد فروش روزنامه مردم معطوف بودند، متمايز می کرد.

از سيگار به شدت بيزار بود. ترک آن را تشويق می کرد و برای ترک سيگار جايزه تعيين کرده بود. گاه سيگار را بو می کشيد می گفت از بوی تنباکو خوشم می آيد.

وقتی از کنار حياط های زيبا و پرگل رد می شديم هميشه می پرسيد: چرا دور این همه زیبائی ديوار می کشند؟. حالا که باز نمی گذارند پس حد اقل نرده بکشند که رهگذران هم بتوانند از زيبائی آن لذت ببرند. چرا اينهمه گل ها را در حياط خانه شان زندانی می کنند؟

صميميت مسری داشت. با مردم چنان روبرو می شد مثل اينکه آنها را سالها می شناسد و با آنها کار کرده است. مرداد ۱۳۵٨ ابوتراب و علی لامعی از مازندران کانديدای مجلس خبرگان بودند. دوستان ما در يکی از روستاهای قائمشهر جلسه ای غيررسمی بين دهقانان و ابوتراب ترتيب دادند.

از قائمشهر سوار وانت بار به سمت کياکلا راه افتاديم. سه نفری جلوی وانت نشستيم. ابوتراب هوا را مانند پروانه می بلعيد و دشت، چمن و طبيعت باز و سرسبز را مثل قحطی زدگان با چشمانش می نوشيد. با چنان دقت و لذتی شاليزاران، جنگل و بيشه ها و درختان شاداب و رنگارنگ را تماشا می کرد و حظ می نمود که گوئی آنها را برای نخستين بار ديده است. آنچنان ژرف از زيبائی لذت می برد که نه مردی است ۵۰ ساله بلکه کودکی است ۵ ساله فارغ از همه تشويش های روزانه به بزرگترين آرزو خود رسيده است. ياد گفته سنکا ( Seneca ) فيلسوف رومی می افتم: "کارکن مثل اينکه تا ابد زنده ای، عشق بورز مثل اينکه امروز می ميری."

رسيديم. خانه ای روستائی. پنج پله سيمانی آن را از زمين جدا می کند. ايوان مستطيل شکل آن ترا به اتاق پذيرائی راهنمائی می کند. پرده های سفيد توری در نسيم آرام در جنبشند. گوش تا گوش اتاق از دهقانان و روستائيان پر می شود. پس از لحظه ای، ارتباطی چنان صميمی بين دهقانان و ابوتراب برقرار می شود که گوئی ده ها سال است که يکديگر را می شناسند. دوشادوش آنها به همه جا سرمی کشد. به نشا می رود. به هيمه جار. به جاده سازی. به خرمن کوبی. صدايش جذبه ای سحرآميز داشت. صميميت، صداقت، آرامش و مهربانی در آن موج می زد. صميميتی طبيعی، نه آن گونه که سياستمداران می آموزند. احترام مردم را جلب می کرد. اين جلب احترام از سياست او نبود بلکه از طبيعتش بود.

نخست با پرسش هائی آغاز کرد. از حال و روزشان پرسيد. از فرزندانشان. از محصولاتشان. از کاشت، داشت، برداشت و نشا. از ميزان باران و رطوبت. از نوع بذر و بر آورد برداشت. از قيمت برنج، شيوه فروش، نحوه عرضه، چگونگی ارتباط با بازار، نقش واسطه ها، . . .

نظرها را می شنيد و گاه ديدگاه خود را مطرح می کرد. صميمی و برابر با دهقانان نشسته است. با دهقانان با واژه های سياسی حرف نمی زد. لبخند مدامش و حظ کودکانه اش از اختلاط با انسان ها به جمع فضائی مطبوع می بخشد و صميمت و احترام القا می کرد و دوستی و عشق جوانه می زند. بی شک انسان برای او پرشکوه ترين و مقدس ترين موجود است که چنين شيفته بر چشم و دهانشان چشم دوخته است. عشق به کرامت اين انسان ها پشتوانه ۲۵ بهار مقاومت پشت ميله های زندان است. دستان و چشمانش نيز سخن می گويند. فکر می کنم: اين شيوه صميمی و آرام با ۲۵ سال در زندان نشستن بدست آمد. لذت آب را بايد از تشنه لبان بيابان های سوزان پرسيد.

خيلی سريع در دهقانان جا باز کرد. شيفته شخصيتش شدند. خاطرات زندان را کوتاه برگزار کرد. چنان از زندان طولانی حرف می زد که آن را يک زندگی عادی جلوه می داد. وقتی با انسان ها معاشرت می کرد، قداست خود را از بين می برد و با هم صحبتش برابر، نزديک و صميمی می شد.

در جلسه ای با دهقانان روستای زيد اطراف ساری يکی از روستائيان پرسيد: آقا ۲۵ سال زندان را چطور تحمل کردی؟ بعد بلافاصله مثل اينکه خود جواب پرسش را يافته باشد افزود: فقط ۶۷ سال اول سخت است. بعداً ديگر عادی می شود.

ابوتراب گفت: متاسفانه اينطور نيست. زندان طولانی شبيه زير آب رفتن است هر چه پائين تر می روی فشار بيشتر می شود. اين مطلب درست نيست که می گويند آب که از سر گذشت چه يک گز چه صد گز. دليل آن هم اين است:

سال اول تازه از خانواده و دوستان جدا شده ای بدن تو هنوز شادابی آفتاب و تغذيه بيرون را دارد. شرايط سخت زندان بر جسمت تاثير منفی می گذارد. تضعيف جسم از اراده تو بيرون است و هرچه طی سال ها جسم ضعيف تر می شود از مقاومت کاسته می شود. من خودم بارها به ته خط رسيدم. ديگر مقاومت من به موئی بند بود. اتفاقی افتاد و برای ادامه راه نيرو گرفتم.

اين تصوير زمينی دادن از خود در آن جلسه تاثيری ژرف داشت. ابوتراب به حاضران دروغ نگفت. با اين گفته ها نشان داد که او هم از جنس همين مردم است و مثل آنها فشار را درک وتحمل می کند. مردم بيشتر عاشق مثل خودشان می شوند. و مهمتر از همه نشان داد که امکان مبارزه برای همه فراهم است.

اين روزها بيشتر با او هستم. هفته ای يکی دو روز باهم هستيم. همراه من به جلسات روزانه من می آيد. مسلماً حضور او کار های روزانه را تحت الشعاع قرار می دهد. جان های جوان شيفته اين غنچه های باران نخورده تشنه است. سه دهه اورا از زبان دشمن معرفی کرده اند. سنگ ها بسته سگ ها باز. اينک خود در ميان نسل از طوفان برآمده. سيل بيکران پرسش های بزرگ و کوچک. سياسی و شخصی. تاريخی و اجتماعی. جان های تشنه مشتاق. آب زلال از سرچشمه.

داستان مبارزان ايران داستان غم انگيزی است. شيفتگان کرامت و حقوق انسان در ايران هيچگاه فرصت نکردند پرچم مبارزه را به نسل آتی بسپارند. هماره مبارزان جوان تاريخ مبارزه نسل پيشين را ار دشمن شنيده اند. مبارزی از خيزش پيشين مردم، در ميان مبارزان خيزش اخير. برشما چه گذشت پدران ما؟ نه نخست شما بگوئيد بر شما چه گذشت فرزندان ما؟

در اولين برخورد با ابوتراب عشق به زندگی، آزادی و خنده و شادی جلب توجه می کرد. اين در تعارض آشکار بود با شيوه زندگی تارک دنيا گونه و مبارزه و خودگذشتگی ما نسلی که از مدارس شيوه مبارزه چريکی درس آموخته بوديم. توجه او به زيبائی زندگی که ما بدان بی توجه يا بی تفاوت بوديم در همه برخوردها به چشم می خورد. خنده اين سلاح برا و اين لازمه حيات را ما از دستور کار زندگی حذف کرده بوديم. جوانانی عبوس و خشک و مرتاضانی به سختی آموخته آغوش به هر خطر می گشاديم. اما، او چشمی به زيبائی های زندگی داشت و قادر بود از بسياری از حوادث دور و بر ما تصويری خنده آفرين را بازگو کند و به جلسات و ديدارها روحی دگر بخشد.

سعه صدر او در آن دوران هم بی نظير نبود و هم در آن دوران اوج گروهگرائی غيرقابل درک. از مبارزان گروههای مختلف سياسی چنان با شکوه و با احترام ياد می کرد که در آن هيچ مرز گروهی قابل تشخيص نبود. ستايش شکوه انسان بود در مقابله با جلاد.

جلسه ای است. عده زيادی جوانان مجاهد و فدائي شرکت دارند. آنها آتشی هستند. مجال صحبت نمی دهند. مرتب حرفش را قطع می کنند و بی امان صحبت می کنند. مدتی بر اين منوال می گذرد. ابوتراب با تواضع و فروتنی توام با مهربانی، صميميت مسری، ملايمت و نرمی عاطفی شخصيت خود را نشان می دهد. جذبه روحانی ايجاد می کند. شخصيت خاکی خود را معرفی می کند. جان ها مشتاق شنيدن می شوند.

دوستی تعريف می کند که دختر جوانی شيفته او می شود و به او اظهار عشق می کند. در جواب می گويد: من از توجه شما متشکرم. ولی عزيزم تو مثل گلی: زيبا و جوان. برو بين همسالانت رفيقی شايسته و همدمی مناسب برگزين. من هرگز دست به سوی غنچه ای مثل تو دراز نمی کنم. از من ديگر گذشت.

هيچ نشانی از عدم صداقت در ابوتراب نديدم. در دوران کوتاه آزادی، سفری به آلمان، شوروی، فرانسه و ايتاليا داشت. در بازگشت به ايران از ايتاليا، فرانسه و شوروی تعريف و تمجيد می کرد. از جمله از شهرهای تميز و زيبا شوروی و دانش آموزان با لباس های مرتب ياد می کرد. اين تنها موردی است که من هنوز آن را درک نمی کنم.

 

 


 

 

 

جدائی

 

جو تهران سنگین و خفه کننده است. همه جا پاسدار، بسیجی و لباس شخصی جلو ترا را می گیرند و سوال و جواب می کنند. هر آن امکان دارد سپاه برای تحقیق بیشتر ترا بازداشت کند. من به شدت نگران هستم. در یک تحقیق دقیق حتما شناسنامه جعلی من افشا میشود و من شناسائی می شوم.

امروز ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ در روزنامه ها می خوانم که ابوتراب را دستگير کردند. دستگیری رهبران و کادرهای حزب کاملا قابل پیش بینی بود ولی به چه جرمی کاملا روشن نبود. برای همین ۵ یا ۶ ماه پیش حزب به ما دستور مخفی شدن داد.

کجا، کی و چگونه ابوتراب را دستگیر کردند نمی دانم. امکانات محدود زندگی مخفی امکان پيگيری را سلب می کند. ولی آخر کجا می برند او را؟

به "کميته مشترک ضد خرابکای"؟ او حتماً با چشم بسته شش بند کميته مشترک که امروزه به "بند ۲۸۰" معروف است را به جا می آورد.

زندان اوين: نه او ديگر اوين را بجا نمی آورد. ۵۰۰ سلول انفرادی چهار بند عمومی زمان شاه با شش بند جديد توسعه يافت. نه او ديگر اين "آموزشگاه" به اين وسعت را بجا نخواهد آورد.

شايد او را به گوهر دشت، قزل حصار، قصر، وکيل آباد (سه بند و بيست سلول وکيل را آيا او ديده است)، زندان ديزل آباد کرمانشاه، زندان مالک اشتر لاهيجان، زندان اصفهان يا زندان اهواز ببرند.

هرگز فکر نمی کردم اين لبان نازک، اين روح سرکش و کلام گيرا دوباره در چنگال جلادان اسير خواهد شد. هرگز تصور نمی کردم بی شرمان تاريخ اين اندام نحيف را باز دوباره بر سيمان های سرد و سخت قزلحصار و اوين زير شلاق انجه می کنند. با خون مبارزان نسل پيشين و خون هزاران مبارز نسل جديد، صدها شکنجه گاه ايران را رنگين می کنند.

شب و روز ميدان تير اوين و ميله های دار شوفاژ خانه زندان اوين جلوی چشم من است. باز دوباره فرياد و ضجه انسان. باز دوباره سلول های تاريک و نمور با سقف های کوتاه. باز دست و پاهای ورم کرده و باندپيچی شده. باز رگبار شلاق و تحقير و توهين. باز شاهد اعدام و شکنجه.

مردم ما هنوز کابوس شکنجه گاه های سرهنگ زمانی ها، سرتيپ محرری ها، تهرانی ها، عضدی ها، رسولی ها، حسينی ها، منوچهری ها، حسين زاده ها، سرلشگر بهزادی ها، جوان ها، . . . را از ياد نبردند که "اتاق تعزير" اسدالله لاجوردی ها، حاجی داوود رحمانی ها، ميثم ها، مرتضوی ها، لشگری ها، گيلانی ها، نيری ها، اشراقی ها، مصطفی پور محمدی ها، حسين شريعتمداری ها . . . در ميهن ما برقرار شد.

از روزی که ابوتراب را دستگير کردند، همواره فکرم پيش اوست. همواره لبخند ها و ترنم دلنشين گفتگو با او با کابوس شکنجه شدنش در زندان در هم می آميزد. شب و روز تلاش شکنجه گران برای گرفتن "اقرار" و توبه و کشاندن ابوتراب جلوی دوربين تلويزيون جلوی چشم من است. زندان های ما نيز مانند جامعه ما است. ابزار قديمی شکنجه با وسايل جديد، شيوه های قرون وسطی با دست آورد روانشناسی و پزشکی جديد برای شکستن جسم و جان اسيران:

-        پاسدار نخراشيده با چشمانی از تنفر خون آلود، با دستانی که جز خشونت و نفرت هيچ طعمی نچشيده، جوراب را از پايش در می آورد. با خشونت لباسش را از تنش بيرون می آورد. اندام نحيفش از ضعف می لرزد. او را بر تخت پرت می کند. دستانش را بر تخت می بندد. نفیر شلاق هوا را می شکافد و شلاق پوست و اعصاب بر استخوان نشسته را در خون می شويد.

-        پس از شکنجه روزانه از شکنجه گاه به سلول برمی گردد. چشم هايش با چشم بند بسته است. به سختی قادر به راه رفتن است. پاسدار می گويد تو نجسی به من دست نزن و سر چوبی را به دستش می دهد و او را به سلول هدايت می کند. او اين واژه را می شناسد. در زندان شاه نيز برخی از قشريون در بند با همين بهانه سفره خود را از مبارزان جدا می کردند.

-        حتماً الان او را آويزان کردند. اندام درهم شکسته ابوتراب از سقف با تسمه و قرقره و از دست ها آويزان است. نه اين "تعزير" شکنجه گر را قانع نمی کند. او را از مچ پا آويزان می کند و "ثواب ها و تقريب خود به خدا" را با شلاق و شوک الکتريکی تکميل می کند.

-        شکنجه گر خوش مشرب و شوخ و مغرور وارد سلول می شود. جيره هر روزه تو نمی تواند يک جور باشد. نشانی از هدايت تو به "اسلام امام خمينی" نمی بينم. امروز دستبند قپانی را امتحان می کنيم. دست های ابوتراب را از پشت، يکی از پائين و ديگری از بالا تا آنجا کی می توانند می کشند و سپس دستبند می زنند. بر اثر تلاش ابوتراب مچ دست هايش خونين می شود.

بعد از دستگيری مجدد ابوتراب، خواهرش در ملاقات او می گويد: "برار جان ائی انور میله دری؟" (برادر جان باز آن طرف ميله هستی؟) ابوتراب که در همه اتفاقات طنز تلخ و شيرين آن را برجسته می کند، پاسخ می دهد: "خاخرجان اونتا زنگ تفریح بیه." (خواهر جان، آن زنگ تفريح بود.)

او را می شناسم و می دانم در عقايد خود چقدر راسخ است و او بدين درگاه پی هيچ رنگ و ريائی نيامده است. او عاشق زندگی است و با دژخيم سازش نخواهد کرد. تنش پس از ۲۵ سال زندان ضعيف و شکننده است ولی روحش سرکش و اراده اش پولادين است. او با شلاق نمی شکند.


 

 

 

 

داغ

بعد هم که اعدام شدند. تلويزيون هم نيامدند.
خيلی ها بودند که نيامدند. اسماعيل ذوالقدر،
ابوتراب باقرزاده، هدايت الله معلم، نيامدند.
پيغام هم دادند که ما نمی آئيم.
بله اين افسانة ما تمام شدنی نيست.

خاطرات صفرخان

 

ابوتراب زندگی را بی حد دوست داشت. سرسختی و صداقتی در او موج می زد که با اندام نحيف اوسازگار نبود. هرگز نمی توانستی تصور کنی که در اين کالبد تکيه روحی چنان سرکش و آرمانخواه لانه کرده است.

وقتی برخوردش را با ياران و لطافت روح اورا می ديدی نمی توانستی باورکنی اين همان فاتح شکنجه گاه ها، شلاق ها، انفرادی ها، تعبيدگاه ها، اعتصاب غذاها است.

تواب سازی زندانبان روح و تن را به يک شدت زير شلاق گرفته است. هدف مسخ انسان ها و اعتراف به اعترافنامه ای مطابق ميل زندانبان و حتی استفاده از آنها برای شکنجه ديگران است.

تير ماه ۱۳۶۷ است. جمهوری اسلامی قطعنامه ۵۹۸ را پس از ۸ سال ادامه جنگ وکشته شدن دو ملیون جوان ایرانی و عراقی در ضعف کامل پذيرفت و جلادان به دستور رسمی خمينی بيش از ۵۰۰۰ زندانيان و در اين ميان حتی کسانی که محکوميت خود را گذرانده بودند را در دو ماه اعدام کرد. حادثه ای که به درستی "فاجعه ملی" نام گرفت.

ابوتراب نيز در ميان اين خيل شهدا بود. نه تاريخ دقيق اعدام نه محل دفن. نه روز درگذشتی برای يادآوری نه مزاری برای گريستن. از شواهد چنين بر می آيد که در شهريور ۱۳۶۷ به شهادت رسيد.

جمهوری اسلامی در تاريخ جلادان جهان بدعت بی بديلی گذاشت. اول می کشد و بعد اعدام می کند. اول عقايد و آرمان ترا با تمام تکنيک های شکنجه قديم و جديد در هم می شکند و ترا وا می دارد تا به اعمالی که خود ديکته کرده "اعتراف" کنی. وقتی در تصور خود تاج افتخار صداقت را از سرت گرفت و تهمت "خيانت" را از زير زبانت و يا درست تر بگوئيم با شلاق از زير پوستت در آورد، و وقتی ترا با انفرادی، شکنجه و اعدام های مصنوعی "مسلمان" کرد، آنگاه اعدامت می کند. اما مردان و زنانی هم هستند که عشق به بهروزی مردم و ارادة آنان جلادان را به زانو در آورده و داغ تسليم شدن، مسلمان شدن و به تلويزيون آمدن را در دل جلادان مهر زده است. ابوتراب يکی از اين فرزندان مردم ستم کشيده ما است. ابوتراب در کميته مشترک دچار دردهای شديد عصبی، کمر و پا گرديد و درد سياتيک و آسم او شدت يافت. می گويند برای اجتناب از آمدن به تلويزيون سر بر ديوار زندان می کوبد و صورتش زخمی ژرف برمی دارد.

من هنوز از کسانی که احتمال می رودخبری از ابوتراب داشته باشند چه از زندان شاه و چه در زندان جمهوری اسلامی، به صحبت می نشينم. از پدر دوستی که پسرش اعدام شده است. پرسيدم آيا شما در رفت و آمد های مکررتان به زندان هيچ خبری از ابوتراب شنيديد؟ می گويد در آنجا با کلام سخن نمی گفتيم و ادامه می دهد: برای گرفتن وسائل پسرم رفتم. پدری شمالی نيز همراهم بود. چشمان ما را بستند. بخشی از راه با ماشين پيکان و بخشی را با مينی بوس بردند. وسايل پسرم را تحويل گرفتم و برگشتم. در راه بازگشت او را نيز ديدم. من يک ساک داشتم ولی او دوتا ساک داشت. من به او چيزی نتوانستم بگويم فقط چشمانمان پر اشک شده بود.

وقتی ابوتراب را اعدام کردند به برادرش گفتند بيا ملاقات برادرت. زندانبان ها ساک و کت و شلوار سبز رنگ ابوتراب را به دادند و گفتند: "اخوی ات اعدام شد. هر چه نصيحت کرديم هدايت نشد. شما چرا او را نصيحت نکرديد؟" برادرش جواب داد: "او پيش ما نبود. او در زندان های شما بود."

همسری نداشت تا در اندوهش بگريد. فرزندی نداشت تا در غمش اشک بريزد. خواهر و برادرش وهزاران دوستداران او حتی اين امکان را نيافتند تا بر مزارش بگريند.

 

آرامگاه خاوران

 

بيتی از حافظ که ابوتراب در وصيت نامه اش آورده چکيده ای است از زندگی او:

"ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم."

اين شعر را روی پارچه ای که با آن عينکش را پاک می کرد با نخی قرمز گلدوزی کرده بود.

بخش هائی از تاريخ ايران به طور غم انگيزی بی کم و کاست تکرار می شود. جنبشی پا می گيرد. مردم و رهبران با تمام وجود در جنبش شرکت می کنند. دوستی های ژرف پا می گيرد. امکان دوستی و آشنائی ژرف با انسان هائی سترگ با قلب هائی اقيانوس گون و آرمان هائی والا پيش می آيد. عاشقان مردم به میدان می آیند و دشمن آنها را شناسائی می کند. شکست و سرکوب و داغ پايان ماجرا است.

اين روزها در يک آبکاری در جاده آبعلی کار می کنم. شب وروزم يا ترنم رثائيه دهخداست و يا تجسم آنچه در زندان بر ابوتراب و ديگران می گذرد. درد و اندوه دهخدا در رثای ميرزا جهانگير خان را لمس می کنم:

ای مرغ سحر، چو اين شب تار بگذاشت ز سر سياهکاری

وز نغمة روحبخش اسحار رفت از سر خفتگان خماری

بگشوده گره ز زلف زرتار محبوبة نيلگون عماری

يزدان به کمال شد پديدار و اهريمن زشتخو حصاری

ياد آر ز شمع مرده ياد آر!

ايران سرزمين دوستی های عميق است. سرزمين فداکاری های باورنکردنی. ايران سرزمين عاشقان جان برکف. سرزمين مردان و زنانی است که عشق، اراده و فداکاری های افسانه گون. وقتی برای دوستانم از کشورهای ديگر زندگی این زنان ومردان تعريف می کنم، آن را باور نمی کنند و قادر به درکش نيستند.

ايران سرزمين مزدک هاست، سرزمين حلاج هاست، سرزمين بابک هاست، سرزمين ميرزا جهانگيرخان هاست، سرزمين صفر قهرمانی هاست، سرزمين ابوتراب باقرزاده هاست.

آری ايران سرزمين فداکاری ها و دوستی ها باورناکردنی است. راستی چرا و چگونه اين چنين دوستی ها و فداکاری های بی نظير در ايران پا می گيرد؟ دقيق تر نگاه می کنم. نه ايران سرزمين فراق ها و داغ هاست، سرزمين هجران هاست، فراق های جانسوز، داغ های پدران، مادران و خواهران، جدائی عاشقان، هجران ياران. نه، نمی گذارند دوستی ها پا بگيرد. آنچه می بينيم نمود فراق، داغ و هجران است.

آسوده تر می شوم. سرانجام قادر شدم ميهنم را تعريف کنم. پس کشور من، سر زمين داغ و فراق و هجران است. خيلی دلم می خواهد به ديدار همه سوخته دلان تاريخ و همه داغديگان ميهنم بروم. به ديدار مزدک ومانی، بابک، حسنک وزير، نعيمی و حلاج، دهخدا و جهانگير خان، صفرخان و ابوتراب. می خواهم چشم در چشم آنان نگاه کنم و در چهره شان عشق بيکران شان را به بهروزی مردم بخوانم. می خواهم بدانم اين همه عشق، اين همه گذشت، اين همه ايثار از کجا سرچشمه می گيرد؟ به اين عشق و ايثار می انديشم. بی گمان، درخت دوستی در آب و هوای توفانی ژرف تر ريشه می دواند. دوستی های دوران تحولات عميق و گردبادهای بنيان کن اجتماعی-تاريخی عمق و بعد ديگری دارد.

احد قربانی

گوتنبرگ

بهمن ۱۳۷۹

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

يادآوری ضروری

جنبش آزاديخواهانه و برابری طلب ما بايد رزمندگان خود را که انسان های برجسته ای بودند ولی امکان معرفی و شناساندن خود را نداشتند، به مردم ايران و جهان معرفی کند. اين مهم از آنجا برجسته تر می شود که دشمن سعی در مخدوش کردن شخصيت اين آزادگان دارد. برای اين مهم خيلی ها بايد سکوت خود را بشکنند و آنچه از ياران از دست رفته و يا در بند خود ديده و شنيده اند منتشر کنند.

بهترين حالت اين بود که زندانيان سياسی خود امکان نوشتن خاطرات خود را داشتند و دوران زندان و مبارزه خود را بی واسطه برای آيندگان نقل می کردند. اما، انقلاب بهمن مصداق کامل از چاله به چاه افتادان بود. بسياری از آن عزيزان که از دست جلادان شاه بدست مردم رها شدند، در سياهچال های جمهوری اسلامی نابود شدند. بارها دوستان ابوتراب از خواستند که خاطرات زندان را بنويسد ولی او به بهانه اينکه شايد نتوانم حق مطلب را ادا کنم طفره می رفت. ابوتراب تعريف می کرد بارها شروع کردم که خاطرات را بنويسم ولی حالت کسی را دارم که نيروی خود را جمع کرده تا جوئی و يا مانعی بپرد ولی می ترسد که نتواند.

در مورد این نوشته باید تاکید کنم:

۱) به علت عدم دسترسی به اسناد، عکس ها، اماکن و افرادی که در نظر داشتم در اين يادنامه از آنها بهره گيرم، اين نوشته در اولين فرصتی که اين امکان پيش آيد تکميل می شود.

۲) شکسته نفسی و حجب ابوتراب باقرزاده باعث شد بسياری از حقايق زندگی او ناشناخته بماند. همه کسانی که به نوعی با ابوتراب در رابطه بودند بايد ديده ها و اطلاعات شان را منتشر کنند تا جنبه های زندگی اين مبارز نستوه برای مردم ايران و جهان روشن شود. نگارنده با کمال ميل اطلاعات و خاطرات شما را در چاپ بعدی اين اثر منتشر خواهد کرد.

۳) نقل قول ها به کمک حافظه است. اگر اشتباهی در ذکر تاريخ و مشخصات اماکن و اشخاص وجود دارد از نگارنده است. از ياد آوری و يا تکميل آن سپاسگزارم.

 

برای ارسال نظرات و یا در خواست این کتاب با نشانی الکترونیک زیر تماس بگیرد:

Ahad_Ghorbani@hotmail.com

 

 


 

 

شکارگر خنده

 

 

به ياد ابوتراب باقرزاده

"ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم"

)بيتی از حافظ که ابوتراب در وصيت نامه اش آورد

و بر دستمال عينک خود نيز گلدوزی کرده بود (

 

 

 

 

سرشار از عشق بودی و قلب بزرگ ترا کرانی نبود

زين رو هم زنجيری با تو سبک تر می نمود.

 

لبان نازکت هماره لبريز خنده بود

زين رو حبس کشيدن با تو طمعی از رهائی داشت.

 

در رو مره ترين تکرار يکنوای بند، خنده را شکار می کردی

زين رو روزهای بلند زندان را با تو شتابی دگر بود.

 

از ديوار بيزار بودی

ارزش زندگی و رهائی را نيک می دانستی

زين رو با بهای نازل پوزش و توبه

سه دهه زندان و اعدام را سودا نکردی.

 

در آتش نفرت از خودکامگی،

دريای محبت مردم ،آبديده شدی

شکست توناممکن بود

زين رو دشمن با خون تو زبونی خويش را امضاء کرد.

 

دگر گونه مردا!

همراه با اسطوره آرش، مزدک، مانی

بابک و حلاج

در شب های يلدا

نرمی آبگونت در برابر ياران

سختی پولادينت در برابر دژخيم

برای فرزندانم قصه می کنم:

لبان را پرخنده می خواستی

باغان را پرگل

درختان را پربار

خاک را سرشار

آب را زلال

انسان را، پرشکوه و آزاده.

 

 

لبخند مخملين ترا با شاليزاران "چره" می سرايم.

خورشيد زخم پيشانی بلند ترا

-که پاسداران تلويزيون و توبه و ندامت -

از مردم پنهان کردند

بر توت-بن" شاهکلا "می آويزم

شقايق سينه گرم ترا که بر ديوار سيمانين اوين روئيد

آذين داغ لاله های لار می کنم.

تير ۱۳۷۵، ژوئيه ۱۹۹۶

دوبلين

چره )چهره :(chare) . (روستای زادگاه ابوتراب باقرزاده در جنوب بابل

شاهکلا: محله ای در بابل که ابوتراب از تازه واردين زندان سراغ توت-بن قديمی آنجا را می گرفت.

لار: چمنزاران دامنه شمال دماوند

(از مجموعه شعر روئين تنان، احد قربانی)

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گوتنبرگ

بهمن ۱۳۷۹

نشر ماز